روزنگار
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦  

ساعت هفت و نیم صبح:

کاش می شد زیر باد کولر دراز بکشم و قلط (غلت٬ قلت؟؟) بزنم تا ساعت نه. بعد زیر آفتاب یه صبحانه ی مفصل بخورم و بعدش بشینم فیلم ببینم...

ساعت یازده صبح:

غبطه می خورم به اینایی که بی خیال دارن تو ایران زمین می چرخن و مغازه ها رو نگاه می کنن. هیچ کاری ندارن این موقع روز جز قدم زدن...

ساعت سه و نیم بعد از ظهر:

تو خیابون پرنده پر نمی زنه٬ به خاطر فوتبال احتمالن. خوابم میاد و دلم هندونه ی خنک می خواد...

ساعت ...:

کاش می شد یک ماه واسه خودم بی کار و بی خیال همه چی می گشتم...


کلمات کلیدی:
 
تابستون
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٦  

محصل که نباشی فصل ها با هم هیچ فرقی ندارن...

نه، من هنوز با زندگی کاریم ارتباط برقرار نکردم...


کلمات کلیدی:
 
آن شب که من عروس ِ خوشه‌های ِ اقاقي شدم *
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦  

شايد بسياری از اين آدم هايي که با من می رقصند روزی عاشقم بوده اند، شايد من عاشق آنها بوده ام. شايد بسياری ديگر هم بوده اند که عاشق من بوده اند يا من عاشقشان بوده ام. شايد هيچ کدام فکر نمی کردند که امشب اينجا باشند و با عروس زيبايی که روزی عاشقش بوده اند برقصند. شايد تو بدانی بعضی از اين عشق ها را. شايد من ندانم حتا خيلی هايشان را. من، دخترکی هميشه عاشق، امشب با همه ی اينها می رقصم، اما فقط برای تو. برای شادباش اين که از ميان تمامی اين پسرکان فقط تويی که با من خواهی ماند. فقط تويی که نه تنها با من خواهی رقصيد، خواهی خنديد، که تمام دلتنگی ها و بچه بازی ها و غصه ها و بد اخلاقی هايم را تاب خواهی آورد. فقط تويی که نه تنها با او خواهم رقصيد، که مهربان ترين و صبور ترين و دوست داشتنی ترين خواهم بود برايش. بگذار قصه ی عشق من و اين پسرکان همين امشب در ميان اين همه رقص و شادی بماند و فقط من و تو باشيم که شروع می کنيم نوشتن قصه ی جديدمان را.

................

*فروغ فرخزاد


کلمات کلیدی:
 
سالگرد
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٦  

درست دو سال پیش همین موقع ها بود که برای آخرین بار در اتاق سبز تیره ام بیدار شدم،  کیف کوچکی را جمع کردم، جعبه ی لباسم را برداشتم و راه افتادیم سمت آرایشگاه...

من هم لباس عروس پوشیدم، تو هم کت و شلوار دامادی به تن کردی، ما هم در ماشین گل زده ای نشستیم، ما هم رفیتم آتلیه و عکس گرفتیم، ما هم سر سفره ی عقد نشستیم، ما هم به جمله ی ساده و کوتاه پدرم که می پرسید به قول مان وفادار هستیم بله گفتیم، ما هم کادو گرفتیم، ما هم این جشن اجباری را با رقص و خنده گذراندیم هر طور بود، ما هم حرف و حدیث ها و کم و کاستی ها را همان فردای عروسی شنیدیم، عوضش دیگر فقط من و تو بودیم، بی هیچ دغدغه، هر لحظه و تا همیشه در خانه ی روشن رنگی مان.

دستت درد نکند که این جشن اجباری را هر طور بود برگزار کردی، دست پدر و مادرم درد نکند که آن همه زحمت کشيدند، دست خانواده ات درد نکند که آن همه راه را آمدند به خاطر ما، دست مهشید و ماندانا درد نکند که سفره ی عقدمان را چیدند، دست هادی و علی درد نکند که از صبح با تو بودند، دست ماه رقصان درد نکند که از ما عکس گرفت، و دست همه ی آن دیگرانی که آمدند هم درد نکند.

باید خیلی بیشتر از اینها گذشته باشد انگار. احساس می کنم خیلی سال است که کنار هم هستیم. ولی هنوز هم دخترک خندان توی فیلم عروسی را که می بینم نمی شناسمش، هنوز باورم نمی شود این من و تو هستیم که در این فیلم برای همیشه ثبت شده ایم. هنوز باورم نمی شود که شبها کنار تو به خواب می روم و صبح ها کنار تو چشم باز می کنم. هنوز باورم نمی شود که دیگر برای همیشه با همیم و لازم نیست نگران هیچ چیز باشیم. هنوز هر لحظه که می بینمت شاد می شوم و هیجان زده و متعجب!

دلم نمی خواهد به آن روزها فکر کنم. بگذار آن روزها فقط توی فیلم و آلبوم بمانند. بگذار دیگر فکر نکنم که اگر آن جشن اجباری را نمی گرفتیم چه می شد. مطمئنم که پولش را بر نمی داشتیم برویم سفر اروپا، مطمئنم با پولش خانه و ماشین نمی خریدیم، مطمئنم پولش را به نیازمندان کمک نمی کردیم، مطمئنم که هیچ چیز فرق نمی کرد جز آن که شاید زندگی مان را شاد تر و آرام تر شروع می کردیم...

نمی دانم باید این سالروز اجباری را شاد بدارم یا نه، ولی مطمئنم باید هر لحظه ای را که از کنار تو بودنم می گذرد مثل ارزشمند ترین چیزها پاس بدارم و قدر بدانم.


کلمات کلیدی:
 
عصر های تابستان گم شده
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦  

دلم برای عصر های تابستان خانه ی پدری تنگ شده است. برای دور هم نشستن ها و چای و شیرینی خوردن ها و خندیدن ها از دست مهشید. دلم برای بوی نان باگت تازه و ژامبون مرغ و کاهو و مایونز و گوجه و سون آپ که پدر به هوسانه ی مادر و مهشید می خرید تنگ شده است. دلم برای توی اتاق چپیدن و ریز ریز با مهشید حرف زدن تنگ شده است. دلم برای بوی خوش غذاهای جا افتاده ی مادر تنگ شده است. دلم برای با هیجان حرف زدن های مانی تنگ شده است. دلم برای خاطره تعریف کردن ها و غش غش خندیدن هایمان تنگ شده است...

باورم نمی شود که این منم که دلم برای این چیز ها تنگ شده است!


کلمات کلیدی:
 
غروب پنج شنبه
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦  

دریک غروب دلگیر پنج شنبه چه می توان نوشت؟ همین موقع هاست که همه ی فکر های بد هجوم می آورند. همین موقع هاست که دلم می خواهد در گوشه ی دیگری از دنیا باشم٬ شاید غروب هایش شکل دیگری باشند. همین موقع هاست که گاهی حتا دلم می خواهد نباشم و هیچ غروبی را نمی خواهم.

«اگر خواهان شادي وسعادت يک ساعته هستيد ، کمي چرت بزنيد. اگر خواهان سعادت وشادي يک روزه هستيد ، به پيک نيک برويد. اگر خواهان شادي وسعادت يک هفته اي هستيد ، به مسافرت برويد. اگر خواهان شادي وسعادت يک ماهه هستيد ، ازدواج کنيد. اگر خواهان شادي وسعادت يک ساله هستيد، ثروتي به ارث ببريد. اگر خواهان شادي وسعادت براي همه عمر هستيد ، از کاري که مي کنيد لذت ببريد.»*

دلم شادی می خواهد...

 * با تشکر از دوست عزیزم

پی نوشت: من باز هم توسط ماه رقصان کاشته شده ام!!! آدم چی بگه آخه؟


کلمات کلیدی:
 
انتظار
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦  

وقتی می رسم هنوز ماه رقصان نیامده است. شروع می کنم نگاه کردن مغازه ها و همان نزدیکی ها تاپ و دامن صورتی قشنگی می بینم. ماه رقصان که بیاید می روم می پوشمش. کفش های قرمز و بنفش خال خال زشت و کیف و کفش های طلایی زشت را نگاه می کنم. حتا یک جفت کفش هم نیست که من بپسندم. کوله پشتی سنگین است و زیرش خم شده ام. صاف تر می ایستم که اگر ماه رقصان آمد نبیند قوز کرده ام. قدم می زنم . کمی در یک روسری فروشی وقت می گذرانم و بیرون می آیم. زیاد جلوتر نمی روم که اگر ماه رقصان آمد ببینمش٬ موبایلم را جا گذاشته ام آخر و اگر بیاید نمی تواند پیدایم کند. از ناچاری ظرف های کریستال را نگاه می کنم و ویترین ساعت فروشی را. کمرم درد می کند. پاهایم هم. فکر می کنم در این مدت بروم دنبال کادو برای حامد بگردم٬‌ ولی اگر ماه رقصان بیاید پیدایم نمی کند. معجون های عطاری را تک تک اسمشان را می خوانم. دلم می خواهد کوله پشتی ام را کنار بگذارم و دراز بکشم. یادم می افتد که برای مهمان ها باید شام درست کنم. عقربه های ساعتم به سرعت می چرخند و ماه رقصان هنوز نیامده است. چشمم دنبال تاپ و دامن صورتی مغازه اولی است. اگر مانتو هم می دیدم می خریدم. از پله ها می روم پایین. سیب زمینی سرخ شده ها و قارچ سوخاری ها و مینی پیتزا ها با بوی خوششان دلم را به ضعف می اندازند. لوازم آرایشی های طبقه پایین را هم سرسری نگاه می کنم. دیگر قدم از قدم نمی توانم بردارم٬ ولی کمی جلوتر هم می روم که ببینم چیزی برای حامد پیدا می کنم یا نه. پیدا نمی کنم و پله ها را دولا دولا بالا می روم. هنوز ماه رقصان نیامده است! سلانه سلانه راه می افتم طرف پایین خیابان. گهگاه بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. از ماه رقصان خبری نیست. قدم هایم را تند تر می کنم. باید کاهو و خیار و هویج هم بخرم. امشب برای مهمان هایمان ماکارونی درست می کنم با سالاد کاهو.


کلمات کلیدی:
 
کارگاه داستان
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦  

هر هفته یا یک هفته در میان دور هم جمع می شویم. هیچ نمی شناسیم همدیگر را. حرف می زنیم. از خودمان می گوییم و از دیگران می شنویم. اولش سخت است. سخت است راجع به آنچه حتا گاهی با خودت هم فکرش را نمی کنی حرف بزنی. ولی می بینی همه کم و بیش مثل تو اند و تازه وضع تو از خیلی ها بهتر است انگار. سنت بیشتر است از بعضی ها٬ مراحل بیشتری از زندگی را پشت سر گذاشته ای و الان جای مطمئن تری ایستاده ای.

مینوی موش کوچک هنوز از خیلی چیزها می ترسد. مهرنوش کمی بزرگ تر است٬ اما هنوز خیلی نگرانی دارد. آیدای پر انرژی هنوز خیلی چیزها را تجربه نکرده است. مریم خیلی با بعضی هایمان فرق دارد. مهناز هنوز در اوایل بیست سالگیش در جا می زند. و جیران عزیز با این همه تجربه و تغییر هنوز کلی حرف دارد برای گفتن.

کم کم آشنا می شویم با هم. برای هم مهم می شویم. همدیگر را دوست می داریم. و وقتی شروع می کنیم به نوشتن انگار کلمات از ما مشتاق ترند که روی کاغذ بیایند. و وقتی نوشته هایمان را برای هم می خوانیم٬ با احساس٬ حتا گریه مان می گیرد موقع خواندن و نوشته مان نصفه می ماند٬ همه یک نفریم انگار. دیگر فرقی نیست بین مینوی کوچک و جیران مهربان و آیدای شلوغ. همه یک تن می شویم و با یک صدا حس هایمان را رها می کنیم. می گوییم که هستیم٬ که می فهمیم٬ که احساس می کنیم٬ که می خواهیم٬ که ناراحت می شویم٬‌ که عذاب می کشیم٬ که عاشق می شویم٬ که حالمان از بعضی چیزها به هم می خورد...

می نویسیم... می نویسیم... می نویسیم... شاید روزی کسی نوشته هایمان را بخواند و بداند که تنها نیست. بداند که او هم جزئی از ما یک نفر است و بتواند خودش را فریاد کند.


کلمات کلیدی:
 
پرواز!
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦  

دلم می خواهد بدوم. یک عالم راه جلویم باشد و من فقط بدوم. بی دغدغه ی این که کدام راه را باید رفت و به کجا باید رسید بدوم. دلم می خواهد سبک باشم٬‌ سبک باشم و بدوم.

و باز هم بدوم٬ بی خستگی.


کلمات کلیدی:
 
روز زن :(
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦  

هیچ از این روز زن خوشم نمی آید. باز روز مادر که بود بهتر بود به نظرم. توی شرکت می خواهند برایمان مراسم بگیرند. اصلن حس خوبی ندارم. از جمع یک عالم زن حالم بد می شود. و از اینکه اینطوری می خواهند به زنان احترام بگذارند مثلن هم بیشتر حالم بد می شود.

اصلن من امروز حالم بد است! ولی هیچ ربطی ندارد٬ از روز زن بدم می آید.


کلمات کلیدی:
 
سردرد جان
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  

باز این رفیق دیرین، سردرد عزیز، آمده برای ابراز ارادت. هی می گوید که شرمنده است این چند وقته سراغم نیامده. به خدا همش به یادم بوده و به محض این که فرصت کرده به من سر زده است. اگر خدا بخواهد این بار می ماند چند روزی!!! می گوید که خیلی دلش برایم تنگ شده بوده، ولی خب من باید درک کنم دیگر که گرفتار است. باز هم معضرت می خواهد که مدتی نبوده است، ولی اصلن فراموشم نکرده و یک وقت فکر نکنم من را ول کرده رفته! نه، به من صمیمانه ارادت دارد و اصلن فکر دوری از من را هم نمی کند.

من چه بگویم در برابر این همه محبت آخر؟


کلمات کلیدی:
 
برای رعنا
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦  

یه روزایی که مثل امروز کمی زودتر از سر کار میام و خورشید داره غروب می کنه و هوا کم کم خنک می شه و هیچ کار خاصی ندارم که مشغولش بشم و ماه رقصان هم در دسترس نیست و حمید هم قرار نیست زود بیاد، دلم بدجور یه دوست می خواد که عصر تابستونی مون رو با هم بگذرونیم. یه دوست نزدیک، یکی که خونه اش فقط چند تا در با خونه مون فاصله داشته باشه و بتونیم اراده که کردیم با هم باشیم. یکی که راحت حرفام رو از ته دلم بیرون بکشه و گوش بده. یکی که باهاش غش غش بخندم و چای بنوشم. ولی به قول خانم شین غربت این دوست من رو بلعیده!

رعنا خانوم... حالا هی از خودت چیزی ننویس. حتا ننویس که نی نی دنیا اومد بالاخره. ولی من هر روز که از کنار خونه تون رد می شم به یادتم و دلم واست تنگ می شه و آرزو می کنم یه بار دیگه بیای ببینمت.

 


کلمات کلیدی:
 
شادمانی بی سبب
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٦  
چه شادمانی بی سببی مهمان من است امروز!
کلمات کلیدی:
 
پسر من
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦  

همیشه که نه، ولی گاهی اوقات روی پل عابر میدان صنعت است، با آن قد کوتاه و لپ های گرد و چشم های سیاه آرام. خیلی وقت است که هیچ حسی به بچه های دستفروش خیابان ندارم اما این یکی عجیب دوست داشتنی است. دلم می خواهد دستش را بگیرم، بغلش کنم و دورش کنم از این شلوغی. نه این که چون فال حافظ می فروشد، نه این که دلم برایش بسوزد، نه، فقط دوستش دارم. هر وقت می بینمش شاد می شوم که هست، که هنوز هست. که هیچ وقت چهره ی دوست داشتنی آرامش با آن لپ های گرد تغییر نمی کند. دلم می خواهد بغلش کنم و با همه ی سبکی اش برویم، دور شویم. و او فقط مال من باشد و بتوانم فقط برای لحظه ای هم شده لبخندی به چهره ی آرامش بیاورم. دلم می خواهد اگر قرار است کودکی را بزرگ کنم این پسرک سیه چشم باشد.


کلمات کلیدی:
 
بمان
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦  

می دانم که خسته شده ای. می دانم که دیگر فکرت کار نمی کند. می دانم که نگرانی. می دانم که دلت فقط کمی آرامش می خواهد و کمی شادی. می دانم که می خواهی کمی مطمئن باشی به آینده ات فقط. می دانم به آینده ی کودکت فکر می کنی حتا که هنوز نیامده عاشقش هستی. می دانم که دلت یک خانواده ی کوچک شاد می خواهد؛ نه خیلی بیشتر. و باز هم می دانم که خسته شده ای...

ولی طاقت بیاور. فقط کمی طاقت بیاور... دخترک بهاری وجود معجزه گر تو برای خیلی ها زندگی بخش است. خیلی ها با صدای زلال تو سبز می شوند. خیلی ها نیازمند حضور پر طراوت تو اند برای دوام آوردن روزهای داغ. و خیلی ها حتا به خیال بودن تو دلخوشند؛ مثل خیال خاطره ای دور از یک صبح خنک کودکی...

بمان. بمان و باران و آفتاب و رنگین کمانت را از ما دریغ نکن. به خدا دنیا بدون تو همه اش غروب زمستان است.


کلمات کلیدی:
 
اين من نيستم
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦  

با اولین صدای زنگ ساعت بیدار می شود. کتری را آب می کند و روی گاز می گذارد، دست و صورتش را می شوید، لنزهایش را در چشمش می گذارد، و سریع دوش می گیرد. هنوز حوله تنش است که چای را دم می کند. تاپ و شلوار جینش را می پوشد و می گذارد حوله ی سر همان طور روی موهایش بماند. صورت شوهرش را نوازش می کند و می بوسد و او که چشمهایش را باز می کند بغلش می کند. با هم صبحانه ی مختصری می خورند و می خندند. تا شوهرش لباس بپوشد او غذا را توی ظرف غذاهایشان ریخته است و ماست و اسفناج بدون سیر درست کرده است و در ظرف های دیگری ریخته است و برای خودش پاکت کورن فلکس را برای اینکه در کشوی میزش بگذارد و ساعت 10 با شیر بخورد و یک کیسه میوه برای بقیه ساعت های بین روز برداشته است. پاکت غذای شوهرش را دستش می دهد و می بوسدش و شوهرش که رفت ظرف های صبحانه را می شوید، حوله ی سرش را باز می کند و موهای کوتاهش را شانه می زند و توی صورتش می ریزد. کرم ضد آفتاب، مداد چشم سیاه، رژ لب صورتی – آلبالویی، رژ گونه ی صورتی – زرشکی و دو قطره عطر. مانتوی صورتی کمرنگش را می پوشد با شال سفید خنک. پاکت غذا و کیف قرمزش را می گذارد دم در و از جا کفشی کفش های آل استار قرمزش را در میاورد...

کیسه های خرید را هنوز لباس عوض نکرده خالی میکند توی کابینت ها و ظرف شویی. شلوارک نارنجی و تاپ چهارخانه ی سفید و نارنجی اش را می پوشد. دست و صورتش را می شوید و روی کاناپه ی نارنجی شان دراز می کشد و چشم هایش را می بندد و موسیقی گوش می دهد. یک ربع بعد توی آشپزخانه است. سبزیجات را می شوید و دوغ ها را در بطری خالی می کند و همه را می چیند توی یخچال. کتاب مستطاب آشپزی را باز می کند و تصمیم می گیرد یکی از پر ادویه ها را انتخاب کند. و آرام آرام ادویه ها را از شیشه های کوچک برچسب خورده توی ظرف می ریزد...

شوهرش که می آید می پرد بغلش. یک لیوان شربت سیب درست می کند و کنارش می نشیند که حرف بزنند. تا شوهرش مجله فیلم تازه اش را مرور کند سالاد را درست کرده است، کاهو، کلم، جوانه، خیار، ذرت، قارچ، تخم مرغ پخته ، زیتون و سس مخصوص با آبلیمو و روغن زیتون. هی سالاد می خورند و هی حرف می زنند و هی می خندند. بعد می نشینند با هم ادامه ی فیلم دیشب را تماشا می کنند و چای میوه ای می نوشند. ظرف های شام را که شست و غذای فردایشان را که در یخچال گذاشت، یک بشقاب میوه می آورد برای شوهرش که هنوز غرق مجله فیلمش است وهمانجا کنارش می نشیند به کتاب خواندن...

صورتش را که شست، مسواک که زد، لنز هایش را که درآورد، لباس خواب گلبهی اش را که پوشید، موهای کوتاهش را که شانه زد و مطمئن که شد شوهرش آشغال ها را بیرون گذاشته و همه چیز یا توی یخچال است و یا در کابینت و ظرف نشسته ای هم نمانده، ساعتش را کوک می کند و می خزد زیر ملافه، پیش شوهرش...


کلمات کلیدی:
 
کار خوب
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦  

دیگه مطمئن شدم که کار خوب داشتن با کار خوب نداشتن خیلی فرق می کنه و خیلی تاثیر متفاوتی رو آدم می ذاره. کار خیلی خوب داشتن هم که دیگه می تونه بهشت باشه!

خوش به حال همه ی اونایی که کارشونو دوست دارن و ازش لذت می برن.


کلمات کلیدی:
 
يه غروب معمولی!
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦  

گذروندن یه غروب اوایل تابستون با یه دوست عزیز تو یه کافی شاپ فرصتیه که زیاد دست نمی ده.

ماه عزیزم ممنون که انقدر هستی و انقدر مهربان هستی و انقدر پررنگ هستی.


کلمات کلیدی:
 
:)
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦  

The 3 fastest ways of communication in the world are:

3. Tele-fax

2. Tele-phone

1. Tell-a-woman

Need it faster?? Ask her not to tell anyone!!!!


کلمات کلیدی: