تولد
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٦  

یه اتفاق هیجان انگیز افتاده!!!

فکر کنم لاک پشت های ما تخم گذاشتن! یه تخم ریز ژله ای سفید.

کسی اطلاعاتی راجع به لاک پشت ها و تخم گذاری شون داره؟ چه جوری باید محافظت و نگهداری کنم از این موجود ریز؟


کلمات کلیدی:
 
بچه بازی
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦  

می زند بیرون و در را می کوبد٬ انقدر محکم که بسته نمی شود. موبایلش را از جیب شلوارش بيرون می آورد و شماره می گیرد.

-          " الو ... بايد ببينمت ... الان ... همين الان، می فهمی؟ " جمله ی آخر را داد می کشد و با صدای بلند می زند زير گريه.

-      " خفه شو ... فقط همين الان بيا ... کجا و کوفت ... همیشه کجا میای؟ ... آقا دربست؟ ... گفتم هيچی نگو ... پاشو راه بيفت ... من يه ربع ديگه می رسم. " و گوشی را پرت می کند کنارش روی صندلی. سرش را تکيه می دهد به پشتی صندلی و چشم هایش را می بندد. هر از گاهی فین فینی می کند.

***

-          " همين که گفتم. "

-          " یه کم منطقی باش پيشی خانوم. "

-          " پيشی خانوم و کوفت، پیشی خانوم و زهر مار! "

-          " خیله خب دیگه، شورشو در آوردی. هر چی من هیچی نمی گم این هی مزخرف می بافه. "

-          " من مزخرف می بافم یا تو آشغال؟ "

-          " دیگه داری کفرمو در میاری ها! "

-     " به جهنم ... مثلن کفرت در بیاد چی می شه؟ ... ها؟ چیه؟ می خوای بزنی؟ خوشم باشه، نمی دونستم دست بزن هم داری. اونم زدی تا حالا؟ یا حالا که من اخ شدم می خوای بزنیم؟ "

-          " خفه شو! "

***

-          " آره، خودش اعتراف کرد. "

-          " دیدی گفتم! "

-          " گفت الان شيش ماهه... منو بگو ... آخه آدم انقدر احمق؟ خر حرفاش شده بودم ... پیشی خانوم، فرشته ی نجات من، پری قصه ها "

-          " خب تو دوستش داشتی، واسه همین نفهمیده بودی. "

-     " آره، من خاک تو سر دوستش داشتم. تف ... تف ... یکی نیست بگه آخه کثافت، می خواستی با یکی دیگه رو هم بریزی اقلن یکی رو پیدا می کردی از من بهتر باشه. "

-          " بهتر از تو کجا پیدا می کرد؟ "

-          " بهتر از من؟ بگو ساده تر از من ... هالو تر از من ... الاغ تر از من ... "

-     " قربونت برم ... چرا انقدر به خودت بد و بیراه می گی؟ ولش کن. اصلن بهتر. حالا آزادی واسه خودت. این همه پسر تو دانشکده آرزو دارن تو یه نگاه بهشون بندازی. اون وقت تو گیر داده بودی به این مرتیکه ی آشغال. چی داشت آخه؟ "

-     " نمی فهمیدم، کور شده بودم، خرفت شده بودم. هی مامانم می گفتا! می گفت دوست پسر می خوای؟ خیله خب، بگرد یکی رو پیدا کن که در شأنت باشه. یکی همسن و سال خودت، تحصیل کرده، خانواده دار. هی می گفتم قول داده اگه من باهاش باشم درس بخونه. می گفت تو سی و دو سالگی؟ می گفتم آره، چیه مگه؟ د ... چیه مگه و کوفت! " و دوباره می زند زير گريه.

-          " دوباره بهت زنگ می زنم. "

***

از خواب می پرد: " چرا تا حالا به فکرم نرسیده بود؟ پدری ازت در بیارم ... "

***

-          " من امروز ماشین ببرم؟ "

-          " نه، لازمش دارم. "

-          " اه ... همه واسه بچه شون ماشین می خرن دانشگاه قبول می شه، اون وقت من باید واسه قراضه ی تو هی بهت التماس کنم. "

-          " اولن که درست صحبت کن، بعدشم گفتم لازمش دارم. "

-          " کی لازمش نداری؟ "

-          " نمی دونم. "

-          " دیدی؟ هی بهانه میاری، هی لج می کنی. بابا ... یه روز ماشین می خوام، جونتو که نمی خوام بگیرم. "

***

-          " قول داده بودی ... مجبوری. "

-          " من هیچ وقت مجبور نیستم کاری بکنم، اونم کاری که تو جوجه بگی. "

-          " اگه یه ذره مردونگی تو وجودت مونده سر قولت وایسا. "

-          " که چی بشه آخه؟ "

-          " چیزی نمی شه ... فقط یه ساعت با همیم، بعدشم وسایل همدیگه رو پس می دیم. "

-          " یه آژانس می گیرم وسایلت رو می فرستم دم خونه تون. "

-          " نه! قول دادی، بايد پاش وایسی. "

-          " بدم میاد از این بچه بازیا ... خیله خب، بیا جای همیشگی. "

-          " نه! قرارمون چیز دیگه ای بود، ویلای شما! "

-          " پس بقیه ی قرار هم یادت هست حتمن؟ ماشین شما! "

-          " ماشین آماده است. "

***

-          " بذار من بشینم پشت فرمون."

-          " بشین سر جات، حرفم نزن. "

-          " پر رو بازی در بیاری نمیام ها! "

-          " پر رو هم خودتی. ساکت شو دیگه. "

-          " چیکار می کنی دیوونه؟ "

-          " ها ها ... ترسیدی؟ حالا کجاشو دیدی؟ "

-          " ادا در نیار درست برو. "

-          " می خوام امروز جفتمونو بکشم. "

-          " هه هه ... خندیدم. "

-          " یک ... دو ... سه ... "

-          " نکن احمق! "

***

در ویلا را آرام پشت سرش می بندد و نفس عمیقی می کشد. ماشین را روشن می کند و آرام می رود که صدای چرخش چرخ ها روی سنگ ریزه ها دیر تر تمام شود. شیشه را پایین می کشد و سیگاری روشن می کند. حالا انگار هیچ کار دیگری در زندگی ندارد جز اینکه صدای چرخش چرخ ها را گوش دهد و باد بخورد.

هنوز به در ورودی باغ نرسیده که می ایستد. سیگار را گوشه ی لبش نگه می دارد و کاغذ و مدادی از کیفش پیدا می کند:

" نترس طفلکی. فکر هم نکن که معجزه شده! فقط یه کم قرص خواب بود."

و دنده عقب می گیرد.

 


کلمات کلیدی:
 
آخرين شب روی زمين*
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦  

روزی که تصميم می گيرم ديگر سکوت کنم هيج نمی دانم که دو روز بيشتر برای حرف زدن فرصت ندارم. وقتی می فهمم که درست مثل فيلم های علمی – تخيلی، سريال محبوب شبانه ام را قطع می کنند و مجری دستپاچه ای اعلام می کند زمين در حال نابودی است. و از حالا تا بيست و چهار ساعت ديگر اثری از هيچ کدام مان نمی ماند. و ديگر ادامه ی سريالم را پخش نمی کنند.

اولش خنده ام می گيرد. بعد فکر می کنم بايد جدی بگيرم قضيه را. می خواهم به کسی زنگ بزنم ببينم خبر راست بوده يا نه. ته دلم حس بدی پيدا می کند، به هم می خورد انگار. تلفن را که برمی دارم يادم می افتد. يادم می افتد که تصميم گرفته ام ديگر سکوت کنم. دلم بيشتر به هم می خورد و به خودم لعنت می فرستم. حالا بايد تک و تنها منتظر نابودی زمين بنشينم.حتا نمی توانم مثل فيلم "آخرين شب زمين" آواز بخوانم. حتا نمی توانم موقع نابودی ام داد بکشم. چه نابدی سختی خواهم داشت!

دلم ناگهان برای همه تنگ می شود. حتا برای بچه های کوچک دختر خاله ها و پسر خاله ها و فاميل های دورتر که تا به حال نديدم شان، برای دوست های اول دبستانم، برای همکارهای پدرم، برای پسر کوچکی که فال حافظ می فروخت. حتمن تا حالا همه خبر را شنيده اند و همه هراسان دور هم جمع شده اند و همه دارند به من فکر می کنند. خودم خنده ام می گيرد! اگر کسی به فکر من بود حتمن تلفنم زنگ می زد. نکند قطع شده باشد؟ گوشی را می قاپم و صدای بوق را می شنوم دلم لک می زند برای شماره گرفتن. اين جور موقع ها که زمين دارد نابود می شود آدم بايد به جايي که فاميل هايش دور هم جمع شده اند زنگ بزند و بگويد که نگرانش نباشند، که می خواهد اين ساعت های آخر را تنها باشد و فکر کند به همه ی سال های زندگی اش و کمی چيز بنويسد و د آرامش بميرد. ولی من خيلی هم دلم نمی خواهد تنها باشم. فقط اگر تصميم نگرفته بودم سکوت کنم... چيزی که به فکرم می رسد همه ی وجودم را می لرزاند. مجبور می شوم پتوی مسافرتی ام را دورم بپيچم و يک ليوان چای داغ بخورم تا آرام شوم.

همدم هميشگی ام را يادم رفته بود! آرام لپ تاپم را روی ميز می گذارم و آنجور که آدم برای آخرين بار کاری را انجام می دهد بازش می کنم. صدای ناهنجار وصل شدن به اينترنت را که می شنوم نفس حبس شده ام را بيرون می دهم. همه ی ايميل هايم را باز می کنم. هيچ چيز جديدی نيست. هيچ کس نمی خواهد اين لحظه های آخر را در اينترنت پرسه بزند. شايد هم از خانواده های نگران شان خجالت می کشند. برای هر کس، در هر ليستی که دارم سلام می فرستم. عکس هايم را برای آخرين بار نگاه می کنم و باز دلم تنگ می شود. يعنی الان کجای دنيا در حال نابودی است؟ کدام يکی از اينها ديگر نيستند؟ کی نوبت من می شود؟

مثل همه ی آدم های ديگر يادم می افتد که چقدر پدر و مادرم را اذيت کردم، و حالا چقدر دورم از آنها و چرا هيچ وقت کاری براي شان نکردم و چرا با خواهرم بيشتر حرف نزدم و چرا با دوست هايم بيشتر نبودم و چرا با هيچ کدام از آنهايی که عاشقم بودند ازدواج نکردم و چرا انقدر از صبح تا شب رفتم سر کار و چرا سال ها در يک اتاق اجاره ای تنها زندگی کردم و چرا هيچ کار هيجان انگيزی انجام ندادم و همه ی اين حرف های تکراری.

يک ساعت و نيم از پخش خبر گذشته و من هنوز زنده ام. ته دلم جور خوبی می شود. هنوز زنده ام و چيز زيادی نمانده نابود شوم. اين يعنی هر کاری دلم بخواهد می توانم بکنم. دلم بعضی چيزها می خواهد که ممکن نيست مطمئنن، مثل ديدن آمريکای جنوبی! ولی چيزهای ديگری هم هست که بايد زود پيدايشان کنم. اول از همه يک پيتزای داغ، با پنير خيلی زياد. اين يعنی بايد راه بيفتم. حالا که بايد راه بيفتم قضيه خيلی پيچيده تر است! نمی دانم با چه لباسی بيرون بروم. با خودم پول ببرم؟ در را قفل کنم؟ يعنی دوباره بر می گردم؟ سعی می کنم طبيعی رفتار کنم. حتا آرايش می کنم و عطر می زنم. (اقلن خوشايند نابود شوم!) دلم می خواهد به دوستی زنگ بزنم تا با هم قدم بزنيم. بند کفش هايم را می بندم که تلفن زنگ می زند. در جا خشک می شوم. نفسم بالا نمی آيد. خودم را جمع می کنم و می کشم تا تلفن. گوشی را که بر می دارم تنها صدايی که فکرش را نمی کردم سلام می کند. پاسخ يکی از سلام هايی را می دهد که فرستاده بودم. کلمات توی گلويم جمع می شوند. دندان هايم را به هم فشار می دهم. وقتی دو بار "الو" می گويد می فهمم که الان است تلفن را قطع کند. توی دلم فرياد می زنم "قطع نکن"!

حالا درست چهارده ساعت و بيست و يک دقيقه گذشته است. من هنوز گوشی تلفن را در دست دارم و گوش می دهم. به حرف های آن طرف، به موسيقی ها، به خاطره ها، به خنده ها و از همه بيشتر به سکوت ها. هنوز کلمه ای حرف نزده ام. هنوز سر قولم هستم و هنوز زنده ام و هی فاصله ام با نابودی کمتر می شود!

---------------------------------------------------------------------

* نام فیلمی از حسام دهقانی


کلمات کلیدی:
 
روز نگار يک روز تعطيل ديگر
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦  

ساعت 9 صبح:

خورشيد داره يواشی سرک مي کشه روی تخت. صدام می کنه انگار. کش و قوسی ميام و بلند می شم و بهش لبخند می زنم.

ساعت 10 صبح:

در تراس بازه و خونه روشن. نشستیم صبحانه می خوریم و می خندیم و لذت می بریم از لحظه لحظه ی این روز تعطيل.

ساعت 11:

پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم. آفتاب  ولو شده روی تخت، من هم. دارم «نيروهای اهريمنی اش» می خونم و مثل دختر بچه ی وحشی توی کتاب شادم.  

ساعت 1 و نیم:

اتاق رو جمع و جور کردم، یه چای خوردم و غذا رو گذاشتم درست شه. اندازه ی هزار تا کار ديگه انرژی دارم.

ساعت 2 و نيم:

از اتاق که بيرون ميام نور خورشيد از توی ميز شيشه ای تيز می خوره تو چششمم. خوشم مياد از اين همه جسارتش.

ساعت 3 و نیم:

دارم نوشته هام رو تايپ می کنم که به خودم ميام و می بينم ديگه رفته خورشيد. اتاق داره سرد می شه و تاريک.

مثل همه ی روزای تعطیل دلم می خواد برم نگهش دارم و بهش بگم همون جا وسط آسمون بمونه، همونجا که ساعت 11 اينا بود. بازم یه غم رقیق تو دلم جا خوش می کنه. بازم سعی می کنم به روز تعطیل هفته ی بعد فکر کنم و لذت 5-4 ساعته ای که خواهم داشت. غصه ام می شه که سهم من از این همه آفتاب شده فقط هفته ای 5-4 ساعت.

 


کلمات کلیدی:
 
Breaking News
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦  

از این به بعد با یک نویسنده ی آمریکای جنوبی مواجه هستید!

بله٬ خبر بزرگ سال: من برای چهار ماه به ونزوئلا می روم تا بزرگ ترین تجربه ی زندگیم را بگذرانم.

شدت هیجان و اینها را خودتان بفهمید دیگر!


کلمات کلیدی:
 
رابين هود
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦  

چه حسی پیدا می کنی اگه بفهمی قهرمان بچگیات به خاطر سهل انگاری یه پزشک فعلن نمی تونه راه بره؟

من پر از غصه شدم و پر از حس ناتوانی. نه تنها هیچ کاری نمی تونم بکنم٬ که به دیدنش هم جرات نمی کنم برم.

شنیده بودم که اومده ایران و  پاهاش رو عمل کرده. اما نمی دونستم که از شهریور ماه اینجاست و تو این مدت ۵ بار عملش کردن و هنوز نمی تونه روی پاش وایسه و پاش بد جوش خورده و روحیه اش خیلی خرابه و حتا حرف هم نمی زنه با هیچ کس و این ترم اسمش رو از لیست دانشجوهای دانشگاه حذف کردن به خاطر این همه غیبت و هیچ معلوم نیست چی بشه...

خیلی سخته یه پسربچه ی شیطون باهوش دوست داشتنی رو بعد از سال ها٬ درست وقتی که همه ی ما به سال های خوب زندگی مون رسیدیم٬ تو این وضعیت دیدن.

دلم می خواد برم ببینمش٬ ولی می ترسم٬ خیلی. می دونم که هیچی نشده اشکم سرازیر می شه. و این اصلن خوب نیست. می دونم که هیچی نمی تونم بگم٬ چون هر چی بگم برای بهتر کردن حالش چرنده.

کاشکی همه ی این ماجرا تموم شه زودتر...


کلمات کلیدی:
 
خوشحالی می کنیم!
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦  

خب... ماه رقصان عزيزم گفته يه چيز شاد بنويسم. اما من به حميد قول دادم تا وقتی مطمئن نشدم چیزی ننویسم.

منتظر خبرهای شادی آور باشيد!

پ.ن. بچه دار دارم نمی شم ها!


کلمات کلیدی:
 
آبی٬‌ خاکستری٬ ...
ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦  

امروز رنگ زمستون رو دیدم. نمی دونم دقیقن چه رنگی٬‌ اما صبح که در خونه رو باز کردم کوچه رنگ زمستون داشت. و سرد بود...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦  

من برگشتم !


کلمات کلیدی: