مدیر عزیزم
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧  

می گوید از پشت میز کارت که بخواهی تکان بخوری باید به من خبر بدهی.
می گوید نهارت را پشت میز کارت می خوری.
می گوید اینجا کشور آزادی است٬ ولی ما ایرانی هستیم.
می گوید بیرون کارگاه هر کاری دلت می خواهد بکن٬‌ البته حواست باشد که هر کاری بکنی به اسم ایرانی ها تمام می شود.
می گوید همه که مثل من فکر نمی کنند٬ برایت حرف درست می کنند.
می گوید هر مشکلی داشتی فقط به خود من بگو.
می گوید امیدوارم تصمیم بگیری بمانی و شوهرت هم بیاید پیشت.
 
همه ی این ها را می گوید٬ چون من شادم. چون من خوش اخلاقم. چون من می خندم. چون من زیبا هستم. چون من از همه چیز راضیم. چون من غر نمی زنم. چون من پاچه نمی گیرم. چون من شکایت نمی کنم. چون من دعوا نمی کنم. چون من شوهر ی دارم که اجازه داده تنها اینجا بیایم. چون من شوهری بالای سرم نیست که امر و نهی ام کند. چون من آزادم. چون من زیر بار هیچ اجبار بی خودی نمی روم. چون من دارم زندگی ام را می کنم. چون دارم از زندگی ام لذت می برم. چون کاری به کار هیچ کدام شان ندارم. چون اجازه نمی دهم از لحظه لحظه ی زندگی ام سر در بیاورند.
خلاص تان کنم٬ یک کلام:


چون من زن هستم!


(ملیکا و طناز عزیزم که اینجا را می خوانید٬ یک وقت کار و دوستی مان را قاتی نکنید! این حرف ها فقط درد دل های یک دوست است٬ نه بیشتر!)


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت
 
کولی های مریدا
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧  

گردنبندی که از کولی ها خریده ام را جلویم می گذارم و نگاه می کنم. منحنی های ظریفش را که همانجا پسرک درست کرد. همان جا که آخر دنیا بود...


جاده ی پر پیچ را که نمی شود چشم از طبیعت بی نظیر اطرافش برداشت بالا می ریم. هتل ها و کافه های کوچک دو طرف جاده هی وسوسه مان می کنند که بایستیم٬ و شوق دانستن این که این جاده به کجا می رسد می کشاندمان بالا تر و بالا تر. بعد از ۴۰ دقیقه ای می رسیم به آخر جاده. به آخر دنیا. و یک ردیف کولی های رنگارنگ نشسته اند و بساط شان را پهن کرده اند و زیباترین چیزهای دنیا را می فروشند. گردن بندم از میان آن همه صدایم میکند. عاشقش می شوم! و کلی آن طرف تر٬ توی بساط مرد دیگری انگشتر جفتش را پیدا می کنم٬‌ که همان یکی است. و بین آن همه خرت و پرت دیگر منتظر من بوده است این همه وقت.


لباس های عجیب٬ موهای بلند بافته و نبافته٬ هزار تا حلقه ی جور وا جور به گوش و بینی و همه جای صورت٬‌ خال کوبی های عجیب... و هزار جور خرت و پرت عجیب و غریب که آدم دلش همه شان را می خواهد.


همین جا در آخر دنیاست که به یک نفر می گوییم ایرانی هستیم و مردی که از پشت سرمان رد می شود می پرسد ایران؟ و ترانه ی مرا ببوس را می خواند برای مان و ما انقدر هیجان زده ایم که نمی توانیم تعجب کنیم حتا!


همین می شود که آرزویم می شود یک بار دیگر آنجا میان بساط کولی ها قدم بزنم٬ حرف بزنم با تک تک شان که از همه جای دنیا آمده اند و همه ی چیزهای بی نظیر آنجا را برای همه ی آنها که دوست شان دارم یادگاری بگیرم.


این است که می گویم رفتیم تا آخر دنیا. این است که تا نزدیکی های بهشت رفتیم. این است که مثل رویای شیرینی است با هم بودن مان در شگفتی های آمریکای جنوبی.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب ،من و تو
 
باز هم آخر هفته
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  

صبح یک شنبه است. ونزوئلایی ها تعطیل اند و ما سر کار. (فکر کنم ما خود آزاری داشته باشیم که روز تعطیل که هیچ کاری نیست می آییم سر کار!). امروز لباس فرم نپوشیده ایم و هر کس یک رنگ است.


********


دی شب توی شهر چرخ زدیم. سر تا سر یکی از بلوار ها مردم ماشین شان را پارک کرده بودند٬‌ در ها را باز گذاشته بودند٬ صدای موسیقی شان را بلند کرده بودند و هر دسته یک یخدان کنار ماشین گذاشته بودند که پر از آبجو بود. همین که از کنارشان رد می شدی شادی سرایت می کرد به همه ی وجودت. این هم از شنبه شب های شهر ما.


********


ما قعلن در وضعیت در به دری به سر می بریم! صاحب خانه ی قبلی ما را بیرون انداخته و صاحب خانه ی جدید ما را راه نمی دهد! علی الحساب یکی از بچه ها که رفته ایران مرخصی کلید خانه اش را به ما داده٬ دستش درد نکند.


********

یک چیز هایی را نمی شود گفت٬ ولی بعضی ها هستند که خیلی حرص من را در می آورند بس که غر می زنند! خب من هم کم غر نمی زنم٬ اما انصافن به هر خرده ریزی هم غر نمی زنم. به چیزی غر می زنم که کمی ارزش داشته باشد!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
جعل امضا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧  

یک کارگر ونزوئلایی دست خط فارسی و امضای رئیسش را جعل کرده است برای تایید ۳ ساعت اضافه کاری.
دست خط فارسی را جعل کرده است به چه تمیزی!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
برای مهشید
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧  

توی یاهو 360 می بینمت و دلم برایت تنگ می شود. دلم عجیب برایت تنگ می شود. برای تو که انقدر شبیه منی و انقدر با من فرق داری. برای تو که در دنیای دیگری هستی که خیلی نمی شناسمش، اما باز هم انقدر نزدیکی به من.

عکس های چهارشنبه سوری ات را می بینم و دلم برایت تنگ می شود. برای چشم های پر از شیطنتت. برای شاد بودن هایت. روزهای خوبی را می گذرانی و حیف که کنارت نیستم تا برایم تعریف کنی. گاهی دلم لک می زند برای حرف های دو نفره مان. ب

رایت خوشحالم! برای سبکی ای که تجربه می کنی. برای مدل زندگی کردنت که همان است که باید باشد. برای همه ی کارهایی که من نکردم و تو می کنی. برای چرخ خوردنت توی دنیایی که داری و لذت بردنت از آن. و برای خیلی چیزهایی که ته ته  وجودت شبیه من است!

دلم نمی خواهد اینجا باشی، دلم نمی خواهد آنجا باشم. ولی دلم تنگ گوشه ی دنجی است که با تو بنشینم و ساعت ها حرف بزنم. دلم روزهای آفتابی تعطیل می خواهد، روزهای بلند تابستان، بی خیال بیرون رفتن و گشت زدن، چای های عصرانه، نهار های دو نفره...

کاش آنجا کمی بهتربود ...


کلمات کلیدی: دیگران
 
پراکنده های آخر هفته
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧  

چقدر انرژی دهنده است بعضی از این آهنگ های اسپانیایی. آدم که گوش می کند کلی تصمیم های جدید می گیرد. کلی کار می خواهد انجام دهد. مثل من که الان تصمیم گرفتم اسپانیایی را فول شوم به سرعت!
 
*********
کف خیابان ها پر از مانگوهای رسیده شده است. یخجال ما هم پر از مانگو است. آدم غرق مانگو می شود اینجا!
 
********
باورم نمی شود تو اینجا بوده ای. با هم اینجا بوده ایم. با هم مسافرت رفته ایم اینجا! همه چیز مثل یک داستان شیرین عجیب است. دلم می خواهد دوباره کتابش را بخوانم و بیشتر مزمزه اش کنم.
 
********
ماه جان و نازبارون جان٬ دیشب خوابتون رو دیدم. کلی بغلتون کردم!


********
آسمان همان طور آبی است و پر از ابرهای سفید کپلی که توی کارتون ها می بینیم! من هم همان طور خوب خوبم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
تحول
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧  

من تبدیل به یک هویج شدم!


خیلی بخوام مهربون باشم با خودم تبدیل به آن شرلی!


آخه این موها قرار بود زیتونی بشه که!


کلمات کلیدی: من
 
برای جیران
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧  

چقدر دلم برای کلاس های مان تنگ شده است. چقدر حرف دارم برای گفتن. چقدر حس های جدید تجربه نشده دارم که باید با کسانی که بفهمند تقسیم شان کنم. حرف هایی که جای گفتن شان اینجا نیست٬ هیچ جای دیگری هم نیست٬ جز در آن جمع عجیب صمیمی. چقدر دلم می خواهد بنویسم. انگشت هایم قلقلک می آیند از شدت حس نوشتن٬ ولی چیزی مثل آن جمع را کم دارم که جراْتم دهد.
نمی دانی نوشته هایت را که می خوانم چه حسی پیدا می کنم. خیلی هایش حس من هم هست در این شرایط. خیلی هایش هم حس من در هر شرایطی است. خوشحالم که تو می نویسی شان.
از همه ی اینها که بگذریم دلم برای خودت هم خیلی تنگ شده!


کلمات کلیدی: دیگران
 
مریدا
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

ما رفتیم تا حوالی بهشت و برگشتیم! رفتیم تا آخر دنیا ...