کرواسی - اسپلیت - بهار
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩  

نشسته ایم بیرون یکی از کافه های کنار دریا، همه مشغول نوشیدن! دلم نوشیدنی نمی خواهد. زل زده ام به دریا. همه حرف می زنند، هیچ کس گوش نمی دهد. چشم می اندازم به تپه های دور و دلم می خواهد بالای تپه ها باشم. دلم می خواهد بلند شوم و از همه ی این آدم ها فاصله بگیرم. دوست گرجستانی ام می فهمد حالم را انگار. می گوید بیا قدم بزنیم. راه می رویم، ساکت. همیشه خوب درک می کند حالم را. درو می شویم و بر که می گردیم دو دختر دیگر هم بلند شده اند. راه می افتیم توی شهر. می روند توی مغازه ای به خرید. می ایستم پشت در و پیدای شان که نمی شود وارد مغازه می شوم. دارند لباس امتحان می کنند. حوصله ی دیدن شان را توی لباس های جورواجور ندارم. دلم نمی خواهد ببینم شان. دلم تنهایی می خواهد. می گویم که بیرون منتظرشان هستم. دو قدم می روم جلوتر، نگاهی به مغازه ی بعدی می اندازم. دو قدم دیگر، دو قدم دیگر... تا سر خیابان. و به جای این که مستقیم بروم مسیر همیشگی را، می پیچم به چپ. خیابان باریک جلو می بردم. جلوتر، جلوتر، پهن می شود. این طرف مغازه های محلی، آن طرف پارک. از توریست جماعت خبری نیست، همه محلی اند. و کمی جلوتر باز باریک می شود خیابان، با کوچه های باریک تر، که هر کدام دو سه تا خانه بیشتر جا ندارند. و خانه ها عجیب، با پشت پنجره ای های چوبی و گلدان های گل قرمز. همه ساکت. چرخ می خورم برای خودم. دوربینم را در هتل جا گذاشته ام!

در خانه نیم باز است. میزهای کوچک توی حیاط را می بینم، هر کدام با یک گلدان گل قرمز. سرک می کشم. فقط یک زوج نشسته اند که وارد که می شوم جور عجیبی نگاهم می کنند. به پیشخدمت می گویم که برای شام آمده ام.  می گوید بروم طبقه ی بالا، همراهم می آید و تحویلم می دهد به پیشخدمت طبقه ی بالا. او هم می بردم توی تراس بزرگی که جز یک میز، بقیه ی میزهایش خالی است. می نشینم، ژاکتم را در می آورم و نفس می کشم. خنکی هوای دم غروب را روی پوستم حس می کنم و مورمورم می شود. ژاکتم را نمی پوشم، می گذارم خنکی سر حالم بیاورد. ترکیب خوبی ساخته آبی آسمان با دیوارهای قرمز و برگ های سبز درخت های حیاط که سرک کشیده اند طبقه ی بالا. زمان ایستاده است انگار. خورشید غروب نمی کند. پیشخدمت آرام می آید و آرام می رود. همه چیز خوش طعم است و به اندازه و به قاعده و به جا. انرژی می گیرم، آرام و ذره ذره. از هوا، از غذا، از آفتاب دم غروب، از خنکی روی پوستم و سرشار که شدم بلندمی شوم. ژاکتم را می پوشم، از پیشخدمت با بهترین کلماتی که می توانم تشکر می کنم و سرازیر می شوم به شلوغی شهر. 


کلمات کلیدی: من