مبادا که ترک بردارد...
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠  

یک وقتی به خودت می آیی که توی دنیای به این بزرگی تک و تنها شده ای. نه این که دوست و آشنایی نداشته باشی. داری، خیلی هم داری، هر روز هم بیشتر از دیروز داری، ولی تنها شده ای.

یک وقتی به خودت می آیی که دور شده ای، کمرنگ شده ای، فراموش شده ای، حتا حذف شده ای. اتفاق های ریز و درشت زندگیت را باید هی برای خودت تعریف کنی. باید خودت خوشحالی کنی، خودت اشک بریزی. بعد هی سنگین تر می شوی، هی ضخیم تر می شوی، هی تیره تر می شوی... بس که همه چیز را باید برای خودت نگه داری و از همه بیشتر خودت را نگه داری، محکم!

می دانی بی نهایت آدم هستند که دوستت دارند، که خیلی دوستت دارند، که به فکرت هستند، نگرانت هستند. اما تنهایی شوخی ندارد. تنهایی دوست داشتن و به فکر بودن و نگران بودن سرش نمی شود. تنهایی، سرد و جدی، بساطش را پهن می کند. تنهایی قوی است، بازوهایش را حلقه می کند دورت و فشارت می دهد. تو صدای استخوان هایت را می شنوی و دلت ضعف می رود از درد و نفس عمیق می کشی و دندان هایت را به هم فشار می دهی و توی چشم هایش نگاه می کنی، با چشم های اشک آلودت. نبرد نابرابری است. تمامی هم ندارد، برنده و بازنده هم.

..............................

حال من خوب است، فقط تنها هستم. این را می گویم چون واقعن تنها هستم. چون مدت هاست که حرف نزده ام، ننوشته ام، خودم را تعریف نکرده ام. 

حال من خوب است. زندگی ام سبک می گذرد و آرام. مثل یک نهر خیلی باریک اول بهار. سبک، آرام، ساکت. خیلی ساکت. 

حال من خوب است، فقط تنها هستم.

 


کلمات کلیدی: من