study trip
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

چمدانم را بسته ام.

می رویم یک گوشه ی دیگر دنیا که آفتابی تر است. که می گویند با جنگ دست و پنجه نرم کرده و حالا، بعد از سال ها دوباره سرپا شده است.

می رویم که یاد بگیریم ساختن را.

می رویم که یاد بگیریم با شادی ساختن را، دوباره ساختن را.

که یاد بگیریم کمک کردن را.

که یاد بگیریم "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را.

می رویم که یاد بگیریم سرپا شدن را بعد از ویرانی. 

نمی دانند که ما کم تجربه نکرده ایم ویران شدن را و هر بار بلند شده ایم، خاک ها را تکانده ایم و سرمان را بالا گرفته ایم. از کابوس جنگ و آژیر و موشک بچگی های مان بگیر، تا یکی یکی رفتن دوستان مان را تماشا کردن و تنها تر و تنها تر شدن، تا هر روز خبرهای در بند شدن و بر دار شدن را خواندن. 

ما کم تجربه نکرده ایم. کم یاد نگرفته ایم. اما چیزی هست... چیزی هست که انگار نمی گذارد قد راست کنیم. که خمیده نگه مان می دارد. چیزی هست که فط مال ماست انگار. چیزی هست که در جنگ دائمی است با ما. و راه شکست دادنش را نمی دانم از کجا باید یاد گرفت.

می رویم خیلی چیزها یاد بگیریم. 

می رویم کرواسی.