حقيقت
ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦  

اگر می خواهید بفهمید چقدر بزرگ شده اید به مهمانی پنج شش سال کوچک تر از خودتان ها بروید!


کلمات کلیدی:
 
من خواب ديده ام
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦  

مثل هميشه شلوغ است. ساختمانی تاریک، با اتاق هایی کوچک و پر از آدم. ناگهان همه شروع می کنند به جیغ زدن و فرار کردن. نورهای قرمز رنگی توی اتاق ها می افتد و روی سقف ها نوشته هایی را حک می کند. مردم از خواندن آنها فرار می کنند. من هر چه سعی می کنم هیچ نمی توانم بخوانم، علامت هایی مبهم است. نمی دانم باید از چه و به کجا فرار کنم. از وارد شدن به اين جمعیت هراسان بیشتر می ترسم. قیا فه هایشان بیشتر به وحشت می اندازدم. همه دهان هایشان باز است، حفره ای سیاه که صدای وحشتناکی از آن بیرون می زند. چشم هایشان گرد شده و دارند از حدقه در می آیند انگار. و یکدیگر را هل می دهند، می زنند، له می کنند. من گوشه ای ایستاده ام مردد. حتا حاضر نیستم قدمی بردارم. خودم را بیشتر می چسبانم به دیوار. کوچک تر می شوم انگار. در همین شلوغی هاست که دستی دراز می شود به سمتم. چهره اش را نمی بینم در اين ازدحام، اما ... دستش را می گيرم.

لحظه ای بعد در فضای آزادیم، روشن و خلوت. صدای جمعیت از دور دست ها می آید. همه ی اینها مثل یک شوخی بوده است انگار. یک شوخی نامربوط بی مزه که تمام شده است دیگر. و حالا ما اینجا ایستاده ایم، زیر نور خورشیدی که آرام می تابد. و هیچ چیز نیست برای ترسیدن.


کلمات کلیدی:
 
غصه می خوريم
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦  

فقط یه روز و نیم دووم آورد شادی تغییر جا. امروز که سر نهار اون همه خندیدیم و من اون همه احساس کردم محیط کار هم می تونه شاد کنه آدم رو٬ هیچ فکرش رو نمی کردم که دو سه ساعت بعدش چه اتفاقاتی قراره بیفته.

اشکان رو برگردوندن به اتاق قبلی٬ تنها. و یکی از منشی ها میاد تو این اتاق به جاش.

بدم میاد از این سیاسی بازی ها. بدم میاد از این تصمیماتی که بالاها گرفته می شه و هیشکی درش آدم حساب نمی شه. بدم میاد از این احساس بردگی که تو کار کردن بهم دست میده.

بهاره از حقوق بشر نوشته بود. خنده ام می گیره از شنیدن این ترکیب! بدجور خنده ام می گیره.


کلمات کلیدی:
 
باز هم گشت ارشاد
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦  

باز هم نگرانی٬ باز هم استرس٬ باز هم جنگ اعصاب٬ باز هم سردرد...

امروز مژگان را جلوی گلستان گرفتند٬ بردند کلانتری و سه نفر دیگر به جز خودش یکی دو ساعتی علاف بودند و هفت هشت نفر نگران شدند تا وقتی که آزاد شد.

امروز هم درست مثل روزهای دیگر است.


کلمات کلیدی:
 
اسباب کشی
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٦  

ما اتاق کارمان را عوض کردیم٬ من و اشکان و ملیکا.

من که از دیروز که شنیده بودم کلی هیجان داشتم. ملیکا زیاد راضی نبود و اشکان هم که هنوز خبر ندارد. به چشم به هم زدنی اسباب کشی کردیم. و من هنوز هیجان دارم. از این تغییر های کوچکی که کلی اوضاع آدم را بهتر می کننذ خوشم می آید.

جای جدیدم را بیشتر دوست دارم.


کلمات کلیدی:
 
روزنگار٬ با مداد سبز
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦  

امروز یک شنبه بود.

امروز من دیر سرکار رفتم.

امروز اولين باران پاییزی بارید.

امروز سیم کارت سوخته ام را تعویض کردم.

امروز به من گفتند خیلی باهوشم و حاضرجواب.

امروز یک پیشنهاد کاری نسبتن خوب را رد کردم.

امروز ناهار یک ماکارونی چرب خوشمزه خوردم با ماست و نعنا.

امروز باز هم انگشت نگاری کردم.

امروز خیلی کار کردم.

امروز خیلی خسته شدم.

امروز پسرکم روی پل عابر نبود.

امروز ملیکا گفت که دچار افسردگی شده.

امروز طناز را دیدم بعد از یک ماه.

امروز فهمیدم امتحان GMAT ام با کیوان در یک روز نیست.

امروز جای اشکان را خالی کردم برای حضور پر انرژی اش و جای کاوه را برای نان و پنیر و گوجه خوردن هایمان.

امروز دوباره فکر کردم باید برای سوزان و نگار ایمیل بزنم.

امروز از جلوی خانه ی رعنا که رد شدم باز دلم تنگ شد برایش.

امروز باز هم نتوانستم با ماه رقصان حرف بزنم.

امروز مادرم هم تلفن شان را بر نمی داشت.

امروز خانم شین نوشته بود که می رود مسافرت.

امروز فکر کردم برای هزارتو چیزی بنویسم.

امروز در روزنامه راجع به Second Life خواندم و رفتم سراغش.

امروز حمید گفت که دیر می آید و من حالا حالا ها تنهایم.

امروز به جای درست کردن لوبیا پلو برای فردا، چلوکباب خریدم.

امروز دلم خواست کوچک بودم و شیطان.

امروز دچار اعتماد به نفس شدم.

امروز فکر کردم بروم ونزوئلا.

امروز فکر کنم کارگاه داستان برقرار بود و من یادم رفته بود.

امروز هنوز کمی باقی مانده که نمی دانم چه می کنم.

 

 

(این هم نهایت روزنگاری واسه اینکه حال نویسنده ی پست قبل گرفته بشه.)


کلمات کلیدی:
 
اعتراف های آدينه شبی پاييزی
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦  

همه ی این روزمرگی ها را دلم می خواهد بنویسم. انجامشان که می دهم توی فکرم هم دارم می نویسم شان. اما پشت این صفحه که می نشینم انگار باید چیزی غیر از روزمرگی ها بنویسم. دلم نمی خواهد روزنگاری کنم٬ دلم می خواهد حرف هایی بنویسم که ارزش گفته شدن و خوانده شدن داشته باشد. و برای نوشتن این حرف ها فکر می کنم باید جور دیگری زندگی کرد.

درست است که کمتر٬‌ اما هنوز شاکیم از زندگی. هنوز هیچ کدام از سوال هایم که جوابی پیدا نکرده اند هیچ٬‌ کلی سوال دیگر هم دارم. و یک مشکل بزرگ بزرگ دیگر این که دارم روز به روز بزرگ می شوم. فکر کردن به اینکه دارم هی بزرگ می شوم بیشتر از خیلی چیزهای دیگر غصه دارم می کند. حقیقتی است که بدجور توی ذوق می زند. من هم دارم مثل همه ی آدم های دیگر بزرگ می شوم. دارم مثل همه اسیر روزمرگی ها می شوم. دارم همه ی حس های قشنگم را از دست می دهم. دارم بی تفاوت می شوم٬‌ حتا بی رحم و بدجنس کمی. دارم کسی می شوم که همیشه وحشت داشتم. کسی که روال عادی زندگی را پیدا می کند و درش جاری می شود و به هیچ قیمتی ترکش نمی کند.

دلم برای سال های سال قبل تنگ شده است. برای روزهایی که زندگی پر از اتفاق بود٬ پر از حس های تازه٬ پر از لحظه های ناب. پر از شادی٬ پر از دلهره٬ پر از آرزو... هر چه بود پر بود از همه ی این چیزهای کوچک. همه ی چیزهای کوچکی که می شد ساعت ها در موردشان حرف زد. که می شد روزها و شب ها با فکرشان خیال بافی کرد. که می شد به خاطرشان گریه کرد٬ چیز نوشت٬ زندگی کرد.

من گم شده ام ... و می دانم هیچ چیز و هیچ کس پیدایم نمی کند. درست مثل این همه آدم دیگر که روزی گم شده اند و خودشان هم خبر ندارند. من گم شده ام و همه ی شادی های کوچکم را هم گم کرده ام. من گم شده ام و همه ی آرزو هایم هم جایی جا مانده اند. من همان طور که بزرگ تر می شوم گم تر می شوم و دروغ می گوید هر کس غیر از این ادعایی کند. خودم خوب می دانم.


کلمات کلیدی:
 
پيچ های آخر هفته
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦  

گاهی اوقات اینجوریه دیگه... یه دفعه توی زندگی خونوادگی و کاری و شخصی یه چیزایی از روال خارج می شه. اون وقت آدم نباید انرژی اش صفر بشه٬ نباید بد اخلاقی کنه٬ نباید غصه بخوره٬ نباید بقیه رو هم اذیت کنه٬ نباید بی حوصله باشه...

خب گاهی اوقات پیش میاد٬ فقط همین. گرفتی چی می گم؟


کلمات کلیدی:
 
شب نامه
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦  

- « خوابی؟ »

- « نه. »

- « میای بریم قدم بزنیم؟ »

-‌ « الان؟ »

- « آره! »

و من خودم دیدم شون که دست در دست هم قدم گذاشتن تو خنکای شب و رفتن و رفتن و دیگه برنگشتن...

*******************

-  « خوابی؟ »

- « نه. »

- « میای بریم قدم بزنیم؟ »

-‌ « الان؟ »

- « آره! »

- « نه٬ خسته ام. »

و من خودم دیدمش که  قدم گذاشت تو خنکای شب و رفت و رفت و دیگه برنگشت...

*******************

-  « خوابی؟ »

- « نه. »

- « میای بریم قدم بزنیم؟ »

-‌ « الان؟ »

- « آره! »

- « نه٬ خسته ام. »

- « منم خسته ام. »

و من هیچی ندیدم...


کلمات کلیدی:
 
از انگشت نگاری و ديگران
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦  

داریم دستگاه های کارت زنی را در شرکت عوض می کنیم. و من مسوول انگشت نگاری هستم٬‌ یعنی ثبت اثر انگشت افراد در سیستم.

کار خیلی جالبی است. نه تنها اثر انگشت همه ی آدم ها با هم فرق دارد٬‌ که برخوردشان با این سیستم هم فرق دارد و حتا برخورد من هم با تک تک شان فرق دارد.

بعضی ها عین آدم آهنی زود انگشت می زنند و بی حرف می روند. بعضی ها دور اتاق چرخ می زنند و من هی باید یادآوری کنم که دستگاه روی میز من است و باید کنار آن بایستند. بعضی ها هی می پرسند این با قبلی چه فرقی داره٬‌ جرا باید دو تا انگشت را ثبت کنیم. بعضی ها هم هی ادا اطوار در می آورند که حالا سوبق ما را می فهمید و از این مسخره حرف ها.

از آن طرف من بعضی ها را فقط کارشان را انجام می دهم و هر چه حرف می زنند نمی شنوم اصلن. با بعضی ها هم انقدر بگو بخند می کنم که کلی کارشان طول می کشد. برای بعضی ها هم کل سیستم و تغییراتش و اتفاقاتی که قرار است بیفتد را توضیح می دهم. جالب اینکه خیلی وقت ها برخورد من جواب برخورد آنها نیست! یعنی اگر کسی راجع به سیستم سوال کند ممکن است من نشنوم و به دیگری که دارد مسخره بازی در می آورد کل ماجرا را توضیح دهم.

هنوز نفهمیده ام چه نوع آدم هایی هستند که باعث می شوند جلویشان گارد بگیرم و دوستشان نداشته باشم و دلم نخواهد اصلن چشمم به چشمشان بیفتد. اما این را فهمیده ام که خیلی از آدم های دور و برم در این گروه قرار می گیرند. خوب نیست! اینطوری با خیلی ها مشکل پیدا می کنم. ولی دست خودم هم نیست٬‌ با بعضی آدم ها مشکل دارم خب!


کلمات کلیدی:
 
يه جای خوب
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦  

یکی از جاهایی که توی این دنیا خیلی دوستش دارم ماشین ساسانه! چه وقتی که پراید بود٬‌ چه حالا که پرشیاست. چه وقتی که مژگان نبود٬ چه حالا که مژگان هست. جه وقتی بنزین سهمیه بندی نشده بود٬‌ چه حالا که سهمیه بندی شده.

انقدر جاها با این ماشین رفتیم٬‌ انقدر موسیقی های خوب توش گوش کردیم٬ انقدر حرف توش زدیم٬ انقدر خندیدیم...

نشستن توی این ماشین انگار آدم رو جدا می کنه از همه ی دنیا و حس خوشبختی عمیقی بهش میده. من که می تونم ساعت ها با حمید و ساسان و مژگان توی این ماشین بشینم و خسته نشم.

اینجا از اون جاهاییه که مطمئنم اگه از دستش بدم دلم واسش تنگ می شه و امیدوارم حالا حالا همین قدر راحت و صمیمی و دوست داشتنی بمونه واسمون.


کلمات کلیدی:
 
پنج شنبه ی عزيز
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦  

- عجالتن این افسردگی پاییزی دست از سر من برداشته. آخه پنج شنبه ظهره و یه روز و نیم تعطیلی پیش روی من. آخ که من عاشق تعطیلیم!

- دوست عزیزم از مسافرت اومده و یه عالمه چیز باید واسم تعریف کنه. همین خودش کافیه که آدم اقلن یه نصف روز شاد باشه.

- دیشب با بعضی دوستام دور هم انقدر گفتیم و خندیدیم و خوراکی های خوشمزه خوردیم که بازم می شه یه نصفه روز دیگه خوشحال بود.

- الان یک سبزی پلو ماهی لذیذ خوردم و این تا عصری بهم حس خوبی می ده.

- یک هندونه ی شیرین خنک رو هم اضافه کنید.

ـ و یک چلوکباب برگ مخصوص که همین الان واسه همکارم رسید.

- من چه سبزم امروز *

* سهراب


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦  

آرام نیستم این روزها. بی قرارم و آشفته. چیزی در دلم می لرزد و گلویم را می گیرد.

نمی دانم واقعن مال پاییز است یا دلیل دیگری...


کلمات کلیدی:
 
خواب می بينم...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦  

خواب های عجیبی می بینم این روزها. خواب جماعتی که سرگردانند. من هم سرگردانم با آنها. یا دنبال چیزی می گردم٬‌ یا فرار می کنم٬ یا همین طور بی جهت سرگردانم.

خواب می بینم که به دنبال پاسپورت هایمان می گردم٬‌ در شهری بندری و کثیف. ناگهان ده ها قطار در اطرافم شروع به حرکت می کنند٬ در همه ی جهت ها. و من فقط می ایستم آن وسط منتظر له شدن زیر یکی از قطار ها...

خواب می بینم پدرم با عموهایم در زمینی بزرگ و برهوت دعوا می کنند و مادرم گوشه ای گریه می کند. همه خاک آلودند. همه چاقو کشیده اند به روی هم. به زور چاقو را از دست پدرم می گیرم و عمویم با چاقوی بزرگش به سمت ما می آید...

خواب می بینم در مراسمی که معلوم نیست چیست صدها نفر در هم می لولند و کار می کنند. این وسط نیما و بهاره می رسند و نیما را مجبور می کنند که کار کند و من هی خجالت می کشم از بهاره و هی عکس نشانش می دهم...

خواب می بینم ویروس کامپیوتری جدیدی آمده که شهوت مردم را زیاد می کند٬‌ خیلی زیاد. و زن و مرد برهنه میدوند و دنبال کسی می گردند که جزو «سالم» ها باشد و به او حمله کنند. و همه کامپیوترهایشان را روشن می کنند و به اینترنت وصل می شوند و ویروس می گیرند. و من هی فرار می کنم...

خواب های عجیبی می بینم و با ترس بیدار می شوم. من از وجود این همه آدم دور هم و همه سرگردان وحشت دارم.


کلمات کلیدی: