من و دوست اسپانیاییم
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠  
دوست اسپانیایى ام را حدود یک سال است که مى شناسم. تقریبن همه ى آخر هفته ها با چند نفر دیگر جمع مى شویم و بازى مى کنیم. بیشتر از صد و پنجاه تا (بدون اغراق) بازى مختلف دارد.
دوست اسپانیاییم مهندس است، اما کار ندارد. بیشتر از یک سال است که مى گردد و کار پیدا نمى کند. هزار و پانصد تا (با اغراق) مصاحبه رفته تا حالا. گاهى عصبى مى شود، اما در کل اگر از اصل حالش خبر نداشته باشى اصلن نمى فهمى بیشتر از یک سال است که بیکار است.
دوست اسپانیاییم عکاس است. عکس هاى بسیار زیبایى از آدم ها توى طبیعت مى گیرد. حتا نمایشگاه هم گذاشته اینجا از عکس هایش. من همیشه دلم مى خواسته مدلش باشم، پیش نیامده.
دوست اسپانیاییم یوگا کار مى کند، هفته اى دو-سه روز. مى دود، هفته اى دو-سه بار و همه جا با دوچرخه مى رود. 
دوست اسپانیاییم تقریبن همه ى فیلم هاى دنیا را دیده است. 
دوست اسپانیاییم تقریبن در همه ى جمع هایمان است و همه دوستش دارند. 
دوست اسپانیاییم هفته پیش رفت مصاحبه ى هزار و پانصد و یکمش و قبول شد!!!! کجا؟ جنوب فرانسه! دوست اسپانیاییم از خوشحالى نمى داند چه کند، استرس هم دارد، چون باید تا دو هفته ى دیگر بساطش را جمع کند و برود جنوب فرانسه. 
و من؟ من براى دوست اسپانیاییم خوشحالم و براى خودم غصه مى خورم. مهم نیست کجا خانه ات باشد و چقدر جا افتاده باشى. همیشه آدم هایى هستند که دوستشان داشته باشى و روزى ناگهان بروند، نباشند، به همین سادگى. دوست اسپانیاییم مى گوید به ما سر خواهد زد. اما من مى دانم این رفتن ها را... 

کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
کار کار کار
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠  

گاهی وقت ها اینطوری است.. روزت با یک ایمیل گند شروع می شود، با یک تلفن گندتر در همان رابطه ادامه پیدا می کند و با یک ایمیل گندترین پیش می رود. بعد باید همه ی این گندکاری ها را ول کنی و یک ساعت و نیم زنگ بزنی به جاهای مختلف که تو رو خدا محصولات ما را بخرید. حالم از این مدل بازاریابی به هم می خورد. خب من اگر می خواستم این کار را کنم که می رفتم مسوول بازاریابی و فروش می شدم یک جایی.

بعدش هم نگاه می کنم که اکثر پست های اخیرم را راجع به کار نوشته ام. چه می شود من را؟ 


کلمات کلیدی: هلند - نفرت
 
برررررررف
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠  

با کمال تأسف و تأثر، پیش بینی وبسایت های هواشناسی باز هم درست از آب درآمد و سر ساعت برف جدی جدی شروع به باریدن گرفت... 

آخ که من چقدر دلم می خواهد همین جا توی اتاق گرمم زیر پتو بمانم و لپ تاپم را بگذارم روی پایم و حتا پرده را هم کنار نزنم به تماشای برف! اما درست یک ساعت و نیم دیگر باید بروم بیرون تاااااااا یک شنبه شب، هی از اینجا به آنجا... 

آه، و این منم، زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... تنهاییش را خیالی نیست، این فصل سرد را چه کنم؟


کلمات کلیدی: هلند - شخصی
 
باز هم کار!
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠  

یه خانومی توی شرکت مون کار می کرد، آبدارچی مانند. فقط هلندی بلد بود و من نمی تونستم باهاش حرف بزنم، غیر از سلام و مرسی و خدافظ. این خانومه مریض شد رفت و یه خانومه ی دیگه به جاش اومد حدود پنجاه و خورده ای ساله که انگلیسی بلده. هر وقت می رم توی آشپزخونه کلی با هم حرف می زنیم و خوشحال می شم. امروز پرسیدم ازش برای ناهار سوپ داریم؟ گفت آره سوپِ... نفهمیدم چی! در قابلمه رو برداشتم و گفتم این که سوپ فلانه (اسم هلندی سوپه). گفت آره، ببخشید، من فرانسویش رو گفتم، تو فرانسه بلدی؟ گفتم یه کمی. گفت منم یه کمی! گفتم کجا یاد گرفتی؟ گفت تو مدرسه، انگلیسی و فرانسه و آلمانی! 


کلمات کلیدی: هلند - تفاوت ها
 
من و رئیس و نعنای تازه
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠  

وارد اتاق که می شم رئیسم جیغ می زنه: مریم، تو می دونی این چیه؟ یه انبه ی فسقلی دستشه. می گم خب انبه! جیغ می کشه که آآآآآآآآره... از بازار خریدم، گفتن از ایران وارد کردن! خیلی خوشمزه است... م م م ... من عاشقشم!

رئیسم داره با تلفن حرف می زنه که دوتا دونه گر می برم می ذارم سر میزش. نیم ساعت بعد دارم یه فایلی که محاسباتش درست نیست رو به همکارم نشون میدم که برام ایمیل میاد واااااای مریم اینا خیلی خوشمزه است، تو رو خدا بگو یه بسته واسه من از ایران بیارن!

دارم با همکارم سر میزش حرف می زنم که رئیسم با فلاسک آب جوش وارد می شه و توی لیوان همکارم که نعنای تازه توشه آب جوش می ریزه. ازش می پرسم بازم نعنای تازه داریم؟ می گه آره، می خوای واست بیارم؟ می گم آره، مرسی. برای همه ی بچه ها آب جوش می ریزه، برمی گرده آشپزخونه، یه لیوان چای نعنای تازه میاره می ذاره روی میزم و می گه نوش جون!

اینجور رئیسی داریم!