لحاف چهل تکه
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩  

لحاف چهل تکه های قدیمی را دیدید؟ یا این لباس های رنگی رنگی؟ دیدید آدم حس خوبی دارد وقتی می بیندشان؟ خصوصن لباس ها را می گویم. دیدید آدم می گوید چقدر قشنگند؟ این هم دیدید که اگر آدم یکی از اینها را بپوشد، دیگر ممکن است بقیه خیلی نگویند که قشنگ است؟ یا بگویند حتا، اما ته دلشان چیز دیگری باشد؟ دیدید که ممکن است یک جوری به شما نگاه کنند که یعنی چرا مثل آدم لباس نپوشیده اید؟ دیدید که قضاوت تان می کنند از روی همین لباس رنگی رنگی؟ من دیده ام!

الان حس همان آدمی را دارم که یکی از این لباس رنگی رنگی ها را پوشیده (که واقعن هم می پوشد). می نشینم فرم درخواست کار پر کنم، می نویسم لیسانس مهندسی صنایع دارم. ام بی ای گرفته ام. اچ آر کار کرده ام. هاسپیتالیتی منجمنت هم خوانده ام. سرآخر هم می خواهم کار فایننس کنم. (حالا اینکه این کار فایننس از کجا درآمد هم کسی نمی داند)! یعنی دقیقن احساس می کنم لباس زرد و نارنجی و قرمزی پوشیده ام، وسط یک مراسم رسمی که باید کت و دامن مشکی بپوشی. و قضیه این است که هیچ جوره هم نمی توانی لباست را عوض کنی، چسبیده به تنت، اصلن پوستت شده. از طرفی هی به خودت می گویی من فرق دارم، از طرف دیگر احساس ناجور بودن می کنی. 

خلاصه این که من با این لباس رنگی رنگی چهل تکه ام می گردم و می گردم، به این امید که کسی مثل خودم پیدا شود که به نظرش زرد و نارنجی و قرمز هم بد نباشی، لازم باشد اصلن وسط مهمانی شان. پیدا می شود... 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
خانه ی جدید، زندگی جدید
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩  

اسباب کشی کرده ام از خانه ی بزرگ رنگارنگ روشنم به خانه ی جدید، با اتاق خواب کوچک و نشیمن بزرگ و بدون رنگ. شاید همین است که هنوز احساس "خانه" ندارد. خانه ی من بدون رنگ که معنی ندارد! 

اینجا گرم است، راحت است، در محله ی خوبیست، همخانه ی خوبی دارم، روشن هم هست تا حدودی! فقط مانده جا بیفتم، عادت کنم، دوست بشوم. 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. با همه ی دوست هایی که رفته اند و اندک دوستانی که مانده اند و دوستان جدید که پیدای شان می شود کم و بیش. زندگی جدیدی که اسم ندارد. نه دانشجویی است، نه کارمندی است، نه هیچ چیز دیگر. برزخ است به تمام معنا. و آدم احساس بی هویتی می کند. و آدم نمی تواند برای کسی توضیح دهد که چه می کند. و آدم امیدوار است که هر چه زودتر بیاید بنویسد که کار پیدا کرده است و هویتش معلوم شده!

دارم آماده می شوم برای شب های تمام نشدنی زمستان، عین سنجاب ها که فندق ذخیره می کنند! فقط هنوز نفهمیده ام چه باید ذخیره کنم! 

اینجا زندگی از نو شروع می شود. و من بی نهایت نگرانم. و اندکی هیجان دارم. و باز هم بی نهایت نگرانم!

 


کلمات کلیدی: هلند - شخصی