!Just do it
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦  

داشتم به تلاشی فکر می کردم که توی دنیا انجام می شه. تلاشی که از ابتدای تاریخ شروع شده، توی کل دنیا و همه ی ما سعی می کنیم یا مجبوریم توش سهیم بشیم.

به این فکر می کردم که این همه تلاش واسه ی چی؟ یعنی آخرش چی؟ و به این نتیجه رسیدم که دو حالت داره. یا آخرش همه چی تموم می شه،‌ که در این صورت این همه تلاش فقط خنده داره. یا یه دنیای دیگه وجود داره که باید تا ابد توش موند که این هم وحشتناکه. خلاصه که من نمی فهمم! وقتی قرار نیست به هیچ جای خاصی برسیم، یا یه جا استاپ می شیم یا تا ابد باید پیش بریم خب این همه تلاش چه مرضیه دور از جون شما؟!!


کلمات کلیدی:
 
بیزنس جدید!
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦  

به دلیل استقبال های شدید بیزنس جدیدمان را راه اندازی می کنیم:

پازل های هزار تکه ی شما را در اسرع وقت و با کمترین هزینه برایتان درست می کنیم. قضیه هم به اسم خود شما تمام می شود. پازل را قاب کنید و به دیوار بزنید و در مقابل تعریف و تمجید اطرافیان که چه حوصله و دقتی دارید فقط باد به غبغب بیندازید.

بشتابید! تا همین حالا یک پازل سفارش داده شده. ما برای خانم شین که اولین پازل را سفارش داده اند رایگان حساب می کنیم. بشتابید! نفر بعدی هم تخفیف می گیرد ها!


کلمات کلیدی:
 
پازل هزار تکه
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦  

باز به سراغ پازل هزار تکه ی دیگری خواهم رفت.

شاید این بار میان نقش و رنگ آفتابگردان ها آن « تکه ی گمشده » را بیابم.


کلمات کلیدی:
 
داستان
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦  
این داستان از ماه رقصان را نباید از دست داد.
کلمات کلیدی:
 
آزادی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦  

ای کاش مجبور نبودم با اين همه خستگی به رفتن فکر کنم. دلم می خواست کمی دوست داشتم اينجا را. فقط کمی، تا بهانه ای می شد برای تن دادن به تنبلی و رخوت. تا می توانستم هزار توجيه بتراشم برای چسبيدن و ماندن. تا در خانه ی رنگارنگمان لابلای خستگی ها چاق می شدم و پير و ... می مردم. ولی اينجا جای من نيست. اين را حسی به من می گويد که نا اميدانه تلاش می کند زنده بماند، که دلش هوای آزاد می خواهد و دلش آرامش می خواهد و دلش شادی می خواهد از همه ی اينها بيشتر. و من به خاطر همين حس شکننده بايد با همه ی خستگی ام به رفتن فکر کنم. رفتن به نا کجا آبادی که هيچ از آن نمی دانم و خيالش ذره ذره وجودم را می بلعد. دلم کندن و رفتن می خواهد. دلم از ماندن پوسيده شده و فرياد می کشد هی. و من بايد آرام اش کنم بيچاره را و وعده ی آب نبات چوبی و بستنی يخی و توپ و دوچرخه بدمش و هی عقب بيندازم اين وعده ها را. حق دارد اگر ديگر به قول هايم اعتماد نکند. هی برايش خيال روزهای آفتابی تابستان می بافم و هی نگهش می دارم توی اين زيرزمين تاريک بدبو. و هی شرمنده اش می شوم. و او ضعيف تر و درمانده تر ناله می کند و فقط کمی هوای آزاد می طلبد. و من باز شرمنده اش می شوم.


کلمات کلیدی:
 
ای يار، ای يگانه ترين يار
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦  

عکس های روی ديوار را که نگاه می کنم، اين همه دخترک شاد و "تو" ی صبور را که می بينم، پر از خوشحالی می شوم. پر از حسی که می خواهد از گلويم فرياد کند چقدر خوشبختم و باز مثل هميشه اشک به چشم هايم می آورد. عکس های روی ديوار را که نگاه می کنم نگران هم می شوم گاهی. يعنی تا کی اين دخرک شاد خواهد خنديد و "تو" ی صبور عاشقانه نگاهش خواهی کرد؟ تا کی دخترک در بغلت زار خواهد زد و تو مهربان نوازشش خواهی کرد؟ تا کی دخترک تصميم های عجيب و غريب خواهد گرفت و تو تشويقش خواهی کرد؟ تا کی دخترک سر به هوايی خواهد کرد و تو دوستش خواهی داشت؟

دلم می خواهد بزرگ شوم و دلم نمی خواهد بزرگ شوم. من عاشق اين دخترک بی خيال خندانم. من و تو با هم اين دخترک را آفريديم، بزرگ کرديم، دوست داشتيم. اگر بخواهم بزرگ شوم می رنجد از من. من دلم می خواهد حتی وقتی خسته از سر کار بر می گردم و بايد يک کوه ظرف بشويم و بايد غذا بپزم برای فردا و بايد ريخت و پاش های مهمانی شب قبل را جمع کنم و بايد لباس ها را اتو بزنم، دخترک برای خودش بالا و پايين بپرد و بخندد. اگر نگهش دارم و مجبورش کنم با من ظرف بشويد، می رنجد از من. و آن وقت من هم می رنجم از خودم و آن وقت تو هم می رنجی از من ... تو هم می رنجی از من؟

نمی دانم تا کی اين دخترک شاد خواهد خنديد و "تو" ی صبور عاشقانه نگاهش خواهی کرد.


کلمات کلیدی: