تماس بی پایان
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦  

دختری که فعلن در اتاقش هستم روزی دو تا چهار بار با ایران صحبت می کند. هربار بیشتر از یک ساعت! الان حتا من هم در جریان جزئی ترین اتفاقات خانواده شان هستم. لحظه به لحظه ی اتفاقات را می پرسد٬ می شنود٬ نظر می دهد٬ بعدش هم برای من تعریف می کند! می گویم انقدر درگیر نشو٬ از دست تو که کاری ساخته نیست. اما خوب می دانم چنان لذتی از این صحبت ها می برد که حاضر نیست با هیچ چیز عوضش کند. یاد شخصیت های میلان کوندرا می افتم و صحبت کردنش به نظرم به نهایت اروتیک می آید. با چنان ولعی ادامه ی ماجرا را می پرسد و شاکی می شود که چرا برایش کامل توضیح نمی دهند٬ که گاهی حالم بد می شود. هدفون ها را می چپانم توی گوشم٬ اما باز هم می شنوم.

چقدر خودمان را بندی* اتفاقاتی کرده ایم که ذره ای به ما ربط ندارند. چقدر اسیریم٬ چقدر سنگینیم٬ چقدر فربه٬ چقدر گوشتالو ...

* با اجازه از جیران


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت