گستردگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸  

زندگی ام ٣ جا بیشتر ندارد این روزها:

تختم

صندلی کلاس

صندلی تراموا


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
؟؟
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

ساعت یک و نیم نصفه شب که مهمونا میرن، تازه می شینم پشت کامپیوتر و شروع می کنم به سرچ کردن و یه مدل پیدا کردن و تطبیقش دادن با تحقیق مون و امتیاز دادن به فاکتورهای مختلف و از این کارا. ساعت سه صبح که ایمیلش می کنم واسه هم گروهیم تازه به خودم میام که " این منم آیا؟ " !!!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
Coffee Corner
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  

Earl Grey یاد مهسا میندازدم. یسته ی توسی رنگش و بخار خوش بوش همه ی عصرهایی رو یادم میاره که ولو شدیم و چای خوردیم و حرف زدیم. همه ی روزایی که نزدیک بودیم، کنار هم. نهایتش یه غرب تا شرق تهران رفتن بود واسه با هم بودن. یه غرب تا شرق رفتن که می ارزید به یه لیوان چای کنار هم خوردن.

چای میوه ای ها یاد حمید میندازدم. یاد سفر ترکیه مون. یاد لابی آفتابگیر هتل و یک هفته بیکاری و رخوت و تنبلی.  یاد رنگ قرمزشون و طعم ترششون که شادابم می کرد. یاد روزایی که همه اش شادی بود و بی خیالی.

چای سبز یاد ملیکا میندازدم. یاد همه ی رژیم هایی که با هم گرفتیم. همه ی خوراکی های مزخرفی که موقع رژیم مجبور شدم بخوریم و همه ی بستنی ها و شیرینی هایی که بی خیال همه ی رژیم های دنیا ازشون لذت بردیم.

چای نعنا یاد خونه مون میندازدم. اصلن نعنا یعنی خونواده، یعنی پدر و مادر، یعنی ریشه. یعنی همه ی حس های قدیمی خوبی که دلت براشون تنگ می شه.

این جوریه که من هر روز لابلای درسام همه تون رو مرور می کنم. دلم واسه هر کدوم تون تنگ می شه یه فنجون چای به یادتون می خورم. این جوریه که همه تون کنارم هستین.


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
من و توت فرنگی
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸  

دستام بوی توت فرنگی می ده. انقدر که توت فرنگی و خامه درست می کنم.

بهار که می شد مامان شاگردم دو تا لیوان توت فرنگی و خامه می آورد تو استراحت بین درسا بخوریم. کل سال رو می رفتم بهش درس می دادم به عشق توت فرنگی و خامه ی بهار.

سه سال می گذره از اون روزا و من که دلم برای عصرهای آفتابی و خنک اون روزا تنگ شده، بالاخره رفتم سراغ بسته های توت فرنگی و یواش نگاشون کردم. من هیچ وقت توت فرنگی نخریده بودم و مثل نقاشی کردن، که جرأتش رو نداشتم و اینجا بارها مجبور به انجامش شدم، غلبه کردم به ترسم و یه بسته توت فرنگی گذاشتم تو سبد خریدهام.

حالا دستام بوی توت فرنگی می دن!


کلمات کلیدی: هلند - لذت
 
جمعه شب
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸  

یازده تا دختر مست می کنیم و می ریزیم تو خیابونای دن هاخ به جیغ زدن و آواز خوندن زیر بارون. بعد می ریم تو یه کلاب می رقصیم و نصفه شب که می خوام بیام خونه، راننده تاکسی ایرانی از آب در میاد و ازم کرایه نمی گیره!


کلمات کلیدی: هلند - لذت
 
کلید
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸  

دیگه کلید که تو قفل در می چرخه می دونم نه حمیده که برم بغلش کنم و برای هزارمین بار از دیدن هم هیجان زده شیم، نه پدرم که بپرم بغلش و فشارم بده. فقط هم خونه ایمه که از پله ها می ره بالا اتاق خودش.


 
اولین مهمان ها
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸  

دو تا دختر آمریکای لاتین میان مهمونم می شن و من براشون خورش بادمجون درست می کنم با دسر خامه و توت فرنگی و می گیم و می خندیم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
شماها...
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸  

بچه ها دارن پشت سر پسر همکلاسی مون که چند سال آمریکا بوده و حالا برگشته هلند و رفتارش یه کمی عجیبه حرف می زنن.

" حتمن اونجا واسه خودش کسی بوده، اما اینجا یکی از ماست، مثل بقیه است. واسه همین این جوری رفتار می کنه. "

و من فکر می کنم " شماها چی می فهمید از این که آدم "اونجا" واسه خودش کسی بوده باشه و "اینجا" فقط یکی از بقیه باشه؟‌ "


کلمات کلیدی: هلند ،من ،تفاوت ها
 
فین
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸  

می گن اینجا اشکال نداره آدم تو جمع دماغش رو با صدای بلند بگیره. من واقعن امیدوارم بچه هامون زیاد سرما نخورن. همین دو روزه که یکی شون مریض بود من حالم به هم خورد بسکه با همه ی قدرتش فین کرد!


کلمات کلیدی: هلند ،تفاوت ها
 
خانه
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸  

" کجاست جای رسیدن

و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور‌ "

بالاخره رسیدم. بالاخره چمدانم را باز کردم، خالی اش کردم و گذاشتمش گوشه ی انبار، درست مثل وقتی که در خانه ی نارنجی مان بودم.


کلمات کلیدی: من ،هلند