باز هم آخر هفته
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  

صبح یک شنبه است. ونزوئلایی ها تعطیل اند و ما سر کار. (فکر کنم ما خود آزاری داشته باشیم که روز تعطیل که هیچ کاری نیست می آییم سر کار!). امروز لباس فرم نپوشیده ایم و هر کس یک رنگ است.


********


دی شب توی شهر چرخ زدیم. سر تا سر یکی از بلوار ها مردم ماشین شان را پارک کرده بودند٬‌ در ها را باز گذاشته بودند٬ صدای موسیقی شان را بلند کرده بودند و هر دسته یک یخدان کنار ماشین گذاشته بودند که پر از آبجو بود. همین که از کنارشان رد می شدی شادی سرایت می کرد به همه ی وجودت. این هم از شنبه شب های شهر ما.


********


ما قعلن در وضعیت در به دری به سر می بریم! صاحب خانه ی قبلی ما را بیرون انداخته و صاحب خانه ی جدید ما را راه نمی دهد! علی الحساب یکی از بچه ها که رفته ایران مرخصی کلید خانه اش را به ما داده٬ دستش درد نکند.


********

یک چیز هایی را نمی شود گفت٬ ولی بعضی ها هستند که خیلی حرص من را در می آورند بس که غر می زنند! خب من هم کم غر نمی زنم٬ اما انصافن به هر خرده ریزی هم غر نمی زنم. به چیزی غر می زنم که کمی ارزش داشته باشد!


کلمات کلیدی: ونزوئلا - شخصی