88.8.8
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  

هشت سال پیش بود اگر اشتباه نکنم. یکی از شب های پر هیجانی که دور هم بودیم. که مرحله ی یخ شکنی و بازی و شام و باز هم بازی را گذرانده بودیم و به پدر و مادر ها که هی می گفتند وقت رفتن است گفته بودیم صبر کنند. و فکر کرده بودیم باید کاری کنیم. احساس کرده بودیم، درست یا غلط، که روزهای خوش با هم بودن مان عمرش کوتاه تر و کوتاه تر می شود. ترسیده بودیم لابد از روزی که فراموش کنیم لحظه های بی نظیر کنار هم بودن مان را. هیچ کس اینها را به دیگری نگفته بود. اما حتمن همه همین حس را داشتیم که تصمیم گرفتیم قراری بگذاریم. مثل همین قرارهایی که خیلی ها می گذارند، که بعد از سال ها دوباره دور هم جمع شوند و ببینند به کجا رسیده اند هر کدام. گفتیم پنج سال بعد، ده سال بعد،‌ کجا که تا آن موقع تغییر نکرده باشد... و قرار شد ٨٨.٨.٨!

امروز رسید بالاخره! رسید و هیچ کدام سر قرار حاضر نشدیم! من این سر دنیا،‌ یکی آن سر دنیا،‌ یکی گرفتار... وقتی فهمیدم هیچ کس نمی آید برای چند لحظه بی حس شدم. فکر می کردم اتفاق مهمی است. همین امروز هدست خریده بودم که با بچه ها در تماس باشم. نشد و چه حیف که نشد...

شبی که قرار می گذاشتیم نمی دانستیم چه خواهد شد. فکر می کردیم دور خواهیم شد و غرق زندگی و بی خبر از هم. اما تمام این سال ها را کنار هم بودیم. با هم گذراندیم. شریک همه ی لحظه های هم. بعضی دور تر، بعضی نزدیک تر، اما دوستی مان به همان محکمی آن روزها. حالا که فکرش را می کنم، مهم همین بود انگار. خوشحالم که همه ی این لحظه ها را داشته ام. ترجیح می دهم همه ی این ها را به قراری که کنسل شد. ٨٨.٨.٨ بهانه ای بود که یادمان نرود دوستی های مان را. و یادمان نرفته است!

مهشید، مانی، علی، عاطفه،‌ عادل... ممنونم. ممنونم که این همه خاطره با هم ساختیم، این همه خندیدیم با هم، این همه کمک کردیم به هم، این همه هم را دوست داشتیم. روزهای شاد حیاط بزرگ خانه ی شما و شب های پرهیجان اتاق های خانه ی ما دیگر تکرار نمی شوند. اما مطمئنم که شماها همیشه یک گوشه ای از این دنیا هستید و به یاد هم هستیم. دوستتان دارم خاطره های شیرین من.


کلمات کلیدی: دیگران ،من