مدیر عزیزم
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٧  

می گوید از پشت میز کارت که بخواهی تکان بخوری باید به من خبر بدهی.
می گوید نهارت را پشت میز کارت می خوری.
می گوید اینجا کشور آزادی است٬ ولی ما ایرانی هستیم.
می گوید بیرون کارگاه هر کاری دلت می خواهد بکن٬‌ البته حواست باشد که هر کاری بکنی به اسم ایرانی ها تمام می شود.
می گوید همه که مثل من فکر نمی کنند٬ برایت حرف درست می کنند.
می گوید هر مشکلی داشتی فقط به خود من بگو.
می گوید امیدوارم تصمیم بگیری بمانی و شوهرت هم بیاید پیشت.
 
همه ی این ها را می گوید٬ چون من شادم. چون من خوش اخلاقم. چون من می خندم. چون من زیبا هستم. چون من از همه چیز راضیم. چون من غر نمی زنم. چون من پاچه نمی گیرم. چون من شکایت نمی کنم. چون من دعوا نمی کنم. چون من شوهر ی دارم که اجازه داده تنها اینجا بیایم. چون من شوهری بالای سرم نیست که امر و نهی ام کند. چون من آزادم. چون من زیر بار هیچ اجبار بی خودی نمی روم. چون من دارم زندگی ام را می کنم. چون دارم از زندگی ام لذت می برم. چون کاری به کار هیچ کدام شان ندارم. چون اجازه نمی دهم از لحظه لحظه ی زندگی ام سر در بیاورند.
خلاص تان کنم٬ یک کلام:


چون من زن هستم!


(ملیکا و طناز عزیزم که اینجا را می خوانید٬ یک وقت کار و دوستی مان را قاتی نکنید! این حرف ها فقط درد دل های یک دوست است٬ نه بیشتر!)


کلمات کلیدی: ونزوئلا - نفرت