انتظار
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦  

وقتی می رسم هنوز ماه رقصان نیامده است. شروع می کنم نگاه کردن مغازه ها و همان نزدیکی ها تاپ و دامن صورتی قشنگی می بینم. ماه رقصان که بیاید می روم می پوشمش. کفش های قرمز و بنفش خال خال زشت و کیف و کفش های طلایی زشت را نگاه می کنم. حتا یک جفت کفش هم نیست که من بپسندم. کوله پشتی سنگین است و زیرش خم شده ام. صاف تر می ایستم که اگر ماه رقصان آمد نبیند قوز کرده ام. قدم می زنم . کمی در یک روسری فروشی وقت می گذرانم و بیرون می آیم. زیاد جلوتر نمی روم که اگر ماه رقصان آمد ببینمش٬ موبایلم را جا گذاشته ام آخر و اگر بیاید نمی تواند پیدایم کند. از ناچاری ظرف های کریستال را نگاه می کنم و ویترین ساعت فروشی را. کمرم درد می کند. پاهایم هم. فکر می کنم در این مدت بروم دنبال کادو برای حامد بگردم٬‌ ولی اگر ماه رقصان بیاید پیدایم نمی کند. معجون های عطاری را تک تک اسمشان را می خوانم. دلم می خواهد کوله پشتی ام را کنار بگذارم و دراز بکشم. یادم می افتد که برای مهمان ها باید شام درست کنم. عقربه های ساعتم به سرعت می چرخند و ماه رقصان هنوز نیامده است. چشمم دنبال تاپ و دامن صورتی مغازه اولی است. اگر مانتو هم می دیدم می خریدم. از پله ها می روم پایین. سیب زمینی سرخ شده ها و قارچ سوخاری ها و مینی پیتزا ها با بوی خوششان دلم را به ضعف می اندازند. لوازم آرایشی های طبقه پایین را هم سرسری نگاه می کنم. دیگر قدم از قدم نمی توانم بردارم٬ ولی کمی جلوتر هم می روم که ببینم چیزی برای حامد پیدا می کنم یا نه. پیدا نمی کنم و پله ها را دولا دولا بالا می روم. هنوز ماه رقصان نیامده است! سلانه سلانه راه می افتم طرف پایین خیابان. گهگاه بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم. از ماه رقصان خبری نیست. قدم هایم را تند تر می کنم. باید کاهو و خیار و هویج هم بخرم. امشب برای مهمان هایمان ماکارونی درست می کنم با سالاد کاهو.


کلمات کلیدی: