-
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦  

انقدر منفی ام که کل دنیا هم برای خنثا کردنم کافی نیست. و دروغ چرا٬‌ به همه ی اونایی که این طوری نیستن حسودیم می شه.

حالم از دنیا و زندگی و همه چیش به هم می خوره. واقعن واقعن واقعن نمی دونم باید چیکار کنم که این حس ها ذره ای عوض بشن. آخه به کی باید بگم من این زندگی رو نمی خوام؟


کلمات کلیدی:
 
سفرنامه - اهواز
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٦  

از شدت هیجان دل درد گرفته ام. بسکه عاشق مسافرتم٬‌ حتا اگر ماموریتی نصف روزه باشد. با ملیکا مرغ سوخاری می گیریم و سیب زمینی سرخ شده و دلستر سیب. حالم بهتر می شود!

فرودگاه پر است از زن های جنوبی. با چادر و روبنده ی سیاه. انقدر سیاه که حتا چشم هایشان هم معلوم نیست. هر کدام یک بچه بغل زده اند و کیف و ساک و وسایل شان را به دوش می کشند. مردهایشان بلیط ها را دست گرفته اند و فرمان می دهند. 

ما را به خانه ی مهمان ها در بهترین محله ی اهواز می برند که بزرگ و روشن است و پر از خوراکی! و چون سرایدار می گوید خانه فقط یک کلید دارد که پیش خودش می ماند ما تا صبح درست و حسابی نمی خوابیم.

دخترک جنوبی واحد اداری زود با ما گرم می گیرد. می گوید از معجون هایی بخریم که خرما و شیره و ارده و چیزهای دیگر دارد و صبح که بخوری تا ظهر نگهت می دارد. می خندیم با هم.

توی بازار قدم می زنیم که بوی ماهی می خورد به دماغم. نزدیک است بالا بیاورم٬‌ اما کمی بعد عادی می شود بو و قیافه ی ماهی ها. شکل های عجیبی دارند. میگو می خریم و شیره و ارده و نان خرمایی. و چه سبزی های تازه و خوشرنگی که دل آدم را می برند و مسخره است اگر بخریم.

کمتر زنی را بدون چادر می بینی. بقیه هم جز سیاه کمتر به تن دارند.

شهر مثل اسمش است٬‌ داغ و خشک. ارتفاعش کم است، جز در خیابانی که تازه مدرن شده انگار. و رود کارونی که آن همه اسمش را شنیده ایم کدر است و راکد و دلگیر و بوی بدی می دهد. دل آدم برایش می سوزد.

مهمان دار های هواپیما پیچیده شده اند در پوششی ضخیم و سرمه ای رنگ. می بینم شان بیشتر احساس خفگی می کنم در جهنم ساعت سه و نیم اهواز. 

از فرودگاه تهران که ماشین می گیریم دهن مان از تعجب باز می ماند. راننده زنی است که سر تا پا سبز پوشیده٬‌ با چادر سیاهی روی همه ی سبز ها و ما را سوار ماشین سبز فسفری اش می کند و اعتماد به نفسش جایی زیر زمین است. هر بار که می گوییم به راست بپیچد٬‌ هول می شود و راهنمای چپ را می زند و می پرسد که چکار کند و کجا برود. 

 آخر به خانه می رسم! به خانه٬‌ که بهترینم در آن منتظرم است.

دلم خیلی نمی خواهد دوباره اهواز بروم!


کلمات کلیدی:
 
تيفوس
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦  

« من دختر نیستم » شیوا ارسطویی را می خوانم. پدرم شاکی می شود که : « اومدی اینجا کتاب بخونی؟» می گویم :« خب شما دارید تلویزیون می بینید.» به داستان «تیفوس» رسیده ام که صدایم می کنند برای شام. دو صفحه ی آخر را سریع تمام می کنم. پر از نفرت می شوم. از شدت همذات پنداری سردرد می گیرم. احساس خفگی می کنم و دلم می خواهد در هوای آزاد نفس بکشم. دلم می خواهد لباس هایم را پاره کنم. دلم می خواهد هیچ وقت این داستان را نخوانده بودم. دلم خیلی می گیرد از همه چیز. و هیچ نمی فهمم غذا را چطور از میان بغض قورت می دهم.


کلمات کلیدی:
 
بازی نردبان واژگان
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦  

* با تشکر از نیما که این بازی رو راه انداخته:

مریم. میرم. نمیرم. نمیام. میام. نیام. نیما

* و بهاره که منو به این بازی دعوت کرده:

مریم. مرام. برام. بهرام. بهارم. بهاره

* منم دعوت می کنم:

- حمید رو با این که وبلاگ نداره :(

مریم. مرید. رمید. حمید

- ماه رقصان رو:

مریم. مرام. مهرام. مهران. مهربان. مهرسان. مهسان. مهسا

- خانم شین رو:

مریم. مرام. رام. خام. خانم. خانمی. خانم شی. خانم شین

- علی رو:

مریم. میرم. میری. ماری. مالی. والی. ولی. علی

- مکین رو:

مریم. مرام. مران. مکان. مکین

- فرانکلین رو:

مریم. میرم. میر. مار. مان. رمان. فرمان. فرامان. فرار کمان. فرارکنان. فرار کنین. فرانکنین. فرانکلین. 

- امیر رو:

مریم. میرم. میر. امیر

***‌ کوتاه ترین نردبون هم نردوبون بین من و حمید شد. هورا!!!


کلمات کلیدی:
 
باز هم خواب های من
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦  

کسی هست به من بگه چرا انقدر توی خواب هام دارم فرار می کنم؟

دیشب داشتم از یه شتر فرار می کردم!!!!


کلمات کلیدی:
 
جمله ی قصار
ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦  

بیچاره مردمانی که من «مظهر شادی» شان هستم!!!!!


کلمات کلیدی:
 
رخوت زمستانی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦  

دلم می خواهد خودم را دست این رخوت خوشایند بسپارم. جای گرم و نرمی پیدا کنم و مچاله شوم و فرو بروم در دنیای رؤیاهای گم شده ام. دلم اتاق سبز تاریکم را می خواهد که درش غرق می شدم. دلم خواب زمستانی می خواهد. دلم چای داغ می خواهد.

دلم می خواهد یک روز چشم هایم را که باز می کنم چیزی عوض شده باشد. چیزی عوض شده باشد که دلم را گرم کند. که برق به چشمانم بیاورد. که شادی واقعی را ته وجودم بنشاند. که خیالم را راحت کند برای زندگی کردن.

دلم می خواهد همه ی این گرد و خاک ها فوت شود و همه ی رنگ های واقعی را نشان چشم هایم بدهم.


کلمات کلیدی:
 
گمگشته
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦  

شدم اون ساعتی که تو خلاء زنگ می زنه و صداش در نمیاد. یا اونی که وایساده ساعته رو نگاه می کنه و صداش رو نمی شنوه.

آهاااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ی.....


کلمات کلیدی:
 
خواب زمستونی
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦  

لاک پشت های عزیز ما عاشقانه خواب زمستونی شون رو شروع کردن.

منم خواب زمستونی!


کلمات کلیدی:
 
چه کسی بود صدا زد...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آبان ۱۳۸٦  

کسی صدايم می زند انگار. از روزهای دور کودکی ام. از روزهای دخترک خجالتی کم حرفی که از همه ی دنيا عاشق کتاب بود و خيالبافی. دخترکی که هنوز مدرسه نرفته کلی از کتاب هاب کتابخانه ی پدرش را خوانده بود، که بعد ها فهميد مال صمد بهرنگی بودند و سيمين دانشور و جلال و صادق هدايت حتا. دخترکی که در دنيای سياه سفيد آن کتاب ها گرفته تا دنيای پر از رنگ و درخشان هری پاتر امروز گم بود. دخترکی که هيچ نفهميد چطور شد زن رؤياهايش و چطور با مرد رؤياهايش ازدواج کرد و چطور رؤياهای پدر و مادرش را حقيقت داد با آن همه درس خواندن.

کسی صدايم می زند. از دنيای خواب های عجيب و خيال های رنگی شفاف. دنيايی رها از اجبار. دنيايی که در آن وسيع می شوم، بی نهايت. که زندگی را جور ديگری شکل می دهم، جوری که اگر باشد بهتر است و شاد تر و آرام تر.

کسی صدايم می زند. من را، دخترک خجالتی را، دختر خيال ها را، زن رؤياها را. من اينجا نشسته ام و می نويسم. دخترک غرق داستان بابا لنگ دراز است، ديگری دارد خود را در کافه ی کوچکی در پاريس مشغول صبحانه خوردن تصور می کند، آن يکی مشغول پختن غذای مکزيکی از روی کتاب آشپزی است، يکی ديگر Application Form پر می کند برای دوره ی دکترا، يکی سرش را زير بالش فرو برده و ريز ريز گريه می کند، ديگری ميزان پيشرفت پروژه هايشان را به مديرش گزارش می دهد، و من هم... گفتم که دارم می نويسم. ولی کسی صدايمان می زند و ما همه فکر می کنيم که فقط فکر می کنيم کسی صدايمان می زند. شايد اگر من همين حالا لپ تاپ را از روی پاهايم بردارم و بلند شوم بقيه هم کمی بيشتر مطمئن شوند به صدايی که شنيده اند. شايد اگر همه دنبال صدا برويم به جايی برسيم. شايد بتوانم دخترک خجالتی را بغل کنم، ببوسم و همه ی کتاب های نيکولا کوچولو و رامونا و هری پاتر را بدهم بخواند. شايد زن رؤيا ها به من بگويد که چطور انقدر زيباست و انقدر آرام و انقدر با شکوه. شايد بايد بلند شوم...

کسی صدايم می زند و من همين حالا صفحه ی وبلاگم را باز خواهم کرد و اين نوشته را در آن خواهم گذاشت و لپ تاپم را خواهم بست و چراغ را خاموش خواهم کرد و خواهم خوابيد. همه ی آن ديگران هم وقت خوابشان است. دخترک رؤيای دنيای کتاب هايش را خواهد ديد و زن زيبا را در يک کافه ی دنج در پاريس. من به گزارش های فردا فکر خواهم کرد و به غذای هفته ی بعد برای تولد برادرم و شايد کمی هم گريه کنم. شايد فردا صبح هم کسی صدايم بزند و شايد من به جای سرکار دنبال صدا بروم و بالاخره دخترک را پيدا کنم و اين همه کتابی را که برايش خريده ام به او بدهم. شايد اگر بخواندشان همه چيز عوض شود. شايد کودکی اش را پيدا کند. شايد کودکی اش را زندگی کند. شايد نه من بشود، نه زن رؤيا ها. شايد ديگر هيچ کس صدايش نزند. شايد غريبه ای شود که هيچ نشناسمش. شايد ديگر حتا کتاب نخواند. ولی بايد پيدايش کنم و کودکی اش را به او هديه دهم. ای کاش فردا صبح هم کسی صدايم بزند.


کلمات کلیدی: