آخر هفته ها
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸  

آخر هفته های طولانی که گاهی از پنج شنبه عصر شروع می شن تا سه شنبه صبح! و تا به خودت بیای تموم شدن و نگاه که می کنی هیچ کار خاصی نکردی جز این که بخوری و بخوابی و درس بخونی.

چرا هیچ کس پیدا نمی شه اینجا عصری بیاد یه چای با هم بخوریم؟


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
دوچرخه
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸  

رفته یه دوچرخه ی قراضه خریده، دو تا هم قفل زده بهش، هر پنج دقیقه یه بار هم از پنجره نگاه می کنه که دوچرخه سر جاش باشه! خنده


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
هیجان صبحگاهی
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  

کلاسمون ١٢ تا میز داره و پشت هر میز ٢ نفر می شینن. اسم همه بزرگ نوشته شده و جلوشون روز میز گذاشته می شه.

هر روز صبح که می ریم ترتیب اسم ها عوض شده. باید بگردیم جامون رو پیدا کنیم. و این هیجان وصف ناپذاریه که هر روز کشف کنی سر از کجا در میاری!


کلمات کلیدی: هلند - لذت
 
اولین امتحان
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸  

سر جلسه ی امتحان نشستم و خنده ام می گیره که سر جلسه ی امتحان نشستم.

سر جلسه ی امتحان نشستم و فکر می کنم بعنی استاد کپلی مون واقعن می خواد هفت صفحه ی آ-چهار با دست خط ریز منو بخونه.

سر جلسه ی امتحان نشستم و به بچه ها نگاه می کنم و فکر می کنم چه جالب که هیچ کس روسری سرش نیست.

سر جلسه ی امتحان نشستم و به سوالا نگاه می کنم و سعی می کنم بفهمم اون همه درسی که این دو روزه خوندم تو کدوم یکی از سوالا ممکنه به درد بخوره.

سر جلسه ی امتحان نشستم و آب سیب می خورم.

سر جلسه ی امتحان نشستم و مراقب می گه هر کی جیش داره با من بیاد و تمام راه دستشویی رو پشت سر مراقب می خندم که با ما میاد و پشت در کشیک می ده تا کار ما تموم شه.

سر جلسه ی امتحان نشستم و انگشت هام درد گرفته ان انقدر که سال هاست ننوشتن.

سر جلسه ی امتحان نشستم و فکر می کنم چقدر عجیب که سر جلسه ی امتحان نشستم.

از جلسه که میام بیرون یکی از بچه ها می گه: من شش صفحه بلاه بلاه بلاه نوشتم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
88.8.8
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

هشت سال پیش بود اگر اشتباه نکنم. یکی از شب های پر هیجانی که دور هم بودیم. که مرحله ی یخ شکنی و بازی و شام و باز هم بازی را گذرانده بودیم و به پدر و مادر ها که هی می گفتند وقت رفتن است گفته بودیم صبر کنند. و فکر کرده بودیم باید کاری کنیم. احساس کرده بودیم، درست یا غلط، که روزهای خوش با هم بودن مان عمرش کوتاه تر و کوتاه تر می شود. ترسیده بودیم لابد از روزی که فراموش کنیم لحظه های بی نظیر کنار هم بودن مان را. هیچ کس اینها را به دیگری نگفته بود. اما حتمن همه همین حس را داشتیم که تصمیم گرفتیم قراری بگذاریم. مثل همین قرارهایی که خیلی ها می گذارند، که بعد از سال ها دوباره دور هم جمع شوند و ببینند به کجا رسیده اند هر کدام. گفتیم پنج سال بعد، ده سال بعد،‌ کجا که تا آن موقع تغییر نکرده باشد... و قرار شد ٨٨.٨.٨!

امروز رسید بالاخره! رسید و هیچ کدام سر قرار حاضر نشدیم! من این سر دنیا،‌ یکی آن سر دنیا،‌ یکی گرفتار... وقتی فهمیدم هیچ کس نمی آید برای چند لحظه بی حس شدم. فکر می کردم اتفاق مهمی است. همین امروز هدست خریده بودم که با بچه ها در تماس باشم. نشد و چه حیف که نشد...

شبی که قرار می گذاشتیم نمی دانستیم چه خواهد شد. فکر می کردیم دور خواهیم شد و غرق زندگی و بی خبر از هم. اما تمام این سال ها را کنار هم بودیم. با هم گذراندیم. شریک همه ی لحظه های هم. بعضی دور تر، بعضی نزدیک تر، اما دوستی مان به همان محکمی آن روزها. حالا که فکرش را می کنم، مهم همین بود انگار. خوشحالم که همه ی این لحظه ها را داشته ام. ترجیح می دهم همه ی این ها را به قراری که کنسل شد. ٨٨.٨.٨ بهانه ای بود که یادمان نرود دوستی های مان را. و یادمان نرفته است!

مهشید، مانی، علی، عاطفه،‌ عادل... ممنونم. ممنونم که این همه خاطره با هم ساختیم، این همه خندیدیم با هم، این همه کمک کردیم به هم، این همه هم را دوست داشتیم. روزهای شاد حیاط بزرگ خانه ی شما و شب های پرهیجان اتاق های خانه ی ما دیگر تکرار نمی شوند. اما مطمئنم که شماها همیشه یک گوشه ای از این دنیا هستید و به یاد هم هستیم. دوستتان دارم خاطره های شیرین من.


کلمات کلیدی: دیگران ،من