در آسانسور دارد بسته می شود که دخترک می پرد تو.
- پول ویزیت رو ندادید.
- ویزیت؟
- گفتید سردرد دارید.
- من گفتم؟
- دیروز می گفتید.
- خب... گاهی سردرد م یگیرم.
- واسه همین باید بیاید پیش ما.
- پیش شما؟
- مرکز مشاوره ی ما!
- مشاوره؟
- مگه نکفتید سردرد دارید؟
- خب... بله...
- پس باید بیاید مرکز مشاوره ی ما.
- ممنون. می تونم شماره تون رو داشته باشم؟
- شماره؟
- که وقت بگیرم.
- ما الان داریم می ریم مرکز مشاوره!
- الان؟ نه! من دارم می رم خونه ی دوستم.
- خونه ی دوستتون؟ کجا؟
- همین جا، طبقه ی 14.
- شوخی می کنید! این ساختمون 5 طبقه بیشتر نداره.
به کلید های آسانسور نگاه می کنم،تا شماره ی 24 داره.
- ام... ممنون از لطف تون.
- لطف؟ این وظیفه ی منه که شما رو ببرم به مرکز مشاوره.
- ولی من فعلن باید برم پیش دوستم. به مشاوره هم فکر می کنم.
- جای فکر کردن نداره! ما داریم می ریم مرکز مشاوره.
آسانسور همین طور بالا میره. به شماره های بالای در نگاه می کنم. روی 5 متوقفه.