کارگاه داستان
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦  

هر هفته یا یک هفته در میان دور هم جمع می شویم. هیچ نمی شناسیم همدیگر را. حرف می زنیم. از خودمان می گوییم و از دیگران می شنویم. اولش سخت است. سخت است راجع به آنچه حتا گاهی با خودت هم فکرش را نمی کنی حرف بزنی. ولی می بینی همه کم و بیش مثل تو اند و تازه وضع تو از خیلی ها بهتر است انگار. سنت بیشتر است از بعضی ها٬ مراحل بیشتری از زندگی را پشت سر گذاشته ای و الان جای مطمئن تری ایستاده ای.

مینوی موش کوچک هنوز از خیلی چیزها می ترسد. مهرنوش کمی بزرگ تر است٬ اما هنوز خیلی نگرانی دارد. آیدای پر انرژی هنوز خیلی چیزها را تجربه نکرده است. مریم خیلی با بعضی هایمان فرق دارد. مهناز هنوز در اوایل بیست سالگیش در جا می زند. و جیران عزیز با این همه تجربه و تغییر هنوز کلی حرف دارد برای گفتن.

کم کم آشنا می شویم با هم. برای هم مهم می شویم. همدیگر را دوست می داریم. و وقتی شروع می کنیم به نوشتن انگار کلمات از ما مشتاق ترند که روی کاغذ بیایند. و وقتی نوشته هایمان را برای هم می خوانیم٬ با احساس٬ حتا گریه مان می گیرد موقع خواندن و نوشته مان نصفه می ماند٬ همه یک نفریم انگار. دیگر فرقی نیست بین مینوی کوچک و جیران مهربان و آیدای شلوغ. همه یک تن می شویم و با یک صدا حس هایمان را رها می کنیم. می گوییم که هستیم٬ که می فهمیم٬ که احساس می کنیم٬ که می خواهیم٬ که ناراحت می شویم٬‌ که عذاب می کشیم٬ که عاشق می شویم٬ که حالمان از بعضی چیزها به هم می خورد...

می نویسیم... می نویسیم... می نویسیم... شاید روزی کسی نوشته هایمان را بخواند و بداند که تنها نیست. بداند که او هم جزئی از ما یک نفر است و بتواند خودش را فریاد کند.


کلمات کلیدی: