در کاراکاس
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧  

خب بله... این شهر با شهر کوچک ما خیلی فرق دارد. اینجا پر از آدم و ماشین و ساختمان های بلند است. مثل همه ی شهر های دیگر...


واقعن باورم شده که یه دختر روستایی هستم که فرستادنش شهر! دچار توهم شدم! انگار نه انگار که خودم هم تا همین چند وقت پیش تو پایتخت زندگی می کردم!


جهت اطلاع همگان بگم که طی یک اقدام انتحاری (اضولن چون ما خدای برنامه ریزی هستیم زیاد نباید از این اتفاق ها متعجب بشیم) من به جای فرودگاه کاراکاس اومدم دفتر کاراکاس! و از اونجا که کسی که باید اینجا می اومدم پیشش نیست (!!)‌فعلن یه مقدار کار دادن دستم که حوصله ام سر نره!


اوضاعیه واسه خودش.. قرار دو هفته اینجا باشم. ولی این که این دو هفته از کجا اومده و اصلن چرا اومده رو هیشکی نمی دونه!


بریم ببینیم این شهر شهر که می گن چیه...


من که دلم برای مردم ساده ی روستای خودمان تنگ شده است. برای آنها که مهربان بودند و صمیمی...


کلمات کلیدی: ونزوئلا - عجایب