ماجراهای من و لپ تاپ
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸  

لپ تاپم خیلی کند شده. جون می کنه تا ساده ترین کار ها رو انجام بده. مثل همیشه می رم سراغ متخصص کامپیوترم و ازش می پرسم چیکار کنم. می گه باید آنتی ویروس دانلود کنم. لپ تاپه پنجاه بار تا دم مرگ می ره و بر میگره تا دانلودش کنه. بعد شروع می کنه اسکن کردن. آنتی ویروس می گه باید ویندوزت رو آپدیت کنی،‌ می گم چشم و لپ تاپه تا ۵ صبح داره آپدیت می کنه. صبح که می رم سراغش قاط می زنه و می گه با سیف مود بیا بالا. با سیف مود میام بالا و شروع می کنم به تایپ کردن امتحانی که باید فردا تحویل بدم. شب دوباره می رم سراغ علی که چیکار کنم با این کامپیوتر. شروع می کنه مرحله به مرحله توضیح دادن. خب این کامپیوتر واسه هر کار کوچیکی جونش بالا میاد. اعصابم خورد می شه و می گم اصلن ولش کن.

فردا جواب های امتحان رو که می فرستم می گم خب، بریم سراغ لپ تاپ حالش رو خوب کنیم. یه آنتی ویروس دیگه نصب می کنم. حسابی می گرده و ۶ تا ویروس گردن کلفت پیدا می کنه، بعد یه شست بهم نشون می ده که اگه می خوای اینا رو بکشم باید یه نسخه آنتی ویروس بخری. می گم جهنم... می خرم. همه ی اطلاعات رو که وارد می کنم می گه شماره ی کارتت رو درست وارد کن. خب من همینی که روی کارتم نوشته رو وارد کردم دیگه... نمی شه، کنار نمیاد باهام. منم از حرصم می رم یه آنتی ویروس دیگه دانلود می کنم!!

لپ تاپ بیچاره داره نفس های آخرش رو می کشه. دلم می سوزه براش. میندازمش رو دوشم و می رم سراغ آفای آی تی دانشگاه. می گم این بچه ویروس داره، می شه از انتی ویروس شبکه استفاده کنم؟ یه چیزایی  می گه که نمی فهمم، اما آخرش اینه که واسه این که این کارا انجام بشه، "باید ویروس نداشته باشه کامپیوترت"!

راه می افتم تو شهر دنبال یه خدمات کامپیوتری... خانومه می گه باید بذاریش اینجا، دو هفته طول می کشه. دارم تشکر می کنم برم که یه آقای مسنی میاد می گه چی شده؟ ماجرا رو توصیح می دم. می گم من دانشجو ام و همه ی زندگیم با این کامپیوتر می گذره،‌نمی تونم بذارمش اینجا. می گه سی دی های کامپیوترت رو داری؟ می گم نه. اونم یه چیزایی توضیح می ده و می پرسه کی می تونی بیاریش؟ می گم همین الان.

ساعت یک ربع به دوازده ظهره که کامپیوترم رو روشن می کنه و شروع می کنه بک آپ گرفتن از فایل هام. می گه ۴ تا آنتی ویروس داری که! هی به کامپیوتر نگاه می کنه، به من نگاه می کنه و می خنده که یعنی "وضعش خیلی خرابه"! بهش می گم من همیشه یه دوستی داشتم که کمکم می کرد این جور موقع ها. می گه الان نداری؟ و من یاد شعر فروغ می افتم که "و این منم، زنی تنها، در آستانه ی فصلی سرد"...یک ساعتی زل می زنم به کامپیوترم که هنوز ١٠ درصد هم کار انتقال فایل هاش پیش نرفته. کتاب فایننس رو باز می کنم و شروع می کنم خوندن!

آقاهه می پرسه از کجا اومدی و چیکار می کنی و اینا. می گه منم سال ها پیش از بلژیک اومدم. راجع به زبون هلندی حرف می زنیم، راجع به این که من که فایننس می خونم می تونم برم تو بانک کار کنم، راجع به این که از خانواده ام دورم، از دوست هام...

ساعت ٣ شده دیگه که کار بک آپ گیرون تموم می شه و شروع می کنه به ری اینستال. بعد از کلی جون کندن پیغام می ده که موفق نبود! دلم می خواد گریه کنم. یاد نوشته ی آیدا می افتم، "غربت را گاهی وقتی کامپیوترت خراب می شود می فهمی"...

ساعت ۴ دارم از حال می رم که نهار می خورم. بر که می گردم آقاهه لبخند می زنه. داره فایل هام رو بر می گردونه سر جاش. می گه حالش خوب شده. بعد می گه تو فقط هزینه ی ری اینستال کردن رو بده، بقیه ی هزینه ها رو نمی خواد بدی. واست یه آنتی ویروس مجانی هم نصب می کنم، ولی به کسی نگو! هی، یادت باشه این پول رو که پرداخت کردی باید یه کارت هدیه ی ٢٧ یورویی بهت بدن، می تونی باهاش هر چی دلت می خواد از اینجا بخری. و من به هدفون های توگوشیم فکر می کنم که شکستن.

ساعت ۵ و ١٠ دقیقه است که لپ تاپم رو می ذارم تو کیفم و به آقاهه می گم منو نجات دادی. لبخند می زنه. تو خیابون که میام باز یاد شعر فروغ می افتم "می توان... بی سبب فریاد کرد و گفت: آه، من بسیار خوشبختم"

هنوز هم نسل آدم های مهربون منقرض نشده!


کلمات کلیدی: هلند - دلتنگی ،هلند - لذت