سفر
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦  

خب٬ من و حمید هم بعد از ماجراهای زیاد و خنده داری به هم رسیدیم.

ما عازم مریدا هستیم. شهر سرد و برفی ونزوئلا!

 


کلمات کلیدی:
 
انتظار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦  

پر از هیجانم. مثل دختری که برای اولین بار با پسری قرار دارد.

ماشین رزرو کرده ام برای روز سه شنبه. ساعت یک از اینجا راه می افتیم. تو ساعت ۷ می رسی٬ شاید هم دیرتر.

کلی فکر کرده ام چه لباسی بپوشم وقتی دنبالت می آیم. نمی گویم که سورپرایز شوی!

امروز فکر می کردم برایت خوراکی بیاورم یا نه. آبمیوه چطور؟

راستش کمی هم نگرانم. نگرانم که اولش برای هم ناشناختانه باشیم. ولی الان اصلن نمی خواهم به این چیزها فکر کنم.

الان شادم و هیجان زده و منتظر.

می آیی و یک عالمه وقت داریم برای با هم بودن و یک عالمه کار داریم برای با هم انجام دادن و یک عالمه جا برای با هم رفتن.

می آیی و بعدن کلی داستان داریم که از آمریکای جنوبی برای نوه های مان تعریف کنیم.

می آیی و شاید بمانی... شاید...


کلمات کلیدی: من و تو
 
لذت
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦  

ناگهان فهمیدم ادبیاتم عوض شده است. فهمیدم مدت هاست به جای فعل دوست داشتن فعل لذت بردن را به کار می برم. هم نشانه ی خوبی است٬ هم نشانه ی خوبی نیست. این یعنی حس های من درگیر هیچ چیز نمی شوند. یعنی یک جور بی تفاوتی٬ بی اهمیتی. از همه چیز لذت بردن به نظرم آن قدر ها ایده آل نمی آید. انگار خود را گول ردن است. نمی دانم آنهایی که همیشه به لذت بردن از لحظه سفارش کرده اند منظورشان همین بوده یا نه. از طرفی تنها حس آدم می شود لذت بردن و شاد بودن و همه چیز را آن طور که هست قبول کردن٬ از طرفی پس بقیه ی حس ها چه؟ شاید هنوز اسیر سال ها گذشته ی پیچیده ام که این حرف ها را می زنم. این جور زندگی راحت است و بی دردسر. ولی من عادت ندارم به بی دردسر بودن! یا دست کم عادت ندارم به تعطیل کردن حس های متنوع و متفاوتم. دلم برای حس هایم تنگ شده است! دلم می خواهد بتوانم با همه ی وجود بگویم چیزی را «دوست دارم» نه از آن «لذت می برم»! آریُ٬ من از همه ی چیزهایی که الان دارم لذت می برم. این حتا برای خودم هم عجیب است. اما اگر کسی بپرسد اینجا را دوست دارم یا نه٬ جوابی ندارم. چرا٬ جوابی دارم انگار. راست راستش٬ من نه دوست دارم اینجا کار کنم٬ نه دوست دارم با این آدم ها کار کنم٬ نه حتا این کاری که می کنم را دوست دارم. گاهی از خودم می پرسم چرا اینجا هستم؟ جوابش برای خودم روشن است٬ اما قانع کننده نیست! و این لذت بردن راهی است برای قانع کردن خودم.  لذت بردن از این که هست به امید رسیدن به جایی که باید باشم. که نمی دانم کجاست٬‌ ولی روزی بالاخره باید باشم!

همه ی این ها به کنار٬ حتا لحظه ای دلم نمی خواهد برگردم. حتا لحظه ای...


کلمات کلیدی: من
 
پراکنده
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦  

یکی از مهم ترین دارایی هام رو کشف کردم. یکی از مهم ترین دارایی های من خنده است. چیزی که باعث می شه راحت با آدم های مختلف ارتباط برقرار کنم. باعث می شه بتونم حس خوبی درشون نسبت به خودم ایجاد کنم. اینجا که زبانم اصلن تعریفی نداره حس هام رو با خنده منتقل می کنم و خیلی ها دوستم دارن. الان می تونم آگاهانه تر از خنده ام استفاده کنم!این دارایی ارزشمند رو ماه رقصان بهم داده. من خوشرویی و خندیدن رو از ماه رقصان یاد گرفتم. همون موقعی که همه ی احساساتم رو هنوز به وجود نیومده خفه می کردم. همون موقعی که ترجیح می دادم محو و ناپیدا باشم تا اینکه مجبور نباشم چیزی از درونم رو به کسی نشون بدم. ماه عزیزم ممنون برای این هدیه ی فوق العاده ای که بهم دادی. انقدر موندگار... انقدر به درد بخور...  

 **********

 امروز صبح زود هم زمان داشتم با 4 تا دوستم چت می کردم. 4 تا دوستم که تو یه اتاق کار می کنن. همون اتاقی که منم تا یک ماه پیش توش بودم. انقدر هیجان زده شده بودم از دیدن همه شون با هم و انقدر خوشحال که هی واسه خودم می خندیدم. و هر پنجره ی جدیدی که باز می شد بیشتر می خندیدم. خیلی خوب بود. حسابی سر حال شدم اول صبحی. 

**********

 هفته ی بعد این موقع حمید پیشمه و من دارم می میرم از شدت هیحان! اگه اینجا رو می خونی:اولن زودی بیا.بعدشم من همچنان سعی می کنم بیام فرودگاه!بعدشم من خیییییییییییییلی خوشحالم! 

**********

 واقعن حیف که حال و هوای آخر اسفند رو از دست دادم. و فروردین و اردیبهشت دوست داشتنی ام رو هم از دست خواهم داد.  

**********

من بعد از مدت ها به اینترنت دسترسی ندارم و دارم گیج گیج می زنم. عین گربه ی بی سبیل شدم. وااااااااای... همین الان وصل شد. 


کلمات کلیدی: من
 
تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦  

ما دیروز تعطیل بودیم.
ما دیروز که تعطیل بودیم به شهر رفتیم.
ما با مینی بوس شرکت به شهر رفتیم.
ما در مینی بوس شرکت آهنگ های ایرانی گوش دادیم و دست زدیم.
بعضی از ما با آهنگ های ایرانی و دست زدن ها رقصیدیم.
ما تا به شهر رسیدیم بستنی خوردیم.
ما در شهر فروشگاه های زیادی دیدیم.
ما از فروشگاه ها چیزهای زیادی خریدیم.
چیزهای زیادی که ما خریدیم٬  لباس و کفش و کمربند و گردن بند بود.
ما در شهر کلی خوراکی فروشی های معروف دیدیم.
ما در شهر ساندویچ خوبی خوردیم که پر از سبزیجات مختلفی بود.
ما در شهر سینما هم دیدیم.
ما در شهر حتا سالن بولینگ هم دیدیم.
ما چون کسی نبود همراهی مان کند در این جاها٬ گذاشتیم بعدن این جاها را با حمیدمان برویم.
ما در راه برگشت از شهر برای همه ی مینی بوس آبمیوه خریدیم٬ نمی دانیم به چه دلیل.
 ما امیدواریم دوباره بتوانیم به شهر برویم.
ما خوشحالیم که گاهی به شهر می رویم.
اما راست راستش ما کمی خوشحالیم که در شهر زندگی نمی کنیم.
ما اینجایی را که زندگی می کنیم٬ با اینکه خیلی کوچک است٬ دوست می داریم.
ما اینجا هوای تمیز و آسمان آبی داریم.
ما شب ها هم اینجا آسمان پر ستاره داریم.
ما اینجا یک عالمه گل و گیاه و درخت عجیب داریم.
ما اینجا کلی پرنده های عجیب می بینیم٬ از چیزهای شبیه گنجشک زرد (شاید هم قناری) بگیرید تا مرغ مگس خوار.
ما همین چند هفته یک بار شهر رفتن ها برایمان کافی است.
ما همچنان خوشبختیم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
هارمونی
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦  

چه ترکیب زیبایی ساخته چای در این فنجان سفید سفید و ناخن های بلند صورتی تیره ی من!

آدم را وسوسه می کند به نوشتن!

 


کلمات کلیدی: من
 
لحظه
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦  

نمی دونم روزا دارن کوتاه تر می شن یا بلند تر.
نمی دونم هوا داره گرم تر می شه یا خنک تر.
نمی دونم دارم لاغر تر می شم یا چاق تر.
نمی دونم دارم حسته تر می شم یا سر حال تر.
نمی دونم دارم دلتنگ تر می شم یا شاد تر.
نمی دونم دارم بیشتر می خورم یا کم تر.
نمی دونم روزام مفید تر می گذره یا خالی تر.
نمی دونم اینجا رو بیشتر دوست دارم یا کمتر.

همه چیز همینه که هست. همینه که همین الان هست. و این قدرت هر مقایسه ای و هر قضاوتی رو از آدم می گیره. و همینه که خوبه. همینه که دنبالش بودم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
وطن در غربت!
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦  

چقدر لذت بخش است که این فرهنگ اصیل ایرانی هر جا می رویم دنبال مان است و یک وقت خدای ناکرده رها مان نمی کند.

من چقدر خوشبختم که این همه ایرانی با فرهنگ دور و برم دارم که یک وقت احساس دلتنگی نکنم برای وطن (!).

خیال همه راحت که به میزان کافی حرف و حدیث و فضولی و این جور چیزها داریم خدا را شکر. هیچ نگران نباشید.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت
 
درخت چاقاله بادوم
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦  

این یه درخته که امروز متوجه اش شدم:
 

این وسط ساقه ی درخته:

و این میوه های درخت (!) که اندازه ی چاقاله بادوم هستن:


کلمات کلیدی: ونزوئلا - طبیعت
 
هووووووش
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦  

امروز یک همکار ونزوئلایی می خواست ۱۸ رو با ۶ جمع کنه٬ شروع کرد با انگشتاش شمردن و وقتی من ذهنی‌ (!) جواب رو حساب کردم تقریبن شاخ در آورد!!!

یکی از عواملی که باعث می شه از بعضی آدم ها خوشم بیاد باهوش بودنشونه. اصولن آدمای باهوش برام جذابیت بیشتری دارن. البته با بقیه ی آدما هم خیلی مشکل ندارم٬ ولی اتفاق امروز هشداری بود مبنی بر اینکه (!) که قراره با چه آدمایی کار کنم! خدا رحم کنه بهم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
باز هم واکسن
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦  

ما رو چپ و راست واکسن می زنن! دیروز هپاتیت زدیم با یه چیز دیگه. انگار خیلی هم به هم ساخته بودن، من تا آخر شب پر از انرژی بودم!

این قضیه ی واکسن زدن شده یه تفریح واسه ما. از یه ساعت قبلش تا یه ساعت بعدش داریم ادا در میاریم و می خندیم. من که واقعن دلم می خواد زودتر یک ماه دیگه بشه که بریم نوبت دوم هپاتیت رو بزنیم!

یادم رفته بود بگم، دفعه ی اولی که رفته بودیم، توی اتاقی که درش به همون سالنی که ما نشسته بودیم باز می شد، یه خانومه داشت زایمان می کرد و بی وقفه جیغ می کشید! یعنی به نظر می رسید که این درمانگاه به اتاق واکسن داشت، دو تا اتاق معاینه و یه اتاق زایمان!!!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
برای مانی
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦  

چقدر دلپذیر است که بدانی آن سر دنیا برادر کوچکی داری که همه ی حرف هایت را می فهمد. برادر کوچکی که آرام آرام بزرگ می شود و هی نزدیک تر می شود به تو و هی بیشتر درکت می کند. برادری که ده سال پیش تو را فهمیده تر٬ با تجربه تر٬‌ هوشمندانه تر٬ و پربار تر تکرار می کند.

عزیز دلم٬‌ به بودنت٬ به لحظه لحظه ی بودنت و رشد کردنت٬ افتخار می کنم. می دانم٬ دنیا به تو هم سخت خواهد گرفت٬‌ می دانم تو هم بارها احساس تنهایی خواهی کرد٬‌ نا امید خواهی شد٬ غصه خواهی خورد... ولی این را هم باور دارم که تو هزاران بار توانا تر از این حرف هایی.

هی پسر٬‌ قوی باش٬ باز هم قوی تر و ایمان داشته باش به آنچه که هستی و افتخار کن به ذره ذره ی آنچه که داری٬ که همه بی نهایت ارزشمندند. و همه را لازم خواهی داشت برای راهی که قطعن انتخاب کرده ای٬‌ حتا اگر درست نشناسی اش. مطمئن باش کنارت خواهیم بود٬ من و همه ی آن دیگرانی که خوب می دانی دوستت می دارند. تو فقط محکم باش و با اراده قدم بردار.

از این دور ها بغلت می کنم و سرم را کلی بالا می آورم که قدم برسد و ببوسمت.

خوب باش و خوشحال.


کلمات کلیدی: دیگران
 
تماس بی پایان
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دختری که فعلن در اتاقش هستم روزی دو تا چهار بار با ایران صحبت می کند. هربار بیشتر از یک ساعت! الان حتا من هم در جریان جزئی ترین اتفاقات خانواده شان هستم. لحظه به لحظه ی اتفاقات را می پرسد٬ می شنود٬ نظر می دهد٬ بعدش هم برای من تعریف می کند! می گویم انقدر درگیر نشو٬ از دست تو که کاری ساخته نیست. اما خوب می دانم چنان لذتی از این صحبت ها می برد که حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کند. یاد شخصیت های میلان کوندرا می افتم و صحبت کردنش به نظرم به نهایت اروتیک می آید. با چنان ولعی ادامه ی ماجرا را می پرسد و شاکی می شود که چرا برایش کامل توضیح نمی دهند٬ که گاهی حالم بد می شود. هدفون ها را می چپانم توی گوشم٬ اما باز هم می شنوم.

چقدر خودمان را بندی* اتفاقاتی کرده ایم که ذره ای به ما ربط ندارند. چقدر اسیریم٬ چقدر سنگینیم٬ چقدر فربه٬ چقدر گوشتالو ...

* با اجازه از جیران


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت
 
سرما
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دلم می خواهد حرف بزنم. باید حرف بزنم تا بفهمم چه فکر می کنم. باید حرف بزنم تا بدانم دور و برم چه خبر است. باید حرف بزنم تا خودم را پیدا کنم. شاید هم باید کار کنم. باید هر چه زود تر احساس کنم وجودم فایده ای دارد. ولی می دانم که بعد٬‌ باز هم باید حرف بزنم. یک چیز دیگر هم هست: باید حرف هم بشنوم. حرف درست و حسابی! حرفی که چیزی اضافه کند به وجودم. که به فکر فرو ببردم. نمی دانم کسی اینجا پیدا می شود که دو کلمه حرف حسابی بزند.


اینجا همه ی اتاق ها سرد است. من با ژاکت می گردم و همه٬ اگر خجالت نکشند مسخره ام می کنند. من در دو وجبی خط استوا مانده ام بی آفتاب و گرما٬ و هی می لرزم. باید اینها را هم به کسی بگویم.


دی شب هی سایت اسکار را Refresh می کردم که از نتایج با خبر شوم. به خاطر کینه ی دیرینه ام از تلویزیون اصلن سراغش هم نرفتم٬ و هی نتایج را برای حمید ایمیل می زدم! نمی دانم اینجا اصلن کسی فهمید دی شب مراسم اسکار برگزار شد یا نه! همین است که می گویم دلم می خواهد حرف بشنوم.


آری٬‌ بعضی چیزها هست که ربطی به این گوشه و آن گوشه ی دنیا ندارد. مثل تنبلی من! مثل میل شدید من به تنهایی و همزمان به ارتباط. مثل حرف های خاله زنکی اطرافیان٬‌ مثل فضولی ها و راه حل دادن های شان ...


باید زودتر کارم را شروع کنم...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
عجایب هفت گانه
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

۱. اینجا «خ» و «س»‌ را «ح» تلفظ می کنند. مثلن به «اسپانیول»‌می گویند «احپانیول».

۲. اینجا خانه ها زنگ ندارند. مردم حضورشان را با بوق و سوت و سر و صدا اعلام می کنند.

 ۳. به همان اندازه ای که ما توی خیابان های مان گربه داریم٬‌ اینها توی خیابان های شان سگ دارند!

بقیه ی گانه ها باشد برای وقتی کشف شان کردم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
جادوی Blue
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  

امروز که موسیقی Blue را گوش می دادم٬‌ یاد لحظاتی افتادم که هیچ کاری برای انجام دادن نداشتیم و روی مبل های نارنجی مان کنار هم می نشستیم و فقط موسیقی گوش می کردیم. لحظاتی که همه ی دنیا فقط خانه ی گرم و روشن ما بود و تنها ساکنانش فقط من و تو. آن وقت بود که احساس می کردم همه ی این سال ها را برای تجربه کردن همین لحظات زندگی کرده ام. اجدادم هم همه ی عمرشان را زیسته اند تا مرا با اینجا برسانند٬‌ به لحظات ناب فقط در آغوش تو بودن. اصلن کل دنیا آفریده شده برای این لحظات...


کلمات کلیدی: من و تو
 
weekend
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  

آخ که چقدر دلم برای یک روز تعطیلی لک زده بود. برای خواب و بیداری صبح و هی غلت زدن و پا نشدن. ولی وقتی پا شدم فهمیدم چرا رخوت صبحگاهی ام کم مزه داد. اینجا خونه مون آفتاب نداره و این واسه من که سه ساله از آفتاب خونه ی نارنجی مون انرژی می گیرم خیلی دردناکه! تو هوای سی و خورده ای درجه زندگی کنی٬ اون وقت یه جو آفتاب نداشته باشی؟!

به هر حال امروز تعطیلم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
گیاه شناسی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦  

این هم یک گیاه عجیب٬ درست رو به روی در خانه ی ما:

 






 
مسابقه: اسمشو پیدا کنید.

کلمات کلیدی: ونزوئلا - طبیعت
 
جل الخالق
ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦  

کسی باورش می شه که مریم تصمیم بگیره بدوه؟ اونم کی؟ وقتی توی سرویسه و داره می رسه خونه! یعنی بعد از کار؟ یعنی واقعن ممکنه؟
بله٬‌ ممکنه! و این جاست که می گن جل الخالق!
 
*******

 امشب شام رفتیم بیرون. یه جایی که آدم واقعن احساس می کرد توی آمریکای جنوبیه! یه عالمه دکه کنار خیابون که تو پیاده رو میز و صندلی چیده بودن و ساندویچ می دادن٬ با انواع سس ها. 

شام آمریکای جنوبی


 

*******

 خوشحالم! بدون هیچ دلیلی٬ بدون اینکه هیچ کار خاصی انجام بدم. حس فوق العاده ایه که هر روز صبح که از در خونه میام بیرون با هوای خنکی که نفس می کشم وارد وجودم می شه.
 
*******
 
خانم های محترم٬ خب چرا حسودی می کنین؟ حالا خوب شد؟ این خانومه ۴ روزه که مریض شده و نمیاد کارای خونه ی ما رو انجام بده. همه چی بماند٬‌ لباس تمیز نداریم بپوشیم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
اووووی ... واکسن!
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦  

امروز ما رو که جدید اومدیم بردن واکسن بزنیم. بماند که مردم از ترس و نزدیک بود غش کنم٬ ولی اصلن درد نداشت... درمانگاه پر بچه بود٬‌ با مامان های مختلف. از دختر ۱۴ ساله بگیر تا پیرزن ۶۰ ساله. همه یکی یه بچه تو بغلشون بود.

اینجا خانواده تقریبن هیچ معنایی نداره. هر کی با هر کی بخواد زندگی می کنه و بچه دار می شه. بچه ها هم پیش مادرشون می مونن. یعنی خیلی طبیعیه که یه خانمی پنج شش تا بچه از پنج شش تا مرد مختلف داشته باشه و همه شون رو بزرگ کنه با هم.

خیلی یواش یواش دارم زبان یاد می گیرم. یعنی دارم جرات پیدا می کنم که حرف بزنم. خیلی باید فکر کنم تا کلمات رو و ساختار جمله رو پیدا کنم٬ اما خیلی امیدوارم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
روزمرگی
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦  
به کار از ساعت ۷ صبح تا ۶ بعد از ظهر اضافه کنید کلاس زبان ۶ تا ۸ شب را و وضع من را بفهمید!
کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی