از سری نامه های من
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸  

غرغر وارد می شود!
درس دارم یک خروار. دوتا تمرین باید تحویل بدم که یکیش ادبیات تحقیق تزمه! یه پرزنتیشن باید آماده کنم و یه امتحان دارم. نمی دونم چی شد که این هفته یهو این همه کار ریخت سرمون. از صبح نشستم واسه امتحانه می خونم، همه اش 3 تا فصل شده!
با حمید حرف زدم، سرحال نبود خیلی.
پیمان بهم زنگ زد و کلی راجع به اقامت و اینا حرف زد و پاک نا امید و حال گرفته ام کرد.
به گرجستانی ها گفتم بیاین یه روز شام با هم باشیم، گفتن خیلی کار داریم، نمی شه (البته حق دارن، واقعن خیلی کار داریم).
دیشب دوباره سردرد داشتم و هیچ کاری نتونستم بکنم جز این که بخوابم.

و اما خبر خوب این که موهامو کوتاه کردم. خیلی خوب شده و همه تعریف کردن. منشی سالن افغانی بود و باهام فارسی حرف زد! یکی از آرایشگرا هم ایرانی از آب در اومد. فقط هم 7 و نیم یورو دارم! مقایسه کن با 60 یورویی که باید واسه آرایشگاه ژیگولیه می دادم! خلاصه که خیلی راضی بودم.
بلیط های آلمان مون رو خریدیم. با اتوبوس می ریم و 12 ساعت تو راهیم!
آخر هفته ی دیگه هم، هم تولد دعوتم هم می رم آمستردام.

اوووف... این دفعه هم درس دارم و سرم شلوغه، هم فکرای دیگه ولم نمی کنن!

راستی، درس قبلی مون رو که هیچی ازش نفهمیده بودم 85 شدم. همون درسی بود که واسش باید فیلم می دیدیم و تحلیل می نوشتیم. تحلیلم هم 85 شدم. استاده نوشته بود که جزو بالاترین نمره های تحلیل بودم. جالب اینجا بود که گفته بود 2-3 صفحه برای هر فیلم بنویسیم. من واسه فیلم اول نصف صفحه نوشته بودم و واسه دوتای دیگه یه ذره از یه صفحه بیشتر. توی هر سه تا واسم نوشته بود که به چیزایی دقت کردم که هیچ کدوم از بچه های دیگه دقت نکردن. مردم از ذوق! بالاخره یک عمر زندگی نسبتن فرهنگی یه جا نتیجه اش رو نشون داد!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
جای شما خالی
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸  

چقدر وقتی عمیق احساس خوشبختی می کنم به تک تک بچه ها فکرکنم؟ که همه عصبی اند، نگرانند، افسرده اند، خسته اند. چقدر اشک بریزم وقتی می خوانم پوریا نوشته "برایمان از شادی هایت بفرست، ما اینجا شادی کم داریم"؟ چقدر شوکه شوم وقتی مهشید پر انرژی می گوید "افسرده شدم"؟ چقدر آرزو کنم که مانی  اینجا بود و شیرین اینجا بود و سینا اینجا بود و مهسا اینجا بود...؟ چقدر وقتی ساده ترین حقوق انسانی را تجربه می کنم جای تک تک بچه ها را خالی کنم؟

چقدر دلم می خواست توی این خانه ی بزرگ عجیب همه دور هم بودیم، همه دور هم می خندیدیم و همه دور هم احساس عمیق خوشبختی می کردیم.


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
هارد لنز
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

رفتم لنز جدید بگیرم. آقاهه بعد از این که دو روز چشمام رو معاینه می کنه می گه: ما سیستم مون قرارداد یک ساله است. می گم یعنی چی اون وقت؟ می گه لنز رو برای یک سال اجاره می کنید و ماهیانه اجاره اش رو پرداخت می کنید. سر یک سال هم میارید تحویل می دید. اگر راضی بود قراردادتون رو تمدید می کنید و لنز جدید می گیرید.

هاها... من یه جفت لنز اجاره کردم!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب
 
مالیات می دهیم
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

یه نامه واسم اومده که باید یه پولی پرداخت کنم. می دم یکی برام ترجمه کنه، می گه این مالیات فاضلابه! پرداخت می کنم...

یک هفته بعد یه نامه دیگه اومده که یه پول دیگه باید پرداخت کنم. می دم ترجمه، می گن این مالیات آشغاله!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب
 
وضع هوا
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸  

هوا دیوانه شده امروز. نیم ساعت آفتابه، ده دقیقه برف میاد. برف میاد ها! آسمون سیاه می شه و زمین سفید می شه و ده دقیقه بعد آفتابه باز!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب
 
فیلم
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸  

مثل فیلم دیدن است گاهی، یا کتاب خواندن. با همه ی وجودت دنبالش می کنی. هیجان زده می شوی، غصه می خوری، از بعضی آدم ها بدت می آید، بعضی ها را خیلی دوست داری، قاه قاه می خندی بعضی وقت ها. هی بعدش را حدس می زنی و درست که از آب در می آید خوشت می آید از خودت. یک جاهایی شوکه می شوی. یک جاهایی بغض می نشیند ته گلویت و اشک هایت را تند با نوک انگشت از گوشه ی چشمت پاک می کنی. بعضی وقت ها دلت می خواهد جای بعضی از شخصیت ها باشی، بعضی وقت ها هم نفس راحتی می کشی که جایشان نیستی.

مثل فیلم دیدن است گاهی، یا کتاب خواندن: هیچ راه ورودی به دنیای شان نیست، فقط تماشاگری.


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی