پسر من
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦  

همیشه که نه، ولی گاهی اوقات روی پل عابر میدان صنعت است، با آن قد کوتاه و لپ های گرد و چشم های سیاه آرام. خیلی وقت است که هیچ حسی به بچه های دستفروش خیابان ندارم اما این یکی عجیب دوست داشتنی است. دلم می خواهد دستش را بگیرم، بغلش کنم و دورش کنم از این شلوغی. نه این که چون فال حافظ می فروشد، نه این که دلم برایش بسوزد، نه، فقط دوستش دارم. هر وقت می بینمش شاد می شوم که هست، که هنوز هست. که هیچ وقت چهره ی دوست داشتنی آرامش با آن لپ های گرد تغییر نمی کند. دلم می خواهد بغلش کنم و با همه ی سبکی اش برویم، دور شویم. و او فقط مال من باشد و بتوانم فقط برای لحظه ای هم شده لبخندی به چهره ی آرامش بیاورم. دلم می خواهد اگر قرار است کودکی را بزرگ کنم این پسرک سیه چشم باشد.


کلمات کلیدی: