من یک جنگنده ام
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩  

مهسا آدم ها را تقسیم می کند به دو دسته: رقصنده و جنگنده.

رقصنده ها نرم و منعطفند. با بالا پایین های زندگی بالا پایین می روند، کش و قوس می آیند، می رقصند یک کلام!

جنگنده ها اما سفت و سختند. محکم می ایستند، مقاومت می کنند، کوتاه نمی آیند، زخمی می شودند، بیهوش می شوند، می میرند حتا! اما می جنگند.

مهسا رقصنده است. بیخود نیست اسمش را گذاشته ماه رقصان. جور خوبی برخورد می کند با قضایا، جور مثبتی، جور راحتی. نه که سختی ندارد، دارد، اما جور خوبی کنار می آید.

من جنگنده ام. همه ی عمرم جنگیده ام، شاید پنهان، شاید درونی، اما جنگیده ام. جنگیدن انرژی می خواهد، سلاح می خواهد، خسته می کند آدم را. اما وقتی می رسی به چیزی که می خواهیش، لذتی دارد! (دوست دارم بگویم "ما جنگنده ها..."، اما بقیه ی جنگنده ها را نمی دانم! می نویسم "ما جنگنده ها"، بخوانید "من"!) ما جنگنده ها معتاد می شویم به جنگ. وقتی رسیدیم به هدف مان، باید هدف دیکری پیدا کنیم که برایش بجنگیم. با همه ی زخم ها و خستگی ها، باید بجنگیم باز. اگر آرام بگیریم احساس بطالت می کنیم. گاهی وقت ها فکر می کنیم که ای کاش می شد رقصنده باشیم، نرم و آرام؛ اما ته دل مان می دانیم نمی شود. ما را برای رقصیدن طولانی نساخته اند. 

علی می گوید ما گذشته های امن و آرام مان را ول کرده ایم و حالا زندگی کاری ندارد ما غمگینیم یا خسته ایم یا گرسنه یا هر چه، نشسته آن بیرون، صدایمان می زند. و ما تنها جنگنده ی باقی مانده ی جنگی هستیم که پایانی ندارد... باید زخم های مان را مرهم بگذاریم و برویم به جنگش!

علی جنگنده است انگار! (خوشم آمده از این مدل تقسیم بندی آدم ها.)

و چیزی که جالب است ،چیزی که از همه ی جنگنده ها و رقصنده های اطرافم مشترک شنیده ام، این است که باید سبک بود. باید آماده بود برای تغییر. باید بندی زمین نشد. باید به خاطر داشت همه ی آنهایی را که کنارت هستند و حمایتت می کنند، حتا کنارت نیستندو حمایتت می کنند. اینجاست که می بینم همه ی ما جنگنده ها و رقصنده ها ته تهش مثل هم ایم. فقط انتخاب کرده ایم که چطور وقت بگذرانیم با زندگی! زندگی هم لازم دارد هر دو تای مان را که حوصله اش سر نرود!

 


کلمات کلیدی: دیگران ،من