سرما
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دلم می خواهد حرف بزنم. باید حرف بزنم تا بفهمم چه فکر می کنم. باید حرف بزنم تا بدانم دور و برم چه خبر است. باید حرف بزنم تا خودم را پیدا کنم. شاید هم باید کار کنم. باید هر چه زود تر احساس کنم وجودم فایده ای دارد. ولی می دانم که بعد٬‌ باز هم باید حرف بزنم. یک چیز دیگر هم هست: باید حرف هم بشنوم. حرف درست و حسابی! حرفی که چیزی اضافه کند به وجودم. که به فکر فرو ببردم. نمی دانم کسی اینجا پیدا می شود که دو کلمه حرف حسابی بزند.


اینجا همه ی اتاق ها سرد است. من با ژاکت می گردم و همه٬ اگر خجالت نکشند مسخره ام می کنند. من در دو وجبی خط استوا مانده ام بی آفتاب و گرما٬ و هی می لرزم. باید اینها را هم به کسی بگویم.


دی شب هی سایت اسکار را Refresh می کردم که از نتایج با خبر شوم. به خاطر کینه ی دیرینه ام از تلویزیون اصلن سراغش هم نرفتم٬ و هی نتایج را برای حمید ایمیل می زدم! نمی دانم اینجا اصلن کسی فهمید دی شب مراسم اسکار برگزار شد یا نه! همین است که می گویم دلم می خواهد حرف بشنوم.


آری٬‌ بعضی چیزها هست که ربطی به این گوشه و آن گوشه ی دنیا ندارد. مثل تنبلی من! مثل میل شدید من به تنهایی و همزمان به ارتباط. مثل حرف های خاله زنکی اطرافیان٬‌ مثل فضولی ها و راه حل دادن های شان ...


باید زودتر کارم را شروع کنم...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی