ای يار، ای يگانه ترين يار
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦  

عکس های روی ديوار را که نگاه می کنم، اين همه دخترک شاد و "تو" ی صبور را که می بينم، پر از خوشحالی می شوم. پر از حسی که می خواهد از گلويم فرياد کند چقدر خوشبختم و باز مثل هميشه اشک به چشم هايم می آورد. عکس های روی ديوار را که نگاه می کنم نگران هم می شوم گاهی. يعنی تا کی اين دخرک شاد خواهد خنديد و "تو" ی صبور عاشقانه نگاهش خواهی کرد؟ تا کی دخترک در بغلت زار خواهد زد و تو مهربان نوازشش خواهی کرد؟ تا کی دخترک تصميم های عجيب و غريب خواهد گرفت و تو تشويقش خواهی کرد؟ تا کی دخترک سر به هوايی خواهد کرد و تو دوستش خواهی داشت؟

دلم می خواهد بزرگ شوم و دلم نمی خواهد بزرگ شوم. من عاشق اين دخترک بی خيال خندانم. من و تو با هم اين دخترک را آفريديم، بزرگ کرديم، دوست داشتيم. اگر بخواهم بزرگ شوم می رنجد از من. من دلم می خواهد حتی وقتی خسته از سر کار بر می گردم و بايد يک کوه ظرف بشويم و بايد غذا بپزم برای فردا و بايد ريخت و پاش های مهمانی شب قبل را جمع کنم و بايد لباس ها را اتو بزنم، دخترک برای خودش بالا و پايين بپرد و بخندد. اگر نگهش دارم و مجبورش کنم با من ظرف بشويد، می رنجد از من. و آن وقت من هم می رنجم از خودم و آن وقت تو هم می رنجی از من ... تو هم می رنجی از من؟

نمی دانم تا کی اين دخترک شاد خواهد خنديد و "تو" ی صبور عاشقانه نگاهش خواهی کرد.


کلمات کلیدی: