سفرنامه 2
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦  

سن کارلوس شهر کوچکی است، همه می گویند ده است. خانه ی ما توی شهرک قشنگی باخانه های ویلایی است. اتاق کوچکی دارم که سقفش چوبی است و پنجره اش، ولی کل خانه نور ندارد. خانمی هر روز می آید ظرف ها را می شوید و خانه را تمیز می کند. لباس ها را هم می شوید و اتو می زند. از این بابت خبال همه راحت که هیچ کاری در خانه ندارم! می ماند یک غذا خوردن که فعلن با ژامبون و اینها سر می کنم. اینجا لبنیات پیدا نمی شود. من شانس آوردم و یک پاکت شیر خریدم! خامه که هیچ، کره ها نمک دار است و ماست ها میوه ای. فقط یک پنیر خامه ای خوشمزه پیدا کردم که شاد شدم!

امروز سومین روزی است که سر کار هستم. همه مهربانند! اگر معجزه ای می شد و این اسپانیایی را با این لهجه ی وحشتناک ونزوئلایی یاد می گرفتم تقریبن دیگر مشکلی نبود.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
سفر نامه
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦  

ساعت 2 صبح:

وارد سالن ترانزیت که می شوم، برای حمید و پدر و مادرم که پشت شیشه ها ایستاده اند که دست تکان می دهم، مهر خروج که می خورم و دیگر نمی بینم شان، تازه می فهمم واقعیت ماجرا را!

ساعت 10 صبح:

در اتاق کوچکی گوشه ی رستورانی در فرودگاه که تاریک و صمیمی است صبحانه ی مفصلی می خوریم و طلوع آفتابی سرخ و غبار آلود را تماشا می کنیم. و سعی می کنیم نشنویم صحبت های تهوع آور ایرانی های فرنگی اطراف را که همه خدای همه چیزند و ایران ایران شان مربای آلبالو به آن خوشمزگی را زهر مار می کند به آدم!

ساعت 3 بعد از ظهر:

اقیانوس اطلس را جلو می رویم و زیر پای مان پر از ابر های تکه تکه سفید است. ابن 12 ساعت به چشم بر هم زدنی گذشت. فقط خوردیم و خندیدیم. آدم های عجیب همه جوره، تکنولوژی های ساده ی ناشناخته، حس غریب یک گوشه ی دیگر دنیا بودن.  

ساعت 6 بعد از ظهر:

هنوز از توی هواپیما نشستن خسته نشدم! تصورش خیلی خسته کننده بود، اما حالا راحتم، سبکم و شاد. و صد البته هنوز کمی نگران از ناشناخته ها و دلتنگی ای که می دانم سر و کله اش کم کم پیدا خواهد شد.

ساعت 9 شب:

سر ظهر باشه و هیچ کاری نداشته باشی جز این که صندلیت رو بخوابونی و یه بالش بذاری زیر سرت و یه چشم بند روی چشمات و یه هدفون روی گوشات و پتو رو تا زیر چونه ات بکشی و موسیقی گوش بدی...راضی ایم از این لوفت هانزا! (بماند که ما را هیچ تحویل نمی گیرند!)

ساعت 11 شب:

3 بعد از ظهر اینجاست که بالاخره می رسیم. مانده 4 ساعت مسافرت با ماشین تا خانه

....

همه ی سفر یک طرف و این 4 ساعت کشنده یک طرف. جاده ها صاف و صوف اند، فقط دو تا اشکال کوچک دارند: هیچ چراغی ندارند و پر از ماشین های سنگین اند! احتمالن بار نصفشان هم کوکائین و اینهاست!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
شگفتی
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦  
از همه عجیب تر این اختلاف ساعت است و بعد هم این زبان اسپانیایی که هیچ نمی فهمم!
کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
آخرين کارها
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦  

دارم ته مونده ی کارهام رو تو شرکت مزمزه می کنم. اینو که تحویل بدم می مونه تهیه ی یه حکم ماموریت و تمام!

پر از هیجانم٬‌ خیلی زیاد. وقتی فکر می کنم وقت کم دارم و هنوز یه عالمه کار مونده ته دلم قیلی ویلی می ره! دلتنگی ها رو گذاشتم برای بعد! الان فقط شاد و هیجان زده ام. تا تونستم برای این دو سه روزه برنامه جور کردم و یه لحظه هم وقت خالی ندارم. تقریبن دارم بال بال می زنم!

سلام آمریکای جنوبی... سلام ... ما اومدیم ... ما اومدیم ... (اینو با لحن اول کارتون نیک و نیکو بخونین درست می شه.)


کلمات کلیدی:
 
خوش گذرانی های ما
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦  

پیچ و خم های کن سولقون را به هوای دیزی چرب و غلیظ «آب زندگانی» با آن نان های سنگک و دوغ های محلی و ترشی های تیزش بالا می رویم.

هنوز چای را روی شاخه نبات توی استکان های کمر باریک نریخته ایم که دیزی ها را می آورند و ... جای شما خالی!

نیم ساعتی در هوای تمیز و خنک کوهستان قدم می زنم تا رفقا قلیان شان را بکشند. خوب یخ می زنم!

کمی بالاتر از سر کوچه پیاده می شویم و دم غروبی قدمی عاشقانه می زنیم که نتیجه اش یک کیلو و نیم گلی است که ته کفش مان می چسبد. حالا هی توی برف ها پا می کوبیم و چلپ چلپ توی چاله های آب می پریم که گل ها پاک شوند.

حمید را می فرستم تئاتر شهر که یک دانه بلیطی که با چهار ساعت توی سرما توی صف جشنواره ایستادن به دست آورده ام از دست نرود و خودم می خوابم!

حالا هیچ کاری ندارم جز این که منتظر مهمان هایم بنشینم که این خوش گذرانی این جمعه ی آخری قبل از رفتن را با هم کامل کنیم.


کلمات کلیدی:
 
درست بنويسيم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦  

برای دوستان عزیزی که مثل من گاهی نمی دانند بعضی کلمات را چطور بنویسند:

املای صحیح بعضی کلمات


کلمات کلیدی:
 
خراش
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦  

... ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس

 
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب


به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

 
 و روی شانه ما دست می گذارد


 و ما حرارت انگشتهای روشن او را


بسان سم گوارایی


کنار حادثه سر می کشیم ...

(سهراب سپهری)


کلمات کلیدی: