بازگشت
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  

و الان دارم از گرسنگی می میرم! رفته ام سر یخچال و یک نصفه خیار بزرگ خورده ام (اینجا خیارها نیم متری هستند تقریبن) و حالا دارم غش می کنم! 

 

و کلی ماجرای ریز و مسخره هست که باید بنویسم. مثل اینکه سرکار همیشه یک جعبه پر از شکلات و آبنبات و اسمارتیز و این خرت و پرت ها داشتیم که همه ازش می خوردند و پرش می کردند. بعد یک روز که من غایب بودم تصمیم گرفته می شه که سلامتی و اینا! فرداش که من بر می گردم می بینم جای جعبه ی همیشگی یه بشقاب هست پر از خیار و هویج و کرفس! البته که من خوشحال ترم!

و اینکه یک روز می روم پیش خانم آبدارچی (خانم آبدارچی قبلی که آن همه دوستش داشتم رگهای قلبش گرفت و رفت!) که برای من ناهار نیمرو با پنیر درست می کنی؟ و او می ماند توی رودربایستی و درست می کند. و بعد البته که همه حسودی شان می شود به من و به نظر اعتراضی هم می کنند که چرا من انقدر تحویل گرفته شده ام. هفته ی بعدش پلو می پزم برای خانم آبدارچی و کلی حال می کند.

 

همین هاست... زندگی این روزهایم خلاصه شده در همین خرده ریزها. ولی همین ها را هم می نویسم، بیشتر می نویسم.


کلمات کلیدی: هلند - روزمرگی ها