بهار نارنج
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧  

دلم می خواهد راجع به بهار نارنج بنویسم. اسم بهار نارنج را دوست دارم. بهار و نارنج، هر دو زیبایند. از نارنچ اصلن یاد نارنجی نمی افتم. دلم می خواهد اگر دخترانی داشتم اسم شان بهار و نارنج باشد. می دانم نمی شود. مسخره اش می کنند نارنج را. بهار نارنج بیشتر از این که یاد آور بوی خوش باشد یاد آور سپیدی است. شاید دلم یک دختر بخواهد به اسم بهار نارنج. مسخره اش می کنند باز؟ بهار نارنج را شیراز دارد؟ شمال هم دارد؟ جاهای دیگر هم؟

بهار نارنج من موهای بلند زیتونی دارد (همان رنگی که موهای من نشد آخر!) و پوست مهتابی و چشم های طوسی. بهار نارنج من ظریف است و کوچک و خوشگل می خندد. بهار نارنج من یک روز که پیراهن سفید کوتاهی پوشیده و می خندد و موهایش را باد آشفته کرده،‌ همان طور که توی کوچه باغی می دود و هی بر می گردد و من را نگاه می کند، ناپدید می شود. و من آرزویم می شود که یک بار دیگر تن ظریفش را در آغوش بگیرم و آرام فشارش دهم و او بلند بلند بخندد. و من هی از بهار نارنج می نویسم. بهار نارنج را بزرگ می کنم، مدرسه می فرستم، عاشق می کنم، لجباز، تودار، غمگین... تا وقتی دختر جوانی شود که من هیچ وقت نبوده ام. هی از بهار نارنج جوان می نویسم که چقدر باعث افتخارم است. که چقدر دوستم دارد. و من که انگار نه انگار چهل و خورده ای ساله شده ام، پا به پای بهار نارنجم جوانیش را لذت می برم.

بهار نارنجم را که در لباس سپید عروسیش می نویسم، اشک به چشم هایم می آید و یک بار دیگر تن ظریف موزونش را در آغوش می گیرم و آرام فشارش می دهم و می گذارم برود دنبال سرنوشتش. و سال ها بعد با دخترک شیرینش می نویسمش. آری، شیرین عین بهار نارنج توی کوچه باغ ها می دود و عین بهار نارنج می خندد. همان جا توی کوچه باغ ها می گذارم شان که شاد دنبال هم بدوند.

حالا، که بهار نارنجم خوش بخت است، که رهایش کرده ام با دخترک شیرینش، می توانم بلند شوم و راه بیفتم. راه بیفتم دنبال بهار نارنج جوان. نه،‌دنبال بهار نارنجم نه! هزار راه دیگر هست که بهار نارنج من تجربه شان نکرده است. بهار نارنجم را می گذارم کنار دخترکش، کمی نگاهش می کنم و راهی را پیش می گیرم. راهی که بهار نارنجم هیچ فکرش را هم نمی کرد. آری بهار نارنج جان، گاهی کارهایی می کنم ها!


کلمات کلیدی: دیگران
 
ناپدید نشدم
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

هستم.

می گذرونم.

دسترسی ندارم، نه به وبلاگ خودم، نه بقیه.

 


کلمات کلیدی: من
 
خوشحالی می کنیم
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧  

از شرکت نمی تونیم به پرشین بلاگ وصل شیم و همه ی وبلاگ ها هم فیلتره.

حالا هی من بگم عاشق ایرانم هی شما بگین چرا.


کلمات کلیدی: ایران - نفرت