حالم خوبه، باور کن!
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٩  

حالم یه جور خوبی خوبه.

شاید به خاطر اینه که

یه عالمه از تزم رو نوشتم، 

یا این که هوا بالاخره نه سرده نه گرمه و یه خنکی ملایم خوبی داره،

یا این که فیلم های خوبی دیدم این چند روزه، 

یا این که برای ناهار لازانیای خوشمزه ی پر از پنیری پختم،

یا این که نصف لازانیام رو دادم به دوست پسر همخونه ای فرشته ام و خوشحال شد،

یا این که خونه مون رو باید دیرتر عوض کنیم،

یا این که صبح همون جور خواب آلو خواب آلو با حمید حرف زدم،

یا این که خوندم توکا از ایران رفته،

یا این که دیدم مینو اینجا واسم پیغام گذاشته،

یا نمی دونم چه چیز دیگه ای.

ولی هر چی هست، حالم یه جور سبکی خوبه و خوشحالم.

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
سالگرد
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٩  

امروز درست پنج سال می گذرد از آن روز داغ تابستانی که شروع با هم بودن مان را جشن گرفتیم. پنج سال... یک جوراهایی زیاد است، یک جورهایی نیست. 

نوشتنم نمی آید وقتی من یک سر دنیا هستم و تو یک سر دیگر. وقتی هر دو تنهاییم، تو با همه ی دوست هایت و من بی هیچ دوستی. وقتی نمی توانیم گرمی خانه ی مان را با هم شریک شویم (هه... کدام خانه؟). 

چهار سال این پنج سال را گفتم می خواهم بروم. گفتی می خواهی بمانی. من رفتم و تو ماندی و کم مانده یک سال بشود که دوریم. ولی هنوز هستیم. هنوز همه ی پشت گرمی منی وقتی تنها و خسته و درمانده ام، وقتی گیج و سرگردانم، وقتی می خواهم نباشم دیگر. هنوز صدای گرم تو هست...

خوشحالم که پنج سال گذشته و می توانم بنویسم. به هر حال پنج سال عدد خوبیست، گیرم این همه دور. 

دلم برای همه ی لحظه های ناب با هم بودن مان تنگ شده. 


کلمات کلیدی: من و تو
 
ماجراهای من و آبگرمکن
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩  

بعضی روزا اینطوریه دیگه. یه عالمه برنامه چیدی واسه خودت، صبح زود بیدار می شی بری دوش بگیری، می بینی آب سرده. این ور و اون ور، می رسی به آبگرمکن. بازش می کنی و می بینی یه عالمه دکمه و پیچ و فیلان... و خب معلومه که نوشته ها همه به زبان هلندی. هی دکمه ها رو بالا پایین می کنی، پیچا رو می پیچونی، هی می نویسه F! هی می ری بالا و میای پایین و گوگل ترنسلیت و اینا تا می فهمی این F رو به تو نمی گفته! منظورش اینه که یه چیزیش شده. صبر می کنی تا ساعت 10 اینا و بشه و صاحب خونه ی محترم برسه به دفترش. بالاخره 10 و نیم که جواب تلفنت رو می ده می پرسه که امسال آبگرمکن رو تمیز کردی یا نه. خب معلومه که نکردی. می گه خب باید تمیزش کنی دیگه. می گم به کی بگم بیاد تمیزش کنه؟ می گه نمی دونم، یه لوله کشی چیزی پیدا کن. حالا باید صبر کنی پسرخاله جان بیدار شه تا بهش زنگ بزنی و سراغ لوله کشی چیزی بگیری. با هم به این نتیجه می رسین که به همون شرکتی که سال های قبل اومده تمیزش کرده و برچسب هاش روی آبگرمکن هست زنگ بزنی. زنگ می زنی، شماره شون موجود نمی باشد یا یه چیزی تو همین مایه ها. معلومه که هلندی می گه خب! می گردی وب سایت سازنده ی آبگرمکن رو پیدا می کنی و زنگ می زنی به یه شماره ای که اونجا نوشته. وصلت می کنن به امور مشتریان و آقای امور مشتریان یکی انگلیسی، پنج تا هلندی می گه که صاخب خونه ات باید یکی رو پیدا کنه. حالا بیا راضی اش کن که تو رو خدا شما شماره ی یه جایی که این کارا رو می کنه واستون بهم بدین. یه شماره می ده که زنگ می زنی و خانومه بعد از کلی تفحص می گه شما مشتری ما نیستی، بگو صاحب خونه ات زنگ بزنه. می گم ولش کن اصلن خانوم. دوباره صاحبخونه ی محترم، می شه یه کمکی بکنین من یکی رو پیدا کنم؟ آخه تو قرارداد هست که شما خونه رو اکسکلوسیو اجاره کردی، باید خودت پولشو بدی. خیله خب، خودم پولشو می دم، شما یکی رو معرفی کن. خیله خب، این شماره رو بنویس...

آقای پشت موتور! من الان آمستردام هستم، ساعت 2 و 3 میام.

ساعت 3 و ربع، آقا چی شد پس؟ میام، تا نیم ساعت دیگه.

ساعت 4، زنگ در و آقای تعمیرکار. من و آبگرمکن. 

هلندی هلندی هلندی!

آقا من نمی فهمم! می گه مورخن! می فهمم، یعنی فردا. آقا فردا میای؟ آره! خب معلومه که نمی تونم بپرسم چرا فردا و چرا الان نه. 

ساعت 4 و ربع، مشغول تایپ... بعضی روزا اینطوریه دیگه! شانس آوردم از امروز قراره برم جیم. می رم همونجا دوش می گیرم! 


کلمات کلیدی: هلند - ماجراها
 
درد
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

گاهی وقت ها ضربه ای می خوری که درد ندارد، بی حست می کند. این که دردش کی دربیاید را نمی دانی، ولی بی حسیش بدجور بی حسیست. مغزت را فلج می کند. ماهیچه هایت را سست می کند و فقط ولو می شوی و زل می زنی به دیوار، یا پنجره، یا سقف، یا چه می دانم... حتا اشکت هم در نمی آید. نمی فهمی انگار عمق فاجعه را. نمی فهمی ضربه چقدر ناکارت کرده است. فقط فکر می کنی حتمن لازم بوده است. لازم بوده است تا قوی شوی. لازم بوده است تا بسنجی خودت را که چقدر تنهاتر می توانی دوام بیاوری. سر جنگی افتاده ایم با زندگی. هیچ کدام هم از رو نمی رویم، کوتاه نمی آییم. 

آخ از زمانی که بی حسی برود و درد بیاید... عین دندان عصب کشی شده که یک ساعت بعدش تا خود مغزت را سوراخ می کند درد فشارهایی که تخلیه اش کرده. آخ از زمانی که درد بیاید...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،دیگران
 
یک شنبه ی دریایی
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩  

می روم تن می سپرم به سرمای آب و داغی آفتاب دریای شمال. تازه می شوم...

بر که می گردم یک لنگه ی صندلم نیست. همان صندلی که خیلی خوشگل بود، که خیلی دوستش داشتم، که کیوان هی می گفت چقدر خوشگل است و من هی می گفتم از ونزوئلا خریده ام. پیدا نشد که نشد!

و بعد راهپیمایی من بود با پای برهنه روی خیابان داغ!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب ،هلند - شخصی
 
تابستان
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩  

گرمه، کلافه ام، چسبناکم، بی حوصله ام، پنکه دلم رو درد میاره، گرسنه ام نمی شه، خوابم نمیاد، دلم مدام درد می کنه، سنگینه، یه مرگیم هست انگار...


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
خانه ی نارنجی ما
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

می خواهند خانه ی نارنجی مان را بفروشند و من دلم گرفته است. "خانه" را، "خانه ی ما" را، "خانه ی نارنجی ما" را. با همه ی روشنی اش و آفتابش که صبح های جمعه پخش می شد همه جا. با همه ی پنج شش سال خاطره اش. با همه ی کثیفی و به هم ریختگی اش. 

من دلم گرفته. من گریه می کنم. من این بار که برگردم با "خانه" غریبه ام. من دیگر نمی دانم خانه ام کجاست. من دیگر مبل های نارنجی مان را نمی بینم و پرده های توری زشت مان را و قفسه های پر ادویه ی شلوغ آشپرخانه را و کمد بزرگ اتاق خواب را و اتاق مهمان را که شده بود انباری. من دیگر توی باغچه ی خانه مان سبزی نمی کارم، دیگر زیر آفتاب ولو نمی شوم به کتاب خواندن، دیگر منتظر مهمان ها که هستم نمی نشینم کنار حمید، روی مبل های نارنجی، موسیقی گوش بدهم و غر بزنم از مهمان هایی که همیشه دیر می آیند. 

من دلم عجیب گرفته از این بی خانگی. از این که دیگر تصوری نداشته باشم از خانه ام. که دیگر نفهمم با حمید که حرف می زنم کجا نشسته است، که صدای خنده ی مهمان ها از کجا می آید، وسایل چه شکلیند، زنگ در را که کسی می زند جقدر وقت دارم تا با حمید خداحافظی کنم. 

دلم گرفته ... برگردم کجا این بار؟


کلمات کلیدی: من و تو
 
قرن یکم
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

من و دوستام بعد از یه دور همی که خیلی خوش گذشته در ایستگاه اتوبوس، موضوع: دوستی!

..........

من: ما 8-9 سال پیش با چند از دوستامون قرار گذاشته بودیم که 88.8.8 یه جا جمع شیم همدیگه رو ببینیم. دقدیقن همین سالی شد که من اینجا بودم و نتونستم برم. پارسال بود سال 88. آخه ما تاریخ مون فرق می کنه، الان سال 1389 هستش.

دوست گرجی 1: یعنی شما الان تو قرن 14 هستین؟ آهاااای... بیدار شین، الان قرن بیست و یکه!

دوست گرجی 2: یعنی چی؟ یعنی تاریخ تون فرق می کنه؟

من: آره خب، شروع تاریخ شما از تولد مسیحه، مال ما از هجرت محمد. 

دوست گرجی 2: یعنی شما کریسمس ندارین؟

من: نه، مال سال نومون هم از اول بهار شروع می شه (اینو 1500 بار قبلن گفتم).

دوست گرجی 1: چه عجیب! بعد قاطی نمی کنین تاریخا رو اینجا؟ 

من: نه، چرا باید قاطی کنیم آخه؟

دوست تایوانی: توی تایوان هم شروع تاریخ رو تبدیل کردن به استقلال شون از چین، الان سال 99 هستش.

دوست گرجی 1: چه خنده دار، یعنی شما الان تو قرن 1 هستین هنوز؟

من: همه ی کشورا و همه ی مردم شبیه هم نیستن، فرق دارن!

..........

دوستای گرجی عزیزم، آخه من کلی تعریف کردم از شما، آبروبری نکنید دیگه!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب
 
پنکه می خریم
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

بعد از این که دما رفت بالای 30 درجه دیدم دیگه رسمن دارم خفه می شم و پریدم مغازه ی طبقه پایین پنکه بخرم.

- یه پنکه می خوام.

- داریم. مدل های مختلف. Air Conditioner هم داریم. 

- کدومه ، می شه ببینم؟

- ایناهاش. از این جا یخ می ریزی توش، از این جا باد خنک می زنه.

- !!!!!!!!!!! یه پنکه می خوام!


کلمات کلیدی: هلند - عجایب
 
ما سه نفر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

راست می گه ملیکا. 

زندگی راحت تر بود اون موقعی که سه تایی تو یه اتاق کار می کردیم. که روزمون رو با صبحانه های دور همی شروع می کردیم و گپ و گفت. بعد شروع می کردیم ایمیل چک کردن و ایمیل فوروارد کردن و بعد کار و جلسه و غر. اون موقعی که همیشه بهونه داشتیم واسه غر زدن، اما بیشتر از اون واسه خندیدن هم. همیشه بهونه داشتیم واسه شرط بستن و بستنی خوردن. واسه درددل ها و اشک های یواشکی حتا. اون روزا یکی بودیم انگار، همه چی مون مشترک. حتا آرزوهامون، حتا دودلی هامون. و همه می خواستیم بریم. کجا؟ نمی دونستیم. رفتن مشترک بود، نه کجا رفتن. 

بالاخره یکی یکی شروع کردیم رفتن، هر کی یه گوشه. هر کی اول یه راه. بعد دودلی ها زیاد شد، درد دل ها کم. غر ها زیاد، خنده ها کم و کمتر. بی خبر موندیم از هم. دور شدیم. ولی باز یه چیزی مشترک بود. سرگردون بودیم، نمی دونستیم بعدش چی، بمونیم، بریم؟ کجا بمونیم، کجا بریم؟ گیج خوردیم هی. 

راست می گه ملیکا. کاش می شد دوباره سه تایی جمع شیم تو اون اتاق. ولی ملیکا، یادت بیار، می پوسیدیم اونجا. فسیل می شدیم. یادت نیست دلمون هوای تازه می خواست؟ باید می دیدیم بیرون اون اتاق چه خبره. درسته سخته، درسته درد داره، ولی خودمون خواستیم. انتخاب کردیم، نکردیم؟ 

آره، گاهی بهش فکر کن، یادش بیفت، حتا آهی بکش... ولی نباید اسیر اون اتاق می موندیم دختر، باور کن...


کلمات کلیدی: دیگران
 
هلند - اروگوئه
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

بالاخره آخر جامی از خونه زدم بیرون که بازی هلند رو توی یه بار با بچه ها ببینم. هی هلند گل زد، هی ما دست زدیم و جیغ زدیم و شادمانی کردیم. بعد اومدیم تو خیابون ادامه ی جیغ ها رو رفتیم واسه ماشینایی که بوق زنان رد می دشن. خلاصه بعد از یک ساعتی سوار ترم 1 شدیم که می اومدتا سر خیابون اصلی. اونجا وایسادم منتظر ترم 16 که دو تا ایستگاه بیاردم بالا، تا در خونه. طبق برنامه باید 4 دقیقه بعدش تر م می اومد، اما من یه ربع وایسادم و دیدم که خبری نیست پیاده راه افتادم ...

بعد از هر بازی از پنجره می دیدم که پلیس چهارراه دم خونه رو می بنده و نمی ذاره ماشینا برن پایین. این دفعه هم دیدم که سر خیابون اصلیه پلیس وایساده و نمی ذاره که ماشینا بالا هم برن. یک عالمه مردم جمع شده بودن تو خیابون. به چهاراه بعدی که رسیدم، دیدم دو تا پلیس با اسب وایسادن سر چهارراه. خنده ام گرفته بود! بعد دیدم نه، دو تا نیستن، اقلن ده تا پلیسن روی اسب های بزرگ. اسب های بزرگ ها! پلیسا روی هوا بودن واقعن. بعد یهو اسبا شروع کردن دویدن و مردم شروع کردن فرار کردن. نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. فقط چون اسبا توی خیابون عمود به خیابون اصلی می دویدن، من راهم رو ادامه دادم. نرسیده به چهارراه بعدی دیدم در یک آن یه زنچیره ی انسانی درست شد و نذاشتن مردم جلوتر برن. آمبولانس اومده بود و دور یه آقایی جمع شده بودن. از یکی پرسیدم چی شده، گفت حمله ی قلبی. داشتن سعی می کردن ضرابان قلبش رو برگردونن. بعد کم کم پلیسا اومدن، با سپر و باتوم و گفتن که بریم عقب. رفتیم عقب. از یکی شون پرسیدم پس من چه جوری برم خونه؟ هلندی جواب داد. باز رفتیم عقب و یهو دیدم مردم شروع کردن دویدن. باز نفهمیدم چی شده. همین جوری گیج داشتم می رفتم عقب که پلیسه تقریبن هلم داد که بدوم.... دویدم، ترسیدم و دویدم و مجبور شدم بپیچم تو همون خیابونی که اسبا داشتن توش می دویدن...

ترسیده بودم. از هر کس می پرسیدم چی شده نمی تونست انگلیسی جوابم رو بده. ترسیده بودم و پر از نفرت بودم. نمی دونم نفرت از کی. شاید از مردمی که اینجا، تو محله ی خارجی ها زندگی می کنن و همیشه دردسر درست می کنن. شاید از پلیسا که نمی فهمیدن من فقط میخوام برم خونه ام. شاید از همون مردم خارجی که دو کلمه انگلیسی نمی تونستن حرف بزنن. شاید هم از خودم، که هر چی باشه یکی از همون خارجی هام...

ترسیده بودم و برام جالب بود که واسه هیچ کدوم از مردمی که تو خیابون بودن هیچی مهم نبودن. با همین پلیسا و اسبا و دویدن ها هم داشتن حال می کردن. هیچ کس نبود که بخواد بره خونه اش. همه وایساده بودن تماشا و گاهی فرار. 

یه چیزایی هیچ وقت آدم رو ول نمی کنه، مثل جهان سومی بودن. مثل الکی خوش نبودن، مثل خاطره ها... پلیس با سپر و باتوم...


 
در ایستگاه قطار
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩  

یه تکه نون بزرگ افتاده روی زمین. پرنده سیاه کوچولوئه هی داره دور و بر نون بزرگه می چرخه و نوک می زنه به زمین. لابد خرده نونی، چیزی ریخته. هی از نونه دور می شه و هی بهش نزدیک می شه. هی دور می شه باز و نوک می زنه روی زمین. هی نزدیک می شه باز! بعد نزدیک تر، حالا یه بند انگشت بیشتر با نونه فاصله نداره. شروع می کنه دورش گشت زدن و وارسی کزدنش. آروم یه ذره نزدیک تر می شه و یه نوک می زنه به نونه. یهو می پره هوا. ترسیده از این که نوک زده به نونی به این بزرگی. پرواز می کنه و می ره.

پرنده سیاه کوچولوئه برمی گرده دوباره. باز شروع می کنه اطراف نون بزرگه رو نوک زدن. یه پرنده سیاه کوچولوئه ی دیگه میاد، مستقیم می ره سراغ نونه و تند و تند می خوره. پرنده سیاه کوچولوئه شاکی می شه، می ره فراریش می ده و خودش نوک می زنه به نون بزرگه، باز می ترسه و می پره می ره. 

پرنده سیام کوچولو دومیه بر می گرده و باز نون می خوره. یه دفعه از اون طرف یه کلاغ بزرگ سیاهه سر می رسه، پرنده سیاه کوچولو دومی رو که فراری می ده هیچی، با چنگالش یه طرف نون رو می گیره و با نوک گنده اش همه ی نون بزرگه رو تمومش می کنه!


کلمات کلیدی: هلند - مشاهدات