بازگشت واقعی
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  

دیگه واقعن فردا میام.

تجربه ای بود تکرار نشدنی و وصف نشدنی...


کلمات کلیدی:
 
سورپرایز
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧  

وقتی احساس تنهایی شدید می کنی و دلت گرفته و سرما خورده ای و غمگین٬ یهو می بینی همکار ونزوئلایی قبلیت که یه عالمه دوستش داشتی دعوتت می کنه به چت و شروع می کنه اسپانیایی باهات چت کردن انگار رنگ دنیا عوض می شه...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
در کاراکاس
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

خب بله... این شهر با شهر کوچک ما خیلی فرق دارد. اینجا پر از آدم و ماشین و ساختمان های بلند است. مثل همه ی شهر های دیگر...


واقعن باورم شده که یه دختر روستایی هستم که فرستادنش شهر! دچار توهم شدم! انگار نه انگار که خودم هم تا همین چند وقت پیش تو پایتخت زندگی می کردم!


جهت اطلاع همگان بگم که طی یک اقدام انتحاری (اضولن چون ما خدای برنامه ریزی هستیم زیاد نباید از این اتفاق ها متعجب بشیم) من به جای فرودگاه کاراکاس اومدم دفتر کاراکاس! و از اونجا که کسی که باید اینجا می اومدم پیشش نیست (!!)‌فعلن یه مقدار کار دادن دستم که حوصله ام سر نره!


اوضاعیه واسه خودش.. قرار دو هفته اینجا باشم. ولی این که این دو هفته از کجا اومده و اصلن چرا اومده رو هیشکی نمی دونه!


بریم ببینیم این شهر شهر که می گن چیه...


من که دلم برای مردم ساده ی روستای خودمان تنگ شده است. برای آنها که مهربان بودند و صمیمی...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
ماندنی می شویم!
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

هیچم هیجان زده نشید٬ من فعلن اینجام!

تازه دارم می رم کاراکاس.

بله!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
بازگشت
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧  

پنج


چهار


سه


دو

یک

دوشنبه راه می افتم.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
Cafe con leche
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧  

دلم برای شیر قهوه های خوش عطری که دخترک ونزوئلایی هر وقت دلش می خواهد می آورد که غافلگیر شوم تنگ خواهد شد.

 


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
... حق مسلم ماست
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

به نظر شما سخت نیست برگشتن بعد از شنیدن این جمله ها:


« چقدر از یاد برده ایم لذت بردن از زیبایی را  »


« آرامش مطلق؟؟!! برای من تبدیل شده به یه عبارت عجیب و باورنکردنی »


« من حس می کنم همش فیلمه‌»

« خیلی خوبه که داری یه زندگی متفاوت رو تجربه می کنی‌»

«حسودیم میشه.»

«خیلی مهیج به نظر می رسه»

؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
در دل طبیعت
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  

چون بعد از ساعت ۶ رسیده ایم شام تمام شده! هیچ کس باورش نمی شود که به این راحتی بگویند شام تمام شده و باید بخوابید تا صبح که صبحانه آماده شود. آخرش به این نتیجه می رسیم که از شهر برای مان غذا بگیرند و همین می شود که تا ساعت ۱۱ شب می نشینیم توی آلاچیقی که غذاخوری است و حرف می زنیم و می خندیم.
 
جایی که شب باید بخوابیم کلبه های گرد بی نظیری است که زیباییش و سلیقه ای که برای تزیینش با بامبوهای باریک به کار رفته نفس آدم را حبس می کند. شرشر باران می زند و هوا خنک است و من تنها هستم توی این کلبه ی دنج دوست داشتنی.
 
قدم که بیرون می گذارم تازه می فهمم چه جایی آمده ایم. تا چشم کار می کند سبز. روی چمن های باران خورده که راه می روی زندگی همین طور توی وجودت جاری می شود و قلقلکت می دهد. گاو٬ بوفالو٬ اردک٬‌ بوقلمون٬ اسب و حتا یک میمون که روی سقف یکی از کلبه ها جست و خیز می کند و کلی پرنده های رنگارنگ پر سر و صدا...


صبحانه ی مفصلی می خوریم از گوشت و لوبیای سیاه و کره و پنیر و خامه. با آب میوه های استوایی و چای و شیر قهوه.


همین جا٬ یک گوشه ای٬ سگی دارد بچه می زاید. ۲ تا بچه ی اولش مرده اند. سومی سالم است و دارد چهارمی را به دنیا می آورد. عذاب می کشد. درد و زجر را می شود در چهره اش دید. ذره ای صدایش در نمی آید. همین طور درد می کشد و تلاش می کند. بچه که به دنیا می آید بالاخره٬ بند نافش را قیچی می کنند و شروع می کند به تمیز کزدن بچه اش. تا عصر ۸ تا بچه می آورد و از خودش تقریبن هیچ نمی ماند.


گوشت ها را به سیخ های کلفت چوبی کشیده اند و کباب می کنند. و مرغ درسته را. و تا سرحد خفه شدن می خوریم٬ به همراه سالادی عجیب و با سلیقه چیده شده.


اینجا یک مزرعه ی خانوادگی است که مهمان هم می پذیرد. نهایت آرامش را می شود درش تجربه کرد. آدم احساس بی وزنی می کند٬ بی زمانی٬ بی خیالی.


بهترین برنامه ای است که برای یک ۲۴ می شود تصور کرد. جدای از همه ی دنیا٬ در آرامش مطلق.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - طبیعت
 
یک واکسن دیگر
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  

باز رفتیم واکسن بزنیم. این بار البته درد داشت که بماند. آنچه مهم بود و نوشتنی٬ دخترک ۱۳-۱۲ ساله ای بود با دخترک چند ماهه اش که کمی از یک بچه گربه بزرگ تر بود و فقط یک پوشک بزرگ به پا داشت. مادرش کودک بود واقعن٬ خیلی کوچک. و همکلاسی هایش با لباس های آبی مدرسه آمده بودند درمانگاه دیدن دخترکان٬ دیدن مادر و فرزندش.   


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب
 
مورچه نامه
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧  

حشره ها حمله کرده بودند! مورچه های بزرگ بالدار و بی بال. واقعن بزرگ٬‌ اندازه ی عمه مورچه توی مورچه و مورچه خوار. کف زمین ها پر بود. می گفتند به خاطر باران است.


********


به نظر می رسد امروز اعتصاب داریم! کلی کارگر جمع شده اند اینجا و نماینده های سندیکا برای شان سخنرانی می کنند. ترسناک است این همه جمعیت کنار هم. در ست عین جماعت مورچه ها که ترسناکند.


********


جای خوبی رفتیم این آخر هفته. می نویسم!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
ساعت 6
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

عاشق اون لحظه ام که کوله ام رو بندازم رو دوشم و از در بزنم بیرون سمت دفتر بالا که سوار سرویس بشم. اگه یه نم بارون (!) هم زده باشه و هموا یه کمی خنک تر شده باشه هم که دیگه هیچی.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی
 
باران
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

از امروز صبح فصل بارانی ما شروع شد.


پیش به سوی باران های اعجاب انگیز باور نکردنی!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - طبیعت