مهمان عزیز
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  

یک بار دیگر قرار است میزبان تو باشم. این بار گوشه ی سردی از دنیا.

یک بار دیگر به استقبالت خواهم آمد، به عوض هزار باری که به استقبال من آمده ای و مرا بدرقه کرده ای در این سال ها.

همه ی سعی ام را کردم که خانه را تمیز کنم. تو که می شناسیم،‌ شلخته ام! باز هم همه چیز همه جا پخش است. در عوض اتاق گرم و رنگارنگم منتظرت است. به خوشگلی خانه ی نارنجی مان نیست، اما دوستش خواهی داشت. اینجا از این پنجره های بزرگ، خانه های شیروانی قرمز را که روی شان برف نشسته خواهی دید و دلت یک فنجان قهوه خواهد خواست. اینجا صدای مرغ های دریایی را خواهی شنید و تعجب خواهی کرد که چه صداهایی بلدند. اینجا آرام خواهی بود، خیلی آرام.

برایت همه ی اجق وجق هایی که یاد گرفته ام را خواهم پخت. تو را خواهم برد به راه هایی که روزمره ام شده اند. به کلاس کوچکی که در آن درس می خوانم، به کافه ی دوست داشتنی ای که هات چاکلت های خوشمزه دارد، به سوپرمارکتی که با دوچرخه می روم و خرید می کنم، به خیابان های چراغانی شده ی منتظر سال نو، به ایستگاه قطاری که مقصد است و نماد خانه از هر کجا که بر می گردم.

می آیی و زندگی ساده ی ساده ام را می بینی. و دختر ساده ای که من هستم و دختر قوی تر شده ای که من هستم. "وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت": من این روزها!

خوشحالم که میایی. پر از هیجانم. و کمی نگران که چقدر عوض شده ام. که چطور می بینی ام. و تو چقدر عوض شده ای!

روزهای خوبی خواهیم داشت، می بینی!

۵ صبح می بینمت. سفر به سلامت.


کلمات کلیدی: من و تو
 
باز هم زمستون
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸  

روزهای دلگیر زمستون هم تموم می شه. هر سال تموم شده. گیرم یه سال این گوشه ی دنیا، یه سال یه گوشه ی دیگه. تموم می شه بالاخره، طاقت بیار.


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
i love cooking
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸  

واضح و مبرهن است که وقتی جولی و جولیا می بینید هوس آشپزی به سرتان می زند. بعد کافی است یکی از جدول های امتحان مریخی تان را تکمیل کنید تا به این نتیجه برسید که برای امروز درس کافی است و باید کاری کرد. بعد می روید خرید و علاوه بر مواد لازم ماست و بروکلی هم می خرید برای آخر شب.

مرغ و بادمجان و فلفل دلمه ای و قارچ و گوجه را ریز می کنید. یکی یکی تفت می دهید و اندکی نمک می پاشید، فلفل سیاه یا قرمز نه! هیچ ادویه ی دیگری هم نه! بعد نوبت به سس سیر می رسد که با اندکی شیر رقیقش می کنید و پودر چهار پنیر را اضافه می کنید تا دوباره غلیظ شود. این معجون را اضافه می کنید به بقیه ی مواد که جلز جلز می کنند. دو دقیقه بعد لذیذ ترین غذای سه ماه اخیرتان آماده است.

گرم، نرم، اندکی کش دار، لطیف و بی نهایت خوش طعم. دقت کنید که آرام و شمرده با نوک چنگال همه ی اجزا را ترکیب کنید و در حالی که چشم های تان را بسته اید از ذره ذره ی مزه ی بی نظیری که در دهان تان پخش می شود لذت ببرید.


کلمات کلیدی: هلند - لذت
 
زمستون
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸  

دیگه شروع شد سرمای بی حس کننده ی هوا و ابرای تیره و تاریکی و مثل هرسال، آرزوی خواب زمستونی، آرزوی بی خیالی با یه عالمه کتاب خوب و یه پتوی نرم و بخار چای.


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
نکته
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

همین الان فهمیدم که تو کلمات کلیدیم "هلند - نفرت" ندارم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
من 5 زبان زنده ی دنیا را بلدم!
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸  

خانوم صندلی پشتیم داره با تلفنش حرف می زنه، ترکی! می فهمم که احوال پرسی می کنه و عید مبارکی می گه.

بعد فکر می کنم چند وقت بود که ترکی حرف زدن کسی رو نشنیده بودم.

بعد فکر می کنم همیشه یکی بود که حمید باهاش ترکی حرف بزنه و من نفهمم.

بعد فکر می کنم چقدر اخیرن توی دنیاهایی زندگی می کنم که حرفای آدماش رو نمی فهمم.

بعد فکر می کنم چقدر عادت کردم که حرف آدم ها رو نفهمم.

بعد فکر می کنم چقدر جدا افتادم از آدم ها.

بعد فکر می کنم چقد این جدا افتادن برام طبیعی شده.

بعد یه حس ناشناخته میاد سراغم که نمی فهمم شادیه یا غم.

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
کلاس فایننس
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸  

عقربه ی دقیقه شمار ساعت این کلاس هر یک دقیقه ای که جلو می ره تقی صدا می ده.  من ٣ روز، روزی ٩ ساعت باید بشینم تو این کلاس و دقیقه بشمارم.

و من شیرین عسل کلاس فایننس شدم، از اونا که هر چی استاده می پرسه جواب می ده. انقدر که موقع نهار، استاد میاد می شینه رو به روم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
ماجراهای من و لپ تاپ
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

لپ تاپم خیلی کند شده. جون می کنه تا ساده ترین کار ها رو انجام بده. مثل همیشه می رم سراغ متخصص کامپیوترم و ازش می پرسم چیکار کنم. می گه باید آنتی ویروس دانلود کنم. لپ تاپه پنجاه بار تا دم مرگ می ره و بر میگره تا دانلودش کنه. بعد شروع می کنه اسکن کردن. آنتی ویروس می گه باید ویندوزت رو آپدیت کنی،‌ می گم چشم و لپ تاپه تا ۵ صبح داره آپدیت می کنه. صبح که می رم سراغش قاط می زنه و می گه با سیف مود بیا بالا. با سیف مود میام بالا و شروع می کنم به تایپ کردن امتحانی که باید فردا تحویل بدم. شب دوباره می رم سراغ علی که چیکار کنم با این کامپیوتر. شروع می کنه مرحله به مرحله توضیح دادن. خب این کامپیوتر واسه هر کار کوچیکی جونش بالا میاد. اعصابم خورد می شه و می گم اصلن ولش کن.

فردا جواب های امتحان رو که می فرستم می گم خب، بریم سراغ لپ تاپ حالش رو خوب کنیم. یه آنتی ویروس دیگه نصب می کنم. حسابی می گرده و ۶ تا ویروس گردن کلفت پیدا می کنه، بعد یه شست بهم نشون می ده که اگه می خوای اینا رو بکشم باید یه نسخه آنتی ویروس بخری. می گم جهنم... می خرم. همه ی اطلاعات رو که وارد می کنم می گه شماره ی کارتت رو درست وارد کن. خب من همینی که روی کارتم نوشته رو وارد کردم دیگه... نمی شه، کنار نمیاد باهام. منم از حرصم می رم یه آنتی ویروس دیگه دانلود می کنم!!

لپ تاپ بیچاره داره نفس های آخرش رو می کشه. دلم می سوزه براش. میندازمش رو دوشم و می رم سراغ آفای آی تی دانشگاه. می گم این بچه ویروس داره، می شه از انتی ویروس شبکه استفاده کنم؟ یه چیزایی  می گه که نمی فهمم، اما آخرش اینه که واسه این که این کارا انجام بشه، "باید ویروس نداشته باشه کامپیوترت"!

راه می افتم تو شهر دنبال یه خدمات کامپیوتری... خانومه می گه باید بذاریش اینجا، دو هفته طول می کشه. دارم تشکر می کنم برم که یه آقای مسنی میاد می گه چی شده؟ ماجرا رو توصیح می دم. می گم من دانشجو ام و همه ی زندگیم با این کامپیوتر می گذره،‌نمی تونم بذارمش اینجا. می گه سی دی های کامپیوترت رو داری؟ می گم نه. اونم یه چیزایی توضیح می ده و می پرسه کی می تونی بیاریش؟ می گم همین الان.

ساعت یک ربع به دوازده ظهره که کامپیوترم رو روشن می کنه و شروع می کنه بک آپ گرفتن از فایل هام. می گه ۴ تا آنتی ویروس داری که! هی به کامپیوتر نگاه می کنه، به من نگاه می کنه و می خنده که یعنی "وضعش خیلی خرابه"! بهش می گم من همیشه یه دوستی داشتم که کمکم می کرد این جور موقع ها. می گه الان نداری؟ و من یاد شعر فروغ می افتم که "و این منم، زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد"...یک ساعتی زل می زنم به کامپیوترم که هنوز ١٠ درصد هم کار انتقال فایل هاش پیش نرفته. کتاب فایننس رو باز می کنم و شروع می کنم خوندن!

آقاهه می پرسه از کجا اومدی و چیکار می کنی و اینا. می گه منم سال ها پیش از بلژیک اومدم. راجع به زبون هلندی حرف می زنیم، راجع به این که من که فایننس می خونم می تونم برم تو بانک کار کنم، راجع به این که از خانواده ام دورم، از دوست هام...

ساعت ٣ شده دیگه که کار بک آپ گیرون تموم می شه و شروع می کنه به ری اینستال. بعد از کلی جون کندن پیغام می ده که موفق نبود! دلم می خواد گریه کنم. یاد نوشته ی آیدا می افتم، "غربت را گاهی وقتی کامپیوترت خراب می شود می فهمی"...

ساعت ۴ دارم از حال می رم که نهار می خورم. بر که می گردم آقاهه لبخند می زنه. داره فایل هام رو بر می گردونه سر جاش. می گه حالش خوب شده. بعد می گه تو فقط هزینه ی ری اینستال کردن رو بده، بقیه ی هزینه ها رو نمی خواد بدی. واست یه آنتی ویروس مجانی هم نصب می کنم، ولی به کسی نگو! هی، یادت باشه این پول رو که پرداخت کردی باید یه کارت هدیه ی ٢٧ یورویی بهت بدن، می تونی باهاش هر چی دلت می خواد از اینجا بخری. و من به هدفون های توگوشیم فکر می کنم که شکستن.

ساعت ۵ و ١٠ دقیقه است که لپ تاپم رو می ذارم تو کیفم و به آقاهه می گم منو نجات دادی. لبخند می زنه. تو خیابون که میام باز یاد شعر فروغ می افتم "می توان... بی سبب فریاد کرد و گفت: آه، من بسیار خوشبختم"

هنوز هم نسل آدم های مهربون منقرض نشده!


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی ،هلند - لذت
 
سو استفاده چی
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸  

دیروز سر ناهار  یکی از بچه ها داشت ماجرایی رو تعریف می کرد که که پدر دوستش (که از مادر دوستش جدا شده بوده) و بسیار هم پولداره با یه خانومی ٢۵ سال کوچک تر از خودش ازدواج می کنه. بعد از ۵ سال که همه ی ثروتش رو با خانومه شریک شده بوده، روزی که خانومه موفق می شه پاسپورت هلندی اش رو بگیره (نمی دونم کجایی بوده)، مدارک طلاقش رو می ده دست آقاهه.

همه بچه ها چنان تعجب کرده بودن و چنان اصوات تعجب آمیز از خودشون در می آوردن که من فکرکردم ماجرا رو درست نفهمیدم! ولی همین بود واقعن. خب، به نظر من این اتفاقیه که خیلی احتمال افتادنش هست. نمی دونم واقعن به نظر اونا انقدر عجیب بود یا داشتن ادا در می آوردن.


کلمات کلیدی: هلند - تفاوت ها
 
آرزوهای کوچک من
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

امروز دوباره آرزو کردم که وضعیت ایران درست بشه. دلم واسه خونه ی نارنجیم تنگ شده بود. دلم می خواست توش چای بخورم، با حمید! کاش درست بشه...کاش همه ی ماها مجبور نباشیم برای یه ذره آزادی و احترام انقدر سختی بکشیم، انقدر از خودمون و همه ی چیزایی که داریم دور بشیم.  یعنی می شه یه روز همه مون شاد دور هم جمع بشیم دوباره؟ و بخندیم به همه ی این روزای کثیف؟ امیدوارم خیلی دور نباشه...


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
sunny sunday
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸  

هوا از صبح به طور وسوسه برانگیزی آفتابی بود. هر کاری کردم دیدم نمی تونم تو خونه بند شم. بار و بندیلم رو جمع کردم که برم ساحل درس بخونم!!! با یک کتاب اضافی که اگه حس درس خوندن نداشتم بیکار نمونم. از در که پامو گذاشتم بیرون چنان بادی می وزید که کوله ام رو که روی یه شونه ام بود داشت با خودش می برد. و آسمون سیاه شد و بارون شروع شد. دست از پا دراز تر رفتم از سوپرمارکت همون بغل یه چیزی خریدم و برگشتم خونه. لباسام رو که عوض کردم چنان آفتابی شده بود که بیا و ببین!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی