مريم آزاد شد!
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦  

دلم نمی خواد خودنمايي کنم. دلم نمی خواد شلوغش کنم. حتا دلم نمی خواد بنویسم چه اتفاقاتی افتاد از لحظه ای که دم ساختمون ايران زمين گشتی ها صدام کردن و سوار ماشين کردنم و همراه با هفت هشت نفر ديگه بردنم کلانتری، تا لحظه ای که از در کلانتری اومدم بيرون.

ولی واقعن دلم می خواد بگم که چه حس خلئی دارم از لحظه ای که پامو گذاشتم تو امنيت آرامش بخش خونه. درماندگی محض! گيج گيجم. فکرم کار نمی کنه. اصلن نمی تونم تصور کنم فردا صبح چه جوری بايد پامو از خونه بذارم بيرون. هيچ منطقی نمی تونه واسم ثابت کنه که فردا هم دوباره نگيرنم. کاراشون هيچ منطقی نداره، مطلقن هيچی.

هی... يکی کمک کنه... من اصلن نمی فهمم چه اتفاقی داره ميفته. من فردا چه جوری بايد برم سر کار؟ چه جوری بايد برگردم خونه؟ چه جوری؟ من حتا نمی دونم چه جوری بايد برم يه مانتوی بلند بخرم. نمی دونم چه جوری بايد پامو از خونه بذارم بيرون. نمی دونم!

فکرم هيچ کار نمی کنه. خالی خاليه. باشه، تا بيرون اومدن از کلانتری رو می تونستم بازی فرض کنم. کنجکاوی اينکه بعد از هر مرحله چه اتفاقی می افته نمی ذاشت لحظه ای ناراحت بشم. اما تصور فردا ديگه بازی نيست. يه تصوير وحشت انگيزه که مغزم رو منجمد می کنه. اونا دم در ايران زمين وايسادن و من بايد حتمن از جلوشون رد بشم. فکر اين لحظه ديوونم می کنه. می فهمين؟ من بايد از جلوی کسانی رد شم که حتا شده محض شوخی ممکنه دوباره بندازنم توی ماشينشون و اين دفعه ديگه نمی دونم چی می شه. حس کسی رو دارم که يه بار بهش تجاوز شده و حالا مجبوره هر روز ازجلوی نگاه کثافتی که بهش تجاوز کرده رد بشه. و نمی دونه اين دفعه چه اتفاقی ممکنه بيفته.

من گيج شدم...


کلمات کلیدی:
 
دوست عروس من
ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦  

دی شب عروسی یکی از دوستان دوره ی راهنمایی ام بود. هیجان داشتم٬ خیلی زیاد. بعد از این همه وقت قرار بود ببینمش٬ خودش را و خانواده ی دوست داشتنی اش را. خواهر کوچکترش را انگار از همان روزها برداشته بودند و گذاشته بودند توی لباس بلند زرشکی٬ کنار نامزدش. خواهر خیلی کوچکترش٬ که دیگر خیلی هم کوچک نبود هم مثل همان کوچکی هایش صمیمی بود و ساده. فقط رد گذر زمان را می شد روی چهره ی پدر و مادر مهربانش دید٬ مثل پدر و مادر خودم. و سهند من٬ مثل همیشه زیبا و بلند و بالا و کمی مغرور٬ رفته بود توی لباس سفید عروس. همان طور مثل آن موقع ها می خندید و گاهی عصبانی می شد و تند و کوتاه حرف می زد. به اندازه ی همان روزها دوستش داشتم و افتخار می کردم به بودنش٬ به غرور سبکش.

چرا این همه سال دور بودیم از هم؟ چرا این همه روزهای خوب نوجوانی و جوانی مان را با هم نگذراندیم؟ چرا بیشتر با هم نخندیدیم؟ چرا بیشتر برای هم نامه ننوشتیم و شکایت نکردیم از روزگار؟ چرا بیشتر از عشق های کوچک مان نگفتیم به هم؟ چرا بیشتر در خانه ی هم ناهار نخوردیم؟ چرا شبها نماندیم کنار هم که تا نیمه های شب ریز ریز درد دل کنیم؟ چرا حتا بیشتر دعوا نکردیم و آشتی نکردیم؟ چرا اصلن وقتی داشتم عروس می شدم کنارم نبود؟ چرا وقتی عروس می شد کنارش نبودم؟ چرا تا شب عروسی نفهمیدم شوهرش همکلاسیش بوده و با هم دوست بوده اند٬ و چرا هنوز هیچ چیز بیشتری نمی دانم؟

دلم می خواهد بروم خانه ی جدیدش٬ بیاید خانه ی جدیدم و حرف بزنیم. حرف این سال های دور از هم را. می ترسم ولی... خیلی می ترسم از وقتی که حرف آن روزها تمام شود و دیگر هیچ نباشد برای گفتن.


کلمات کلیدی:
 
پنج شنبه ی سگی
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦  

ساعت يه ربع به هشت صبحه و من سر كارم و عصباني. آخه كار من ساعت هشت و نيم شروع مي شه. ولي از اونجايي كه نمي دونم چرا بعضي ها متوجه نيستن زندگي من غير از كار چيزاي ديگه اي هم داره، مجبور شدم زود بيام كه مجبور نباشم تا عصر دير بمونم اينجا. آخه توي خونه مهمون دارم، آخه خسته ام و دلم مي خواد پنج شنبه بعد از ظهرم مال خودم باشه. تازه هنوز رئيس نيومده و من احتمالن مجبورم بعد از ظهرم رو قرباني كنم!

شايد هيچ كدوم اينا دليل عصبانيت نباشه، ولي من عصبانيم. از اينكه گاهي كار كردنامون يه چيزي تو مايه هاي برده داري مي شه عصبانيم. من اين رئيسم رو خيلي دوست دارم، اما دليل نمي شه كه! بعد از يك ماه و نيم تازه تونستم واسش جا بندازم كه من ظهر كه مي شه گرسنه مي شم و بايد ناهار بخورم كه واسه بقيه ي روز جون داشته باشم، اما هنوز نتونستم جا بندازم كه من خارج از اين شركت هم يه كارايي دارم، يه زندگيكي هم هست.

بهم احساس حماقت دست می ده که صبح به این زودی پا شدم اومدم اینجا! و از اون بدتر احساس می کنم یکی داره واسم شکلک در میاره و زبون درازی می کنه که یعنی حالت گرفته شد؟ تا عصر همین جایی تا دیگه تو باشی زرنگ بازی در نیاری.

*************

پ.ن. به اطلاع می رساند ساعت هشت و بیست دقیقه ی صبح رئیس تشریف آوردند و فرمودند یک نفر فوت شده و باید بروند بیمارستان و اینها و ظهر بر می گردند و می توانیم کارهایمان را انجام بدهیم.

خداوندا مرا عقلی عطا فرما تا دیگر ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح سر کار مشرف نشوم. و در ضمن من خودم تا بعد از ظهر می ماندم٬ لازم نبود این بیچاره را بمیرانی! حالا که به خاطر ما و کار ما میراندیش قرین رحمت خود بفرمایش٬‌ هزینه هایش را کیسون تقبل می کند فکر کنم.


کلمات کلیدی:
 
فیلم هفته: ليلا
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦  

نصیحتم نکنید. راه نشانم ندهید. نگویید صلاحم این است. نگویید از من بیشتر می دانید. نگویید مرا بیشتر از خودم دوست دارید. نگویید نگرانم هستید. من همین جور که هستم منم. همین جور که هستم خوشبختم. همین جور که هستم می خواهم زندگی کنم. من راهم را می دانم. همراهم را می شناسم. او هم مرا همین جور که هستم دوست می دارد. همین جور که هستم این راه را با من شروع کرده است و اگر بخواهد همین جور که هستم کنار می گذاردم. می دانم به خدا با خودم چه می کنم، با او، با زندگی مان.

بگویید خودخواهم، بگویید بی فکرم، بگویید بچه ام، بگویید احمقم حتا. اما نگویید چه کنم. من همین جور که هستم خوشبختم.


کلمات کلیدی:
 
جشن
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦  

تقدیم به پارسا که از این داستان خوشش آمده است!

-     دختر همه جای سالن چرخ می خورد و از مهمان ها پذیرایی می کند. شاد و سبک با همه حرف می زند، خوش آمد می گوید، می خندد... صدای موسیقی را بلند می کند و می رقصد و بقیه را بلند می کند که برقصند. چهره ی دلنشینی دارد و با لحن قشنگی حرف می زند. دوست داشتنی است، خیلی.

-     پسر خسته روی یکی از مبل های راحتی گوشه ی سالن نشسته است. روبه رویش دختری اثیری نشسته که هی محو می شود و هی پیدا. کشیده و ظریف است، نه خیلی ظریف اما. نگاهش توی سالن معلق است و هی با انگشت های بلندش موهای آشفته اش را شانه می کند. گویی اصلن دعوت نبوده،  اصلن نیامده و به تدریج روی این صندلی تجسم یافته است. هیچ از جایش بلند نمی شود، هیچ نمی خورد، هیچ نمی رقصد. فقط هی محو می شود و هی پیدا، درست رو به روی پسر که خسته روی مبل گوشه ی سالن نشسته است.

-     دختر، که تقریبن نیمه برهنه است با هیجان حرف می زند. انبوه پسرها دورش جمع شده اند و نگاهشان هی از شانه های دختر سُر می خورد پایین. دختر هی به جلو خم می شود، صدایش را بالا می برد، سرش را به اطراف تکان می دهد، دست هایش را بلند می کند و برای حرف زدن ازشان کمک می گیرد. پسرها هیچ نمی گویند تقریبن و محو تماشای دخترند که هیج هم زیبا نیست.

-     پسر رو به روی دخترکی ریز نقش می رقصد. قد بلند و عینکی است و کمی خجالتی انگار. دختر بدون عشوه می رقصد و تند و پسر که هیچ رقص نمی داند فقط تماشایش می کند تقریبن. دور رقص که تمام می شود، دختر پسر را نگه می دارد که باز برقصند. و پسر خوشحال می شود و در دور بعدی نزدیک تر به دختر می رقصد.

-     پسر قد بلند و دختر ریز نقش، دست در دست هم، دارند از دختر نیمه عریان خداحافظی می کنند. دختر شاد خود را در آغوش پسر خسته می اندازد و پسر او را به خود می فشارد و نگاهش می ماند روی دختر اثیری که با بی قیدی روسری نازکی را روی موهای آشفته اش می اندازد و قدمی آن طرف تر از در محو می شود.

-     پسر، خسته، دختر را که هنوز در سالن چرخ می خورد می بوسد و خود را به اتاق خوابشان می کشاند. دختر سالن را جمع و جور می کند و هیچ نمی فهمد دختری اثیری چند قدم آن طرف تر از در روسری اش را از روی موهای آشفته اش بر می دارد و محو می شود. پسر که غلت می زند دختر اثیری را می بیند که روی صندلی کوچک میز آرایش نشسته و با انگشته های بلندش موهای آشفته اش را شانه می کند. پسر از جایش بلند می شود و دختر شاد همچنان با صدای یواش موسیقی در سالن می چرخد.


کلمات کلیدی:
 
ما
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦  

دیشب که با حمید از خونه ی ماه و خورشید بیرون اومدیم گفتم:

- «چقدر عجیب که من و تو داریم این موقع شب با هم از اینجا می ریم خونه مون. من که هنوز باورم نمی شه.»

- «و چقدر عجیب که اون دو نفر دارن اون بالا با هم زندگی می کنن. و چقدر عجیب که ما رفتیم خونه شون و چهارتایی با هم شام خوردیم»

آره٬ خیلی عجیبه هنوز و خیلی هیجان انگیز!


کلمات کلیدی:
 
برای ماه رقصان
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦  

در تراس را که باز می کنم باد خنکی می وزد تو. آسمان تیره است و باران می بارد. فنجان نارنجی شیر قهوه را بر می دارم و جلوی در می ایستم و لذت نوشیدن قهوه ی خوش عطرم را با منظره ی سبز باران خورده ی درخت های حیاط همسایه در پس زمینه ی سربی آسمان همراه می کنم. همین ها برای سرشار شدنم از حس خوشبختی در این لحظه کافی است...

آری، ای کاش تو هم بودی در آن لحظه ی ناب و همان طور که از فنجان نارنجی دیگری قهوه می نوشیدی، می دیدی که من هم گاهی سراسر حس های خوبم. که حتا آسمان تیره هم نمی تواند گاهی سایه بر خوشبختی ام بیندازد. که حتا اگر خورشید هم نتابد بر خانه ی رنگی ام، باز حس کودکانه ی شادی در همه ی گوشه کنار هایش جاری است.

آری، من خودم هم نمی دانم درست که کدام آفتاب و کدام ابر و کدام رنگین کمان اند که زندگیم را تیره و روشن می کنند. من سر در گمم، این را خوب می دانی. من هر روز سر یک شاخه نشسته ام و قصد پرواز به سمتی را دارم که با دیروزی فرق دارد، بماند که هنوز نشسته ام سر یک شاخه، اما این را خوب می دانی. من گاهی یادم می رود که مهربان باشم، می دانم. گاهی فراموش می کنم که چقدر خوشبختم، می دانم. گاهی حواسم پرت چیزهای بی خودی می شود و لحظه هایم را از دست می دهم. زیاد غرغر می کنم، زیاد منفی می بافم، زیاد بهانه می گیرم و زیاد تنبلی می کنم.

آری، من کمی هایم را می دانم، می شناسم، باور دارم. ولی از یک چیز دیگر هم مطمئنم. من هیچ گاه دلم نمی خواهد ابرهای زیبای فکر های دیگران را با سوزن بترکانم، حتا اگر دوستشان نداشته باشم، حتا اگر جلوی خورشید مرا بگیرند. این را هم باید خوب بدانی.

آری، شاید زیاد بزرگ شده ایم، شاید کمی دور، شاید خیلی شلوغ، شاید کمی متفاوت، اما چیزی هست که عوض نشده است، عوض نمی شود، می ماند همیشه. نمی دانم چیست، اما هر چه هست، دوستش دارم، ارج می نهمش و تحسینش می کنم. هر چه هست امیدوارم همین طور نیرومند باقی بماند و باعث شود که حتا بعد از بحث های خیلی داغ هم دلم برای یک چای نوشیدن کنار هم تنگ شود و آرزو کنم که هیچ گاه عصر های کنار هم بودن را از دست ندهیم.

آری، فقط فرق کرده ایم کمی... مجبوریم فرق کنیم. من کم کم غرق زندگی مدرنی شده ام که هیچ فکرش را نمی کردم و تو، اگر اشتباه نکنم، فاصله ات را با دنیای مدرن برای خودت تعریف کرده ای. و همین اندک فاصله هاست که ناشناخته ام می کند برایت. من چیزی را تعریف نکرده ام. حالا دیگر خیلی هم از دنیای مدرن بدم نمی آید. شاید دارم بد می شوم. دارم سادگی های زندگی را فراموش می کنم، دارم سخت می گیرم، دارم تلاش بیهوده می کنم، دارم اشتباه می روم. ولی هیچ کدام این ها باعث نمی شوند ابرهای تو را ندید بگیرم. هزار بار گفته ام که من هنوز، مثل روز های اول دانشگاه، از تو می آموزم. هی تو باور نکن...

آری، می دانم، گاهی مثل کودکی می شوم که با مادرش لج می کند. ولی همین بحث ها و همین اختلاف هاست که مرا به خودم می شناساند. و هی به من یادآوری می کند که چقدر نیازمند بودنت هستم. که چقدر وجودت مفید و لازم است.

آری، حتا در تاریک ترین روز ها هم می دانم که در گوشه ای از آسمان ماهی هست که سر وقتش طلوع خواهد کرد و در آسمان خواهد رقصید و مژده ی روزهای روشن را خواهد داد.


کلمات کلیدی:
 
صبح بارانی مرداد
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦  
رنگ سبز بارون خورده رو پس زمینه ی سربی آسمون دیوونه ام می کنه. اگه طوسی-سرمه ای کوه ها هم قاطیش بشه که دیگه غیر قابل تحمل می شه زیباییش...
کلمات کلیدی:
 
اين هم من نيستم!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٦  

خودش را مچاله می کند توی ملافه ها. بعد پخش می شود روی تخت. چند تا غلت که زد زیر آفتاب پهن شده توی اتاق، بلند می شود و دست و صورتش را می شوید. با همان لباس خواب گل گلی و موهای ژوليده صبحانه اش را که خورد تازه انگار سر حال می آید. کمی که خودش را مرتب کرد، شیرجه می زند توی مبل راحتی آن یکی اتاق و متاب هری پاتر را که دیگر آخرهایش است قاپ می زند و با ولع تا ته می خواندش. همان طور که توی مبل فرو رفته چشم هایش را می بندد و غرق دنیای جادو می شود. خودش را می گذارد جای یکی از همکلاسی های هری که از ران و هرمیون هم مهم تر است! چشم هایش را که بالاخره باز می کند ساعت دارد یک می شود. باید غذا می پخت احتمالن! می پرد توی آشپزخانه و چند تا قارچ سرخ می کند و یک کنسرو لوبیا باز می کند رویشان و همان طور که برای پنجمین بار زل زده به کارتون مانسترز اینک قاه قاه می خندد و غذایش را تمام می کند.

از خواب ناز بعد از ظهر تازه بیدار شده و چای و شیرینیش را خورده و گپی مفصل با دوست عزیزتر از جانش زده که می شنود داستانش که به جای حساسی رسیده دارد از آن یکی اتاق صدایش می زند. تا خودش را برساند به داستان و دستی به سر و رویش بکشد و کمی پیش ببردش، کلید توی قفل می چرخد. با همان لباس کار سفید جوهری می پرد بغل شوهرش و حسابی که خودش را لوس کرد قول می دهد امشب برایش شام بپزد.

محو فیلمی که شوهرش تازه آورده شده اند و پسته تازه می خورند که صدای شوهرش از فیلم پرتش می کند بیرون. خب غذا سوخته است دیگر، امشب هم زنگ می زنند برایشان شام بیاورند.


کلمات کلیدی: