برای رعنا
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦  

یه روزایی که مثل امروز کمی زودتر از سر کار میام و خورشید داره غروب می کنه و هوا کم کم خنک می شه و هیچ کار خاصی ندارم که مشغولش بشم و ماه رقصان هم در دسترس نیست و حمید هم قرار نیست زود بیاد، دلم بدجور یه دوست می خواد که عصر تابستونی مون رو با هم بگذرونیم. یه دوست نزدیک، یکی که خونه اش فقط چند تا در با خونه مون فاصله داشته باشه و بتونیم اراده که کردیم با هم باشیم. یکی که راحت حرفام رو از ته دلم بیرون بکشه و گوش بده. یکی که باهاش غش غش بخندم و چای بنوشم. ولی به قول خانم شین غربت این دوست من رو بلعیده!

رعنا خانوم... حالا هی از خودت چیزی ننویس. حتا ننویس که نی نی دنیا اومد بالاخره. ولی من هر روز که از کنار خونه تون رد می شم به یادتم و دلم واست تنگ می شه و آرزو می کنم یه بار دیگه بیای ببینمت.

 


کلمات کلیدی: