سردرد جان
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦  

باز این رفیق دیرین، سردرد عزیز، آمده برای ابراز ارادت. هی می گوید که شرمنده است این چند وقته سراغم نیامده. به خدا همش به یادم بوده و به محض این که فرصت کرده به من سر زده است. اگر خدا بخواهد این بار می ماند چند روزی!!! می گوید که خیلی دلش برایم تنگ شده بوده، ولی خب من باید درک کنم دیگر که گرفتار است. باز هم معضرت می خواهد که مدتی نبوده است، ولی اصلن فراموشم نکرده و یک وقت فکر نکنم من را ول کرده رفته! نه، به من صمیمانه ارادت دارد و اصلن فکر دوری از من را هم نمی کند.

من چه بگویم در برابر این همه محبت آخر؟


کلمات کلیدی: