مهمان عزیز
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸  

یک بار دیگر قرار است میزبان تو باشم. این بار گوشه ی سردی از دنیا.

یک بار دیگر به استقبالت خواهم آمد، به عوض هزار باری که به استقبال من آمده ای و مرا بدرقه کرده ای در این سال ها.

همه ی سعی ام را کردم که خانه را تمیز کنم. تو که می شناسیم،‌ شلخته ام! باز هم همه چیز همه جا پخش است. در عوض اتاق گرم و رنگارنگم منتظرت است. به خوشگلی خانه ی نارنجی مان نیست، اما دوستش خواهی داشت. اینجا از این پنجره های بزرگ، خانه های شیروانی قرمز را که روی شان برف نشسته خواهی دید و دلت یک فنجان قهوه خواهد خواست. اینجا صدای مرغ های دریایی را خواهی شنید و تعجب خواهی کرد که چه صداهایی بلدند. اینجا آرام خواهی بود، خیلی آرام.

برایت همه ی اجق وجق هایی که یاد گرفته ام را خواهم پخت. تو را خواهم برد به راه هایی که روزمره ام شده اند. به کلاس کوچکی که در آن درس می خوانم، به کافه ی دوست داشتنی ای که هات چاکلت های خوشمزه دارد، به سوپرمارکتی که با دوچرخه می روم و خرید می کنم، به خیابان های چراغانی شده ی منتظر سال نو، به ایستگاه قطاری که مقصد است و نماد خانه از هر کجا که بر می گردم.

می آیی و زندگی ساده ی ساده ام را می بینی. و دختر ساده ای که من هستم و دختر قوی تر شده ای که من هستم. "وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت": من این روزها!

خوشحالم که میایی. پر از هیجانم. و کمی نگران که چقدر عوض شده ام. که چطور می بینی ام. و تو چقدر عوض شده ای!

روزهای خوبی خواهیم داشت، می بینی!

۵ صبح می بینمت. سفر به سلامت.


کلمات کلیدی: من و تو