انتظار
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦  

پر از هیجانم. مثل دختری که برای اولین بار با پسری قرار دارد.

ماشین رزرو کرده ام برای روز سه شنبه. ساعت یک از اینجا راه می افتیم. تو ساعت ۷ می رسی٬ شاید هم دیرتر.

کلی فکر کرده ام چه لباسی بپوشم وقتی دنبالت می آیم. نمی گویم که سورپرایز شوی!

امروز فکر می کردم برایت خوراکی بیاورم یا نه. آبمیوه چطور؟

راستش کمی هم نگرانم. نگرانم که اولش برای هم ناشناختانه باشیم. ولی الان اصلن نمی خواهم به این چیزها فکر کنم.

الان شادم و هیجان زده و منتظر.

می آیی و یک عالمه وقت داریم برای با هم بودن و یک عالمه کار داریم برای با هم انجام دادن و یک عالمه جا برای با هم رفتن.

می آیی و بعدن کلی داستان داریم که از آمریکای جنوبی برای نوه های مان تعریف کنیم.

می آیی و شاید بمانی... شاید...


کلمات کلیدی: من و تو