سفرنامه ی خانه
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩  

هیچ فکر می کردی روزی بنویسم "سفرم به ایران مثل یک رویا بود"؟ بود!  از همان لحظه ی اول که پشت شیشه های فرودگاه دیدمت، تا آخرین لحظه ای که برایت دست تکان دادم و پشت همان شیشه ها ناپدید شدی. 

فشرده ی خوبی بود. یک فیلم، یک تئاتر، کمی خرید، کمی بازی، کمی دیدن آنها که دوستشان دارم، و یک عالم حرف زدن، خندیدن، کنار هم بودن...

کوتاه، دور، و بی نهایت شیرین. بیخود نیست که هی دلم تنگ می شود. که هی می خواهم زودتر بیایی. 

(هنوز می جنگیم و هنوز گاز می گیرد لعنتی!)


کلمات کلیدی: من و تو