کوچ می کنیم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧  

خوش به حالمه که دوستای خوب دارم!

ملیکا یه چیزی گفت که خودم به عقلم نرسیده بود، گفت برو بلاگفا!

حالا می تونم هر موقع می خوام بنویسم.

http://greenpencil.blogfa.com/


کلمات کلیدی: من
 
خواب دیده ام!
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧  

در آسانسور دارد بسته می شود که دخترک می پرد تو.

-        پول ویزیت رو ندادید.

-        ویزیت؟

-        گفتید سردرد دارید.

-        من گفتم؟

-        دیروز می گفتید.

-        خب... گاهی سردرد م یگیرم.

-        واسه همین باید بیاید پیش ما.

-        پیش شما؟

-        مرکز مشاوره ی ما!

-        مشاوره؟

-        مگه نکفتید سردرد دارید؟

-        خب... بله...

-        پس باید بیاید مرکز مشاوره ی ما.

-        ممنون. می تونم شماره تون رو داشته باشم؟

-        شماره؟

-        که وقت بگیرم.

-        ما الان داریم می ریم مرکز مشاوره!

-        الان؟ نه! من دارم می رم خونه ی دوستم.

-        خونه ی دوستتون؟ کجا؟

-        همین جا، طبقه ی 14.

-        شوخی می کنید! این ساختمون 5 طبقه بیشتر نداره.

به کلید های آسانسور نگاه می کنم،‌تا شماره ی 24 داره.

-        ام... ممنون از لطف تون.

-        لطف؟ این وظیفه ی منه که شما رو ببرم به مرکز مشاوره.

-        ولی من فعلن باید برم پیش دوستم. به مشاوره هم فکر می کنم.

-        جای فکر کردن نداره! ما داریم می ریم مرکز مشاوره.

آسانسور همین طور بالا میره. به شماره های بالای در نگاه می کنم. روی 5 متوقفه.

 

 


کلمات کلیدی: نوشته هایم
 
معجزه
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧  

معجزه ی من اتفاق افتاد، در یک بعد از ظهر تابستان.

جیران عزیزم ممنون.


کلمات کلیدی: من
 
خوشبختی
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  

مهسا می گوید اگر مطمئن بود که بروم خوشبخت می شوم، انقدر نگران نبود. من می گویم حتا اگر اشتباه باشد باید بروم. مهسا می گوید ببینم چه چیزی اگر عوض شود دیگر نمی خواهم بروم. من می گویم فکر می کنم. مهسا خیلی چیزها می گوید که مرا به فکر وامی دارد. خیلی چیزها می گوید که می فهمم چقدر دوستم دارد. خیلی چیزها می گوید که وسوسه ام می کند به ماندن.

حمید می گوید باید یک جایی این وضعیت را تمام کنم. باید تکلیفم را روشن کنم با خودم. باید از این حال و هوا درآیم. حمید را هم می دانم که چقدر دوستم دارد. امنیت و آرامش کنارش بودن چیزی نیست که به این راحتی ها بشود تصمیم نداشتنش را گرفت.

غیر از اینها کسی چیز خاصی نمی گوید. نکته ی جالبی است، چند نفر هستند که خوشبختی من، شادی من و رضایت من از زندگی برای شان مهم باشد؟ اصلن باید مهم باشد؟ مگر من به خوشبختی چند نفر در این دنیا فکر می کنم؟ مگر اصلن جز خودم به کس دیگری هم فکر می کنم؟ حتا خودم که فقط به خودم فکر می کنم هم نمی دانم خوشبختی چیست،‌کجاست، چطور باید باشم که احساس کنم خوشبختم، راضی ام از زندگی و کمی، فقط کمی، انگیزه دارم برای ادامه ی آن.

نه، هیچ کس مرا نمی شناسد، حتا خودم. حاضرم شرط ببندم. حاضرم بزرگ ترین چیزها را شرط ببندم. و من لازم دارم که خودم را بشناسم، هر چه زودتر. باید تجربه کنم،‌ یاد بگیرم، زمین بخورم، بلند شوم. من زمان زیادی را برای شناختن خودم از دست داده ام. بیش از این جایز نیست.

آری،‌خودخواهم! این را همه می گویند و من قبولش دارم.


کلمات کلیدی: من ،ایران - نفرت