لذت
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦  

ناگهان فهمیدم ادبیاتم عوض شده است. فهمیدم مدت هاست به جای فعل دوست داشتن فعل لذت بردن را به کار می برم. هم نشانه ی خوبی است٬ هم نشانه ی خوبی نیست. این یعنی حس های من درگیر هیچ چیز نمی شوند. یعنی یک جور بی تفاوتی٬ بی اهمیتی. از همه چیز لذت بردن به نظرم آن قدر ها ایده آل نمی آید. انگار خود را گول ردن است. نمی دانم آنهایی که همیشه به لذت بردن از لحظه سفارش کرده اند منظورشان همین بوده یا نه. از طرفی تنها حس آدم می شود لذت بردن و شاد بودن و همه چیز را آن طور که هست قبول کردن٬ از طرفی پس بقیه ی حس ها چه؟ شاید هنوز اسیر سال ها گذشته ی پیچیده ام که این حرف ها را می زنم. این جور زندگی راحت است و بی دردسر. ولی من عادت ندارم به بی دردسر بودن! یا دست کم عادت ندارم به تعطیل کردن حس های متنوع و متفاوتم. دلم برای حس هایم تنگ شده است! دلم می خواهد بتوانم با همه ی وجود بگویم چیزی را «دوست دارم» نه از آن «لذت می برم»! آریُ٬ من از همه ی چیزهایی که الان دارم لذت می برم. این حتا برای خودم هم عجیب است. اما اگر کسی بپرسد اینجا را دوست دارم یا نه٬ جوابی ندارم. چرا٬ جوابی دارم انگار. راست راستش٬ من نه دوست دارم اینجا کار کنم٬ نه دوست دارم با این آدم ها کار کنم٬ نه حتا این کاری که می کنم را دوست دارم. گاهی از خودم می پرسم چرا اینجا هستم؟ جوابش برای خودم روشن است٬ اما قانع کننده نیست! و این لذت بردن راهی است برای قانع کردن خودم.  لذت بردن از این که هست به امید رسیدن به جایی که باید باشم. که نمی دانم کجاست٬‌ ولی روزی بالاخره باید باشم!

همه ی این ها به کنار٬ حتا لحظه ای دلم نمی خواهد برگردم. حتا لحظه ای...


کلمات کلیدی: من