و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠  

شب های طولانی... 11 شب و هوا هنوز روشن... 

من عاشق روزهای بلندم (یادم هست که سال قبل از همین روزهای بلند می ترسیدم، بس که خلوت بودم). من عاشق این روزهای بلندم و هی افسوس می خورم که تک تک شان از دست می روند بی این که کسی باشد چایی دور هم بخوریم، گپی بزنیم، فیلمی ببینیم. 

من دلم برای عصرهای تابستان مان تنگ شده. معلوم است که تنگ شده! من دلم برای عصرهای تابستان خانه ی نارنجی مان تنگ شده. برای همه ی آدم هایی که خانه مان را خوشرنگ تر می کردند. نه این که این روزهای بلند را دوست نداشته باشم، اما خالی اند، هدر می روند. هر شب/روز موقع خوابم که می شود ته دلم یکی می گوید لعنتی، امروز هم گذشت... 

نمی خواهم غر بزنم. دلم هم انقدر تنگ هست که حتا این نوشتن ها کمکی نمی کندش. فقط بی خوابم. نشسته ام کنار پنجره و دقایق ساعت را نگاه می کنم که سریع می گذرند. یک روز دیگر هم دارد تمام می شود، لیز می خورد از جلوی چشم هایم. دلتنگم... 


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی
 
یک شنبه ی اوایل جولای که هوا زور می زند گرم شود و خودش را می رساند به 17 درجه.
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠  

می رویم خرید روزانه از همین سوپرمارکت ته خیابان. همین خرت و پرت های همیگشی. بر که می خواهیم بگردیم می بینیم به به چه هوایی، برویم کنج خانه که چه... دوچرخه را برمی داریم و می رویم دوچرخه سواری. باد می خورد توی موهامان و آفتاب به پوستمان و احساس خوشبختی می کنیم. نگاه می کنیم به همه ی سبزی های اطراف خانه مان که برق برق می زنند زیر آفتاب و آسمان شفاف آبی و احساس خوشبختی می کنیم. همه ی خانه های خوشگل اطراف را نگاه می کنیم و فکر می کنیم که چند ماه بعد باید خانه مان را عوض کنیم و چه هیجانی خواهیم داشت برای پیدا کردن خانه ی جدید و احساس خوشبختی می کنیم. کوچه خیابان های باریک شهرمان را نگاه می کنیم و بار دیگر دوستش می داریم و احساس خوشبختی می کنیم. سر یک خیابان 1500 تا ماشین را، که اقراق است، اما اقلن 20 تا ماشین را نگه می داریم تا با دوچرخه ی مبارک مان رد شویم و یک نفر بوق نمی زند و دستمان را که بلند می کنیم یعنی مرسی، حتا دستشان را بلند می کنند که یعنی قربان شما، و احساس خوشبختی می کنیم.

برمی گردیم خانه، با بادمجان هایی که دیروز از بازار خریده ایم و کباب کرده ایم میرزاقاسمی درست می کنیم (برای اولین بار در عمرمان) تا با نان بربری ای که دیروز از نانوایی ترک ها خریده ایم (بعد از 7-8 ماه) بخوریم. 

و احساس خوشبختی می کنیم!


کلمات کلیدی: هلند - شخصی ،هلند - لذت
 
دل پیچه
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠  

عفونت روده،

این چیزیه که دکترا تشخیص می دن

واسه مارایی که تو دلم پیچ می زنن.

اما من که می شناسم شون

تک تک شون رو

این که از کجا اومدن

چند سالشونه

چه شکلین...

حالا هی شماها شیشه شیشه از من خون بگیرین

با هزار و پونصد تا نمونه و عکس دیگه

و هی دکترای مهربون تون رو بفرستین

از من سوال کنن

و برام توضیح بدن چه ام شده.

من خودم این مارا رو می شناسم.

یکی شون رو حتا همین امروز صبح دیدم.

صبح زود شروع کرد خزیدن توی دلم،

از توی گوشی موبایل

و ظهر نشده کامل تو دلم جا خوش کرده بود...


کلمات کلیدی: من