پاييز
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦  

خیلی خوشحالین که تابستون داره بالاخره تموم می شه٬ نه؟

من که هیچ نیستم! از همین حالا فکر سرما لرز به تنم میاره. دارم آخرین نورهای خورشید تابستون رو قطره قطره استفاده می کنم.

روزای بلند آفتابی دارن تموم می شن و من واقعن دلم براشون تنگ می شه.


کلمات کلیدی:
 
بازی وطن
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦  

ماه رقصان عزیزم مرا به بازی ای دعوت کرده. «وطن در ذهن شما چیست؟»

متاسفم که زنجیره ی این بازی از طرف من ادامه پیدا نخواهد کرد. چون نه وطن در ذهنم مفهومی دارد و نه دلم می خواهد مفهومش را از دیگران بشنوم.

بعضی چیزها هست که ترجیح می دهم نه در موردش حرف بزنم و نه حرف بشنوم.


کلمات کلیدی:
 
قايم موشک
ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦  

هنوز تا چهار نشمرده که یکی از بچه ها توی فرورفتگی دیوار خونه آجریه قایم شده و یکی دیگه پشت شورلت کرمه. من توی پناهگاهی که تازه پیداش کردم خودمو جمع می کنم.

هشت٬ نه٬ ده٬ اومدم!

حتمن تا حالا پشت ماشینیه رو پیدا کرده٬ آخه پاهاش از زیر ماشین معلوم بود. پشت دیواریه هم انقدر سرک می کشه بیرون که اونم حتمن پیدا شده. بقیه رو نمی دونم٬‌ چون ندیدم کجا قایم شدن. ولی منو حالا حالا ها پیدا نمی کنه. کلی زحمت کشیدم تا اینجا رو پیدا کردم. کلی هم صبر کردم تا بالاخره بچه ها واسه قایم موشک جمع بشن. ولی حیف که فقط یه بار می تونم انقد راحت توش قایم بشم. از دفعه ی بعد همه اینجا رو یاد می گیرن و اینجا هم می شه مثل پشت شورلت کرمه.

هشت٬‌ نه٬ ده٬ اومدم!

وای! نتونستن پیدام کنن٬ نتونستن! معلومه که نمی تونن. من کلی زحمت کشیدم تا اینجا رو پیدا کردم...

هشت٬‌ نه٬ ده٬ اومدم...

هشت٬‌ نه٬ ده٬ اومدم...

...اومدم...


کلمات کلیدی:
 
دوست جديد من
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦  

من با یه روح سرگردون لیمویی دوستم. بعد از ظهرا واسش یه لیوان شربت سیب می ذارم روی میز، کنار گلدون و می خوابم. بیدار که می شم شربت رو تا ته خورده و یه آبنبات پرتقالی هم روش.

من روح سرگردون لیموییم رو خیلی دوست دارم. بعضی روزا از خونه که می خوام برم بیرون واسش کارتون می ذارم که من نیستم حوصله اش سر نره. روح سرگردون لیمویی کارتون خیلی دوست داره، خصوصن اگه یه ظرف بستنی گردویی هم همراش بخوره. البته من همیشه بستنی گردویی ندارم، اما خوب می دونم روزایی که واسش بستنی گردویی می ذارم چه لذتی می بره از کارتون تماشا کردنش.

روح سرگردون لیمویی گاهی که من نیستم حتا کمکم هم می کنه، خونه رو جمع و جور می کنه. گیرم که جای همه چی رو درست بلد نیست و بعضی وقتا خونه از اونی که بود به هم ریخته تر می شه، ولی این کارش خیی واسه من ارزش داره.

روح سرگردون لیمویی معمولن خوشحاله. اینو از تابیدن آفتاب توی خونه ی نارنجیم می فهمم، که یه برق طلایی تو فضا پخش می کنه. ولی گاهی هم دلش گرفته است. من که نمی فهمم روح های سرگردون واسه چی باید دلشون بگیره، ولی اینجور وقتا سعی می کنم خودمو یه جوری مشغول نشون بدم، یا حتا بزنم به خواب، که روح لیمویی اگه خواست گریه کنه خجالت نکشه.

من با یه روح سرگردون لیمویی دوستم. یه روح سرگردون لیمویی که تا حالا ندیدمش. آخه همیشه یا وقتی من خوابم سر و کله اش پیدا می شه، یا وقتی خونه نیستم. من خیلی دوستش دارم، چون به خونه ی نارنجیم روح لیموی می ده. گاهی فکر می کنم اگه روح لیمویی اینجا رو ول کنه و بره یه جا دیگه سرگردون بشه من باید چیکار کنم؟ ولی حتا نمی ذارم که خیالم هم از این جلوتر بره. روح سرگردون روح لیمویی خونه ی نارنجیه و می دونم که اینجا رو دوست داره. نه واسه خاطر شربت سیب و آبنبات و بستنی گردویی، واسه اینکه می دونه من چقدر به بودنش عادت کردم، چقدر به برق طلاییش احتیاج دارم. شاید یه روز من و روح سرگردون لیمویی همدیگه رو دیدیم. شاید حتا عاشق هم شدیم. حتا ازدواج کردیم و صاحب بچه های لیمویی – نارنجی شدیم. ولی فعلن من فقط با روح سرگردون لیمویی دوستم، همین.


کلمات کلیدی:
 
Happy Birthday
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦  

ما داریم تولد حمید رو به شادترین و خوش گذروندنی ترین حالت جشن می گیریم. جای همه ی دوستامون رو هم خالی می کنیم.

حمیدم٬‌ تولدت بازم مبارک.


کلمات کلیدی:
 
سرنوشت
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦  

فنجان قهوه را که بر می گرداند توی چشم های دختر زل می زند. دختر می ترسد. چشم هایش را دوباره می چرخاند به ته فنجان قهوه و می گوید :«سفر دور»! و دختر آنچه را از فالش می خواست با همین دو کلمه می گیرد و دور می شود از فالگیر و قهوه و فنجان.

زیر آفتاب صبحگاه فروردین بی هدف راه می رود. به هیچ چیز فکر نمی کند جز آنچه فالگیر ته فنجانش دیده بود. پس سرنوشتش است٬‌ پس باید دنبالش برود٬ پس اشتباه نمی کرد. هم نگران شده بود و هم خوشحال. درست مثل زنی که برای اولین بار می فهمد مادر شده است. او باردار سرنوشتی است که حتا فنجان قهوه هم می داند برایش رقم خورده است. ناگهان احساس می کند دیرش شده است٬ وقت زیادی ندارد٬‌ باید آماده شود. هر آن ممکن است نوزاد به دنیا بیاید و خوب نیست او آماده منتظرش نباشد. پا تند می کند و هنوز چند قدم جلو نرفته که می ایستد لحظه ای و دوباره آرام راه می افتد. کار چندانی ندارد. تازه که نیست این حس ها. مدت ها بود که می دانست٬‌ گیریم زمان دقیقش را نه. کاش خودش ته فنجان را دیده بود. ولی حالا وقت این فکر ها نیست. سرنوشت با صدای خفه ای صدایش می زند و او می داند باید برود٬ وقت زیادی نیست.

ماشین هایی که زیر آفتاب صبحگاه فروردین از آن بزرگراه رد می شدند فقط دیدند که پلیس آمده و آمبولانس و آدم های همیشه فضول همیشه حاضر جمعند. یکی از همین همیشه فضول ها سرش را از پنجره ی ماشین بیرون آورد و پرسید :«چه خبره؟» و یک فضول دیگر از خداخواسته جواب داد‌:«یه دختره خودشو پرت کرده پایین.»


کلمات کلیدی:
 
شير و عسل
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦  

چهارشنبه روزی صبح زود بیدار خواهد شد. در خنکای صبح پاییزی از خانه بیرون خواهد زد و در را پشت سرش آرام خواهد بست که کسی بیدار نشود. و به جای کوچه ی خیس پر از برگ قدم خواهد گذاشت روی شن های تیره ی لب مرز دریا. دل نگران دختر کوچکش خواهد بود کمی که در اتاق لیموییش خوابیده و همان وقت هاست که چشم های آبی اش را باز کند و او را صدا بزند. آرزو می کند «او» صدای دخترکشان را بشنود و بغلش کند و شیر و عسل درست کند برایش در فنجان نارنجی اش.

آخرین دل نگرانی ها را می گذارد توی جیب لباس خواب بلندش و لباس را رها می کند روی شن های خشک پشت سرش. نسیم آرام دریا پوستش را خنک می کند و لا به لای موهای پریشان حلقه حلقه اش گم می شود. چشم هایش را می بندد و دخترکش را همان طور که شیر و عسل می خورد می بوسد. قدم برمی دارد...

صدای بلند بوق و ترمز همسایه ها را می کشد به کوچه. زن٬ برهنه٬ با موهای پریشان حلقه حلقه روی برگ های خیس نارنجی غرق شده است. فنجانی نارنجی از دست دخترکی چشم آبی رها می شود و گم می شود در برگ های نارنجی. ماسه های تیره ی لب مرز دریا عسلی می شوند.


کلمات کلیدی:
 
سه روز تعطيلی
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦  

کاش همه ی هفته ها سه روز تعطیلی داشت. و من می توانستم در این سه روز تا دلم می خواست می خوابیدم. غذاهای خوشمزه می خوردم. فیلم های خنده دار می دیدم. کتاب های هیجان انگیز می خواندم. تئاتر های تاثیر گذار می دیدم. به دیدن خانواده ام می رفتم. دوستانم را دعوت می کردم شب خانه ی مان بخوابند. همه اش کنار حمید بودم. با خیال راحت هیچ به ساعت نگاه نمی کردم. شبها بی نگرانی از صبح زود بیدار شدن می خوابیدم و صبح ها بی عجله صبحانه می خوردم و به کارهایم می رسیدم.

من به همین سه روز تعطیلی در هفته راضی هستم و سعی می کنم قول دهم دیگر از سر کار رفتنم غر نزنم. کاش یک نفر پیدا می شد سه روز در هفته را تعطیل اعلام کند. هر هفته!


کلمات کلیدی:
 
تئاتر هفته
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦  

يك تئاتر خوب از يك كارگردان جوان:

"آخرين تبسم شاهانه"

خيابان 16 آذر، تالار مولوي، ساعت 19:30

 

از دست ندهيد!


کلمات کلیدی:
 
USA
ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٦  

بالاخره بعد از یک سال و اندی دوستای من موفق شدن سر از بلاد کفر در بیارن. حالا اینکه در این یک سال و اندی چه بلاهایی سرشون اومد بماند...

ولی خب خودمونیم٬ آدم دلش تنگ می شه واسشون. با همه ی این احوال خوشحالم واسشون. بی نهایت خوشحالم که دیگه اینجا نیستن.

----------------------

« عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد»*

 ---------------------

* سهراب


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦  
کارگاه داستان به روز شد.
کلمات کلیدی: