بازگشت
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  

و الان دارم از گرسنگی می میرم! رفته ام سر یخچال و یک نصفه خیار بزرگ خورده ام (اینجا خیارها نیم متری هستند تقریبن) و حالا دارم غش می کنم! 

 

و کلی ماجرای ریز و مسخره هست که باید بنویسم. مثل اینکه سرکار همیشه یک جعبه پر از شکلات و آبنبات و اسمارتیز و این خرت و پرت ها داشتیم که همه ازش می خوردند و پرش می کردند. بعد یک روز که من غایب بودم تصمیم گرفته می شه که سلامتی و اینا! فرداش که من بر می گردم می بینم جای جعبه ی همیشگی یه بشقاب هست پر از خیار و هویج و کرفس! البته که من خوشحال ترم!

و اینکه یک روز می روم پیش خانم آبدارچی (خانم آبدارچی قبلی که آن همه دوستش داشتم رگهای قلبش گرفت و رفت!) که برای من ناهار نیمرو با پنیر درست می کنی؟ و او می ماند توی رودربایستی و درست می کند. و بعد البته که همه حسودی شان می شود به من و به نظر اعتراضی هم می کنند که چرا من انقدر تحویل گرفته شده ام. هفته ی بعدش پلو می پزم برای خانم آبدارچی و کلی حال می کند.

 

همین هاست... زندگی این روزهایم خلاصه شده در همین خرده ریزها. ولی همین ها را هم می نویسم، بیشتر می نویسم.


کلمات کلیدی: هلند - روزمرگی ها
 
من و اسکار و همکار
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠  
تا صبح مى شینم به اسکار دیدن. ساعت یک ربع به شش ساعت رو کوک مى کنم روى شش و نیم و مى خوابم! همکارم که یه بار مو فر کن برقى آورده بود ازم مى پرسه آخر هفته ام چه جورى بود. مى گم یه کنسرت رفتم، سه تا فیلم، یه باربیکیو، بعدشم خاله ام اینا اومدن پیشم، بعدشم دیشب تا صبح اسکار دیدم و دارم مى میرم از خستگى. مى پرسه "تا صبح یعنى تا کى؟" مى گم یعنى چهل و پنج دقیقه خوابیدم! یه کمى تعجب مى کنه، ولى کلن فهمیده با کاراى من باید بیشتر حال کنه تا تعجب کنه ازشون! مى گم حواست به من باشه خوابم نبره، هى حرف بزن باهام. نشستم پشت کامپیوتر به یه کار عددى دقیق که یادم مى افته پاستیل ترش دارم بخورم و یه لبخند کمرنگ مى زنم واسه خودم. مى بینم دخترک قاه قاه مى خنده. مى گم چته؟ مى گه "نشستى پشت کامپیوتر واس خودت لبخند مى زنى" واقعن حواسش بهم هست انگار که خوابم نبره. شب که فیس بوکم رو چک مى کنم مى بینم روى لینک برنده شدن اسکارمون که شر کردم نوشته "پراود آو یو" با خودم مى گم دیوونه، هنوزم حواسش هست.
کلمات کلیدی: هلند - لذت
 
خانواده ی من
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠  

خواب می بینم خانه مان بزرگ است، با اتاق های تو در تو و یک عالمه در. مادرم تازه آشپزخانه را تمیز کرده و آی پد من که کنار سینک ظرفشویی بوده خیس شده است. عصبانی نمی شوم از دستش. خودم جای بدی گذاشته بودمش. دستمالی بر می دارم که از پنچره می بینم پدرم وارد آپارتمان می شود. صدای پایش را روی پله ها می شنوم و صدای چرخانده شدن کلید توی قفل (که یکی از شیرین ترین صداهای دنیاست). همان طور که آی پدم را خشک می کنم می گویم "زود اومدی" و می بوسمش. نمی گوید چرا آی پدت خیس شده و چرا از وسایلت مواظبت نمی کنی. می گوید زود آمده که برویم خانه ی فلانی. می گویم که من کار دارم و نمی توانم خانه ی فلانی بروم. اخم نمی کند و غر نمی زند که یعنی چه و آدم باید به دیدن فامیل برود. می گوید اگر هیچ کس دلش نخواهد برود نمی رویم. راه می افتیم سمت اتاق نشیمن. از یک عالمه اتاق و در رد می شویم. مادر و بچه ها دارند تلویزیون تماشا می کنند. بچه ها بد اخلاق نیستند که مادر چرا تلویزیون تماشا می کند. می گویم "پدر رو آوردم براتون" و از جلوی در کنار می روم. همه تلویزیون را ول می کنند و پدر را می بوسند. می نشینم روی مبل و آی پدم را باز می کنم. خشک و سالم است. 


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
من و دوست اسپانیاییم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠  
دوست اسپانیایى ام را حدود یک سال است که مى شناسم. تقریبن همه ى آخر هفته ها با چند نفر دیگر جمع مى شویم و بازى مى کنیم. بیشتر از صد و پنجاه تا (بدون اغراق) بازى مختلف دارد.
دوست اسپانیاییم مهندس است، اما کار ندارد. بیشتر از یک سال است که مى گردد و کار پیدا نمى کند. هزار و پانصد تا (با اغراق) مصاحبه رفته تا حالا. گاهى عصبى مى شود، اما در کل اگر از اصل حالش خبر نداشته باشى اصلن نمى فهمى بیشتر از یک سال است که بیکار است.
دوست اسپانیاییم عکاس است. عکس هاى بسیار زیبایى از آدم ها توى طبیعت مى گیرد. حتا نمایشگاه هم گذاشته اینجا از عکس هایش. من همیشه دلم مى خواسته مدلش باشم، پیش نیامده.
دوست اسپانیاییم یوگا کار مى کند، هفته اى دو-سه روز. مى دود، هفته اى دو-سه بار و همه جا با دوچرخه مى رود. 
دوست اسپانیاییم تقریبن همه ى فیلم هاى دنیا را دیده است. 
دوست اسپانیاییم تقریبن در همه ى جمع هایمان است و همه دوستش دارند. 
دوست اسپانیاییم هفته پیش رفت مصاحبه ى هزار و پانصد و یکمش و قبول شد!!!! کجا؟ جنوب فرانسه! دوست اسپانیاییم از خوشحالى نمى داند چه کند، استرس هم دارد، چون باید تا دو هفته ى دیگر بساطش را جمع کند و برود جنوب فرانسه. 
و من؟ من براى دوست اسپانیاییم خوشحالم و براى خودم غصه مى خورم. مهم نیست کجا خانه ات باشد و چقدر جا افتاده باشى. همیشه آدم هایى هستند که دوستشان داشته باشى و روزى ناگهان بروند، نباشند، به همین سادگى. دوست اسپانیاییم مى گوید به ما سر خواهد زد. اما من مى دانم این رفتن ها را... 

کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
کار کار کار
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  

گاهی وقت ها اینطوری است.. روزت با یک ایمیل گند شروع می شود، با یک تلفن گندتر در همان رابطه ادامه پیدا می کند و با یک ایمیل گندترین پیش می رود. بعد باید همه ی این گندکاری ها را ول کنی و یک ساعت و نیم زنگ بزنی به جاهای مختلف که تو رو خدا محصولات ما را بخرید. حالم از این مدل بازاریابی به هم می خورد. خب من اگر می خواستم این کار را کنم که می رفتم مسوول بازاریابی و فروش می شدم یک جایی.

بعدش هم نگاه می کنم که اکثر پست های اخیرم را راجع به کار نوشته ام. چه می شود من را؟ 


کلمات کلیدی: هلند - نفرت
 
برررررررف
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠  

با کمال تأسف و تأثر، پیش بینی وبسایت های هواشناسی باز هم درست از آب درآمد و سر ساعت برف جدی جدی شروع به باریدن گرفت... 

آخ که من چقدر دلم می خواهد همین جا توی اتاق گرمم زیر پتو بمانم و لپ تاپم را بگذارم روی پایم و حتا پرده را هم کنار نزنم به تماشای برف! اما درست یک ساعت و نیم دیگر باید بروم بیرون تاااااااا یک شنبه شب، هی از اینجا به آنجا... 

آه، و این منم، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... تنهاییش را خیالی نیست، این فصل سرد را چه کنم؟


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
باز هم کار!
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  

یه خانومی توی شرکت مون کار می کرد، آبدارچی مانند. فقط هلندی بلد بود و من نمی تونستم باهاش حرف بزنم، غیر از سلام و مرسی و خدافظ. این خانومه مریض شد رفت و یه خانومه ی دیگه به جاش اومد حدود پنجاه و خورده ای ساله که انگلیسی بلده. هر وقت می رم توی آشپزخونه کلی با هم حرف می زنیم و خوشحال می شم. امروز پرسیدم ازش برای ناهار سوپ داریم؟ گفت آره سوپِ... نفهمیدم چی! در قابلمه رو برداشتم و گفتم این که سوپ فلانه (اسم هلندی سوپه). گفت آره، ببخشید، من فرانسویش رو گفتم، تو فرانسه بلدی؟ گفتم یه کمی. گفت منم یه کمی! گفتم کجا یاد گرفتی؟ گفت تو مدرسه، انگلیسی و فرانسه و آلمانی! 


کلمات کلیدی: هلند - تفاوت ها
 
من و رئیس و نعنای تازه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠  

وارد اتاق که می شم رئیسم جیغ می زنه: مریم، تو می دونی این چیه؟ یه انبه ی فسقلی دستشه. می گم خب انبه! جیغ می کشه که آآآآآآآآره... از بازار خریدم، گفتن از ایران وارد کردن! خیلی خوشمزه است... م م م ... من عاشقشم!

رئیسم داره با تلفن حرف می زنه که دوتا دونه گر می برم می ذارم سر میزش. نیم ساعت بعد دارم یه فایلی که محاسباتش درست نیست رو به همکارم نشون میدم که برام ایمیل میاد واااااای مریم اینا خیلی خوشمزه است، تو رو خدا بگو یه بسته واسه من از ایران بیارن!

دارم با همکارم سر میزش حرف می زنم که رئیسم با فلاسک آب جوش وارد می شه و توی لیوان همکارم که نعنای تازه توشه آب جوش می ریزه. ازش می پرسم بازم نعنای تازه داریم؟ می گه آره، می خوای واست بیارم؟ می گم آره، مرسی. برای همه ی بچه ها آب جوش می ریزه، برمی گرده آشپزخونه، یه لیوان چای نعنای تازه میاره می ذاره روی میزم و می گه نوش جون!

اینجور رئیسی داریم!


 
روزنگار شلوغ اول هفته
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠  

دوشنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، جایزه ی گلدن گلوب جدایی نادر از سیمین:

خوشحالم. برای فرهادی و خانواده اش و دوستانش و تیمش و مردمش خوشحالم. فکر این که خبری ملتی را بعد از مدت ها شاد کرده خوشحالم می کند.

من: یک ناظر بیرونی که ته دلش کمی قند آب می شود. مثل وقتی اسپانیا قهرمان جام جهانی شد و برای اسپانیایی های خوشحال قند آب شد ته دلم. این جایزه مال من نیست. شادی اش، افتخارش، غرورش مال من نیست. مال مردهایی است که پدر پیرشان یک طرف است و زن و بچه شان یک طرف و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که آرزوهای شان یک طرف است و بچه شان طرف دیگر و دارند پاره می شوند. مال بچه هایی است که از راست و دروغ و درست و غلط هیچ نمی فهمند بس که پدر و مادر ها گیج شان می کنند و دارند پاره می شوند. مال زن هایی است که باید بچه ی توی شکم شان را مخفی کنند و جور شوهر بیکارشان را بکشند. مال مردهایی است که شرمنده ی خانواده شان می شوند. مال بچه هایی است که اگر خوشبخت باشند توی شکم مادرشان می میرند و هیچ وقت بیرون نمی آیند. این جایزه مال من نیست که همه چیز را گذاشتم یک طرف و خودم را طرف دیگر و البته که انتخابم معلوم است!

 

سه شنبه عصر، از سر کار می رسم، فیسبوک، دستگیری پرستو و مرضیه:

گریه می کنم. پشت هم می گویم لعنتی و گریه می کنم.

من: هیچ کدام را نمی شناسم. اسمشان را شنیده ام. وبلاگ رسولی را تازه شروع کرده بودم مرتب خواندن. نوشته هایش را دوست داشتم. جور ساده ی خوبی می نوشت. عکسش را گوشه ی مطالب روزنامه ایش دیده بودم. می توانستم تصور کنمش موقع نوشتن، موقع خوب جوری نوشتن. (حتا همین حالا هم هی می گویم لعنتی و اشک می ریزم)! رسولی از این آدم هاست که وجود خوبی دارد، که آدم حتا اگر نشناسدش احساس نزدیکی می کند با نوشته هایش. رسولی مال من است. می تواند دوست من باشد، همکلاسی من، بغل دستی ام روی صندلی سینما. من نمی توانم تصورش کنم توی زندان. لعنتی ها... من عصبانیم و دلم می خواهد مشت بکوبم به جایی.

 

چهار شنبه صبح، بیدار می شوم، فیسبوک، عکس گلشیفته:

شوکه می شوم. لبخند می زنم. چشم هایم می درخشد. "اینجا چه خبره!"

من: از گلشیفته هیچ وقت خوشم نیامده. از درخت گلابی بگیر، تا اسکار و همه ی چیزهای دیگر. این بار اما آدم دیگری است انگار. دلم می خواهد رو به رویم باشد، یک های فایو بزنم کف دستش که  "ایول". انگار بعد از مدت ها به هوای تازه رسیده ام و می توانم نفس بکشم. مثل اولین باری که از ایران خارج می شوی و با مانتو و روسری می روی توی دستشویی فرودگاه و با تاپ و شلوارک میایی بیرون. لبخند از گوشه ی لبم نمی رود، از آن لبخندهای شیطانی. این عکس مال من است، حس من است، و من تحسینش می کنم. نگویید "یک نفر لخت شده" و بس. من این بار برعکس همیشه که از هر جریانی جوی راه می افتد به موافقت و مخالفت و حالم به هم می خورد، از این جو لذت میبرم. من دلم می خواهد تک تک جمله ها در عکس العمل به این عکس را بشنوم. من دلم می خواهد اصلن آدم ها را با عکس العمل شان به این عکس بشناسم و عجیب که آدم ها چقدر قابل پیش بینی اند.


کلمات کلیدی: من ،دیگران
 
اینترنت اشتراکی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠  

روزی که به این خانه آمدم، رفتم سراغ آقای همسایه که آقای همسایه شما اینترنت دارید؟ بله که داشتند! می شود من نصف هزینه اش را بدهم و من هم استفاده کنم که دیگر نروم دنبال اینترنت گرفتن؟ بله که می شو استفاده کنم، و هزینه و این حرفا نداریم و بفرمایم این هم یوزرنیم و پسوورد! 

خب دست آقای همسایه درد نکند و ما یک کیک هم یک بار برایشان گرفتیم بابت تشکر و در آمدن از شرمندگی. بعدترها فهمیدیم آقای همسایه هر وقت از خانه بیرون می رود، معلوم نیست به کدامین دلیل مودم اش را خاموش می کند! حالا کل دیروز که ما مریض بودیم و ولو در خانه و در ادامه اش هم امروز، معلوم نیست آقای همسایه کجا مشرف شده و دست ما را گذاشته توی پوست گردو، یا حنا، یا هر چه. 

بعد؟ خب سلامت باشند همسایه هایی که پسوورد نمی گذارند برای وایرلس شان! بماند که دو روز است به جای توی اتاق گرم و روی تخت، توی نشیمن چسبیده ام به شوفاژ، چون این وایرلس بی پسوورد به اتاق خواب نمی رسد. 

همین الان هم صدای عطسه ی آقای همسایه را شنیدم!!! اما هنوز از اینترنتش خبری نیست!


کلمات کلیدی: هلند - ماجراها
 
جنگند ه ی کوچک مریض من
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠  

چرا انقدر در مقابل ضعف هایم حساسم؟ چرا هر وقت مواجه می شوم با ضعف هایم عصبانی می شوم، از عصبانیت بغض می کنم و از بغض کردنم عصبانی می شوم؟ و هی به خودم می گویم لعنتی.. لعنتی.. و اشکهایم سرازیر می شوند و لعنتی اشک هایم.. 

هی.. یک سرماخوردگی ساده است، نهایتش یک سرماخوردگی پیچیده! مگر هی نمی خواستی مریض شوی و چند روزی از کار فرار کنی و برای خودت دراز بکشی بی خیال؟ این چه بساطی است راه انداخته ای؟ و من همچنان با خشم می کوبم روی کلیدها و درست نمی بینمشان با چشم های خیس تارم و هی غلط می کوبم و هی باید بک اسپیس بکوبم محکم تر..

و بعد جنگنده ی لعنتی ام نمی گذارد بخزم زیر پتو و هیچ کار نکنم. هی دستور می دهد که چای داغ، سوپ، قرص سرماخوردگی، پرتقال. و هیچ کس هم نیست بگوید خودت را گول می زنی. که سرماخوردگی که آمد دیگر آمده است. تا چهار پنج روز عذابت ندهد دست بردار نیست. 

جنگنده ی کوچک لعنتی ام، کاش یک ور دیگر وجودم بود که آرامت کند و بخواباندت و بگوید همه چیز زود درست می شود. هی، جنگنده ی کوچک لعنتی ام، روزی که گذاشتم همه ی وجودم را تصاحب کنی باید فکر چنین روزهایی را می کردم. دربست در خدمت تو ام حالا!


کلمات کلیدی: من
 
کار 9 تا 5 من
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠  

حدود یک ماهه که دو تا دختر جدید اومدن تو دپارتمان مون. آدمای با مزه ای ان. یکی شون از همون اول، نرسیده، داره رئیس بازی درمیاره و خیلی در تلاشه کنترل امور رو در دست بگیره! یکی دیگه هم کلن در یه فاز دیگه است. امروز مو فر کن برقی آورده بود شرکت و داشت رو موهای لخت تک تک بچه ها امتحان می کرد! اینجور آدمیه!

از وقتی اینا اومدن بخش بزرگی از کارای وقت گیر روزانه ی من منتقل شده بهشون. در نتیجه من یه عالمه وقت آزاد دارم که واس خودم وبلاگ بخونم و چیز بنویسم و خوش بگذرونم، هاها! نه، جدی وقتم آزادتر شده و می تونم کارایی که دوست دارم بکنم. الان تقریبن چهار تا رئیس دارم و هیچی رئیس ندارم! همه فهمیدن که من کار با اعداد رو دوست دارم، هر چی کار اینطوری دارن که سردرگمشون می کنه می دن به من. (امروز از تو جلسه ی مدیران بهم زنگ زدن که فلان کار رو تو اکسل چطوری باید انجام داد!) بقیه ی وقتم هم می شینم واسه خودم گزارش درست می کنم، سر و کله می زنم با اکسل هلندی!‌ (قراره برام انگلیسیش رو نصب کنن به زودی) و فرمول کشف می کنم و حال می کنم. مثلن حتا فرمول "ایف" رو وقتی در اکسل هلندی کشف کردم تا نصف روز شاد بودم به خاطرش. 

خلاصه این که روزگارم سر کار داره خوب می گذره. یه جور خود رئیس گونه ای. حتا کارایی که از چپ و راست سرم می ریزه رو هم دوست دارم. همه ی اینا اعتماد به نفسم رو زیاد می کنه. می تونم راحت تلفن رو بردارم الان و زنگ بزنم به مشتری و غیر مشتری و محکم حرف بزنم باهاشون (تا چندی پیش جونم در میومد می خواستم تلفن بزنم). حتا توی زندگی خارج کار هم اعتماد به نفسم زیاد شده که بسیار خوشحال کننده است. ببینیم باز تا کی این جوری دووم میارم.


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
خونه
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠  

دخترک ازم می پرسه "سال نو خونه بودی؟"

می گم "آره، دوستام اومده بودن و این کار و کردیم و اون کارو کردیم و اینجا رفتیم و اونجا رفتیم و ..."

می گه "پس خونه نبودی!"

می گم "خب بیشتر وقتمون رو بیرون بودیم..."

می گه "منظورم اینه که برنگشته بودی خونه ات، کشورت.."

می گم "آها... نه، خونه بودم!"


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
it's over
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠  

برای من خیلی چیزا خیلی زود تموم می شه. مثلن وقتی جمعه عصر از شرکت میام بیرون، کار برام تموم می شه تا خود دوشنبه صبح. یا وقتی خیلی زیاد ناراحتم و یه روز تمام به غصه خوردن و گریه کردن می گذره، کافیه بخوابم و فردا صبح همه اش تموم شده باشه. حتا مثلن وقتی از کسی به طور فیزیکی دور می شم، یه بخشی از رابطه مون انگار تموم می شه. شاید اگه باز همدیگه رو ببینیم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه، اما تو این فاصله دورم از اون آدم، اصولن خیلی هم تلاش برای نزدیک شدن نمی کنم. 

اما یه چیزایی هم هست که با این که می گم "تموم شد"، اما هیچ وقت تموم نمی شن. گاهی حتا کمرنگ هم نمی شن. و دقیقن چیزایی هستن که باید تموم بشن، که کش دادن شون فقط وقت تلف کردن و انرژی هدر دادنه. ذهنم عجیب درگیر و آگاه می مونه، با کوچک ترین نشونه ای فلش بک می زنه به چیزی که نباید و با سرعت شروع به کار می کنه. بعد هی باید از خودم بپرسم مگه تموم نشده بود؟ مساله اینجاست که قضیه خیلی ارادی نیست. ذهنم کلک می زنه. خیلی منطقی قبول می کنه حرفام رو، اما تا حواسم نیست کار خودشو می کنه، دورم می زنه، وشاید حتا یواشکی بهم می خنده! باید راهی یاد بگیرم برای تموم کردن که ذهنم هم واقعن باهاش کنار بیاد. باید تموم کنم بعضی چیزا رو.


کلمات کلیدی: من
 
2012
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠  

سه روز تمام را با مهدی و نگین گذراندم. خوش گذشت، هر لحظه اش خوش گذشت و این برای من عین زندگی در خود بهشت بود. این که از ایستگاه قطار دوستهایم را بردارم، قهوه ای بخوریم، وسایل شان را بگذارند خانه و بزنیم بیرون تا نصفه شب. این که توی شهر بچرخیم و دوستانم از همه چیز تعریف کنند. این که کنار ساحل راه برویم، باد بخوریم و برویم بالای اسکله، بیشتر و بیشتر باد بخوریم، یخ بزنیم، اما لذت ببریم که کنار هم هستیم. این که همه ی خوردنی ها و نوشیدنی هایی که می شناسیم و نمی شناسیم را امتحان کنیم. این که میلک شیک برگر کینگ بگیریم و برای خودمان کوکتل درست کنیم و مست شویم! این که بازی کنیم،‌حرص بخوریم از دست هم، داد بزنیم سر هم، و دست آخر غش غش بخندیم. این که آتش بازی سال نو تماشا کنیم و ذوق کنیم. این که هلندی های سرخوش را تماشا کنیم که روز اول سال می روند دریا شنا می کنند. این که زیر باران دنبال ایستگاه ترم بگردیم و تا لباس زیرمان خیس شویم. این که هزار بار به هم بگوییم چقدر از کنار هم بودن مان خوشحالیم، چقدر روزهای خوبی گذراندیم.

انگار هفته ها تعطیل بوده ام و خوش گذرانده ام با دوستهایم. انگار زمان ایستاده بود تا می توانیم بیشتر لذت ببریم. شروع دل انگیزی بود. 

چقدر دلم برای این دوست هایم تنگ شده است. چقدر دلم برای همه ی دوستهایم تنگ شده است..


کلمات کلیدی: هلند - لذت