کتاب جمع می کنيم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦  

دیروز می خواستم کتاب جمع کنم. هر چه برداشتم از میلان کوندرا بود و ونه گوت و کارور. اگر محدود تر بودم فقط میلان کوندرا بر می داشتم. اگر خیلی محدود تر بودم فقط جاودانگی.

اینجور وقت هاست که اولویت های آدم معلوم می شود!


کلمات کلیدی:
 
شعر هفته
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦  

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

(محمد رضا شفیعی کدکنی)


کلمات کلیدی:
 
Insight
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦  

جدیدن دچار ویژگی عجیبی شدم. خودم هم دارم می ترسم یه کم! جمله ی دقیقش رو بخوام بگم :«می تونم پلیدی های آدما رو ببینم»!!! هر کسی که دور و برم می بینم٬ یه بخشی تو وجودم خصوصیات منفی اون فرد رو جلو چشمم ردیف می کنه. چیزایی که تا به حال فکرشون رو هم نکردم. حتا گاهی تعجب می کنم از فهمیدن شون.

این حس رو دوست ندارم. همچنان ترجیح می دم خوبی های آدما رو ببینم٬ خصوصن که در مورد بیشتر آدما فقط خوبی هاشونه که به من مربوط می شه. نمی دونم آگاهیم و شناختم نسبت به آدمای اطرافم بیشتر شده یا حساس شدم یا دارم به خودم تلقین می کنم یا هر چیز دیگه. ولی در هر صورت سخته این همه اطلاعاتی که داره واصل می شه رو پردازش کردن و تازه بی خیال نتیجه اش شدن. آخه من که این طوری نمی تونم زندگی کنم!


کلمات کلیدی:
 
پراکنده های روز تولدم
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦  

چقدر هر سال کمتر و کمتر می شن اونایی که تولد آدم رو یادشون می مونه و حوصله می کنن که تبریک بگن. چقدر هر سال کمتر می شه هیجان کادو گرفتن و کادو باز کردن٬ چون از قبل می دونی توی همه شون چیه. چقدر هر سال دلهره آور تر می شه بزرگ تر شدن و بیشتر فرو رفتن تو دنیای جدید. دیگه خیلی گذشته از روزگاری که دلم نمی خواست وارد دنیای آدم بزرگا بشم. حقیقت اینه که منم یه آدم بزرگ شدم مثل بقیه و هیچ عین خیالم هم نیست. حقیقت اینه که بیش از حد واقع گرا شدم. هنوزم یه فکرایی به سرم می زنه٬ هنوزم ممکنه کارایی کنم که حتا باعث تعجب خودم بشه٬ اما دیگه می دونم که واقعیت وجودم همینه. نه خارق العاده ام٬‌ نه عجیبم٬ نه معمولی. همینم که هستم. دیگه کاملن روی زمینم٬ چسبیده به خاک. و باید زیر پام محکم باشه واسه قدم برداشتن. سنگین شدم و اینرسی سکونم چند برابر شده. هر چند زیاد حرف رفتن می زنم٬ ولی واقعیت اینه که دلم همش هوای یه جا موندن داره٬ هوای سکون. از همون بچگی هم حرف های ساکن به نظرم جادویی بودن! هیچ صدایی نداستن ولی خونده می شدن. واقعیت اینه که من باید یه زمستون خواب می شدم! حالا نه خرس قطبی٬ یکی که مجبور نباشه تو روزای سرد برفی پاشو از خونه بیرون بذاره. شایدم واقعیت اینه که من باید همینی می بودم که الان هستم.

و یه واقعیت دیگه اینه که من امروز شاد بودم و پر از انرژی! قطعن دلیلش این نبود که سال روز ورودم به این دنیاست و شانس زندگی بهم داده شده و اینا! این بود که احساس می کردم این روز مال منه! احساس می کردم حق دارم دیر برم سر کار٬ حتا نرم سر کار٬ حتا اگه رفتم هیچ کاری نکنم و شاد باشم فقط. زود گذشت امروز...


کلمات کلیدی:
 
تعطيلات زمستانی
ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦  

فقط تصور کن که آدم در یه همچین روز برف ای که فرداش هم تولدشه٬ طی یک تصمیم انقلابی مرخصی بگیره و بشینه خونه و صبح زود بیدار شه و پرده ها رو کنار بکشه و لم بده شیر عسل داغ بخوره و بارش برف رو تماشا کنه!


کلمات کلیدی:
 
ستاره ی دنباله دار
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦  

خونه تمیزه. غذا ها آماده اس. میز ها چیده شده. و ما٬ منتظر مهمون هامون٬ نشستیم موسیقی گوش می دیم. این جور موقع هاست که هر دو برای هزارمین بار متعجب و هیجان زده می شیم از این که کنار هم هستیم٬‌ توی خونه ی خودمون٬‌ قرار مهمون بیاد واسمون٬ و از همه مهم تر می تونیم آروم و بی دلهره همدیگه رو دوست داشته باشیم.

این جور موقع هاست که اسمش رو می ذاریم «لحظه های ناب». لحظه هایی که مثل گذشتن یه ستاره ی دنباله دار برای یه لحظه زندگی رو قشنگ می کنن.


کلمات کلیدی:
 
پيلاتس
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦  

در راستای هر چه مفید تر بودن مطالبی که در این زمان اندک می نویسم (منظورم قبل از نویسنده ی آمریکای جنوبی شدن و در میان جماعت انبوهی همکاره)٬‌ باید بگم من دارم کلاس ورزشی می رم که حیفه بقیه رو هم به رفتنش تشویق نکنم.

این ورزش فوق العاده که احتمالن واسه آدم های تنبلی مثل من طراحی شده در واقع در سه حالت ایستاده٬ نشسته و خوابیده انجام می شه. یعنی هیچ بپر بپری نداره که عرق آدم رو در بیاره و از نفس بندازدش. در عوض چنان پدری از آدم در میاره که تا پس فرداش که جلسه ی بعدیه آدم رسمن داغونه!

من که هر چی اراده در وجودم پیدا می شد جمع کردم و سه روز در هفته٬ قبل از کار‌٬ توجه کنید: قبل از کار٬ از ساعت ۷ و نیم * تا ۸ و نیم * می رم سر این کلاس! پیشنهاد می کنم همه ی اونایی که فکر می کنن باید ورزش کنن و نمی کنن یه کم اراده به خرج بدن و برن دنبال این ورزش تنبلی مفید.

اینم سایت پیلاتس که هر چی اطلاعات می خواین کسب کنین: http://www.pilates.ir

* جهت ابراز ارادت به فامیل دورمون!


کلمات کلیدی:
 
Death
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ دی ۱۳۸٦  

ما امروز دو تا لاک پشت دوست داشتنی مون رو از دست دادیم ...

عجالتن اگه لاک پشت دارین زیر نور فلورسنت نذاریدش. ما که دلیل دیگه ای جز یه روز زیر مهتابی روشن موندن واسه رفتن لاک پشت هامون پیدا نکردیم.


کلمات کلیدی:
 
حقوق بشر!
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦  

من هم به جمع وبلاگ نویسان شرکتی ای پیوستم که سر کار نمی توانند بخوانند و بنویسند!

فکر کن... من عاشق Privacy حالا مجبورم توی سالنی که سی چهل نفر دیگر هم نشسته اند کار کنم!!!

امیدوارم زودتر بروم...


کلمات کلیدی:
 
دماغ جادويی
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦  

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود دنیایی بود به اسم "دنیای عجیب غریب" . در این دنیا همه چیز عجیب غریب بود . درخت ها به جای شاخه دست های بلندی داشتند و به جای میوه  از آن ها گوشی تلفن و لامپ و چراغ قوه آویزان بود . گل ها پا داشتند و به هر طرفی که دوست داشتند می رفتند ، اگر کسی  پاهای یکی از این گل ها را گره می زد می توانست مثل تلفن از آن استفاده کند . خانه ها شکل های عجیبی داشتند بعضی حلزونی شکل و بعضی به شکل یک موز بزرگ بودند و بعضی دیگر شبیه هیچ چیز نبودند ، ماشین ها به جای چرخ سم داشتند و هیچ راننده ای در آن نبود . آدم های این دنیا روزها می خوابیدند و شب ها سر کار می رفتند . آن ها ظاهر عجیب غریبی داشتند ، اسم یکی از  این آدم ها دماغ جادویی بود ...

ادامه ی داستان را در وبلاگ آناهیتا بخوانید.


کلمات کلیدی: