کولی های مریدا
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٧  

گردنبندی که از کولی ها خریده ام را جلویم می گذارم و نگاه می کنم. منحنی های ظریفش را که همانجا پسرک درست کرد. همان جا که آخر دنیا بود...


جاده ی پر پیچ را که نمی شود چشم از طبیعت بی نظیر اطرافش برداشت بالا می ریم. هتل ها و کافه های کوچک دو طرف جاده هی وسوسه مان می کنند که بایستیم٬ و شوق دانستن این که این جاده به کجا می رسد می کشاندمان بالا تر و بالا تر. بعد از ۴۰ دقیقه ای می رسیم به آخر جاده. به آخر دنیا. و یک ردیف کولی های رنگارنگ نشسته اند و بساط شان را پهن کرده اند و زیباترین چیزهای دنیا را می فروشند. گردن بندم از میان آن همه صدایم میکند. عاشقش می شوم! و کلی آن طرف تر٬ توی بساط مرد دیگری انگشتر جفتش را پیدا می کنم٬‌ که همان یکی است. و بین آن همه خرت و پرت دیگر منتظر من بوده است این همه وقت.


لباس های عجیب٬ موهای بلند بافته و نبافته٬ هزار تا حلقه ی جور وا جور به گوش و بینی و همه جای صورت٬‌ خال کوبی های عجیب... و هزار جور خرت و پرت عجیب و غریب که آدم دلش همه شان را می خواهد.


همین جا در آخر دنیاست که به یک نفر می گوییم ایرانی هستیم و مردی که از پشت سرمان رد می شود می پرسد ایران؟ و ترانه ی مرا ببوس را می خواند برای مان و ما انقدر هیجان زده ایم که نمی توانیم تعجب کنیم حتا!


همین می شود که آرزویم می شود یک بار دیگر آنجا میان بساط کولی ها قدم بزنم٬ حرف بزنم با تک تک شان که از همه جای دنیا آمده اند و همه ی چیزهای بی نظیر آنجا را برای همه ی آنها که دوست شان دارم یادگاری بگیرم.


این است که می گویم رفتیم تا آخر دنیا. این است که تا نزدیکی های بهشت رفتیم. این است که مثل رویای شیرینی است با هم بودن مان در شگفتی های آمریکای جنوبی.


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب ،من و تو