آزادی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦  

ای کاش مجبور نبودم با اين همه خستگی به رفتن فکر کنم. دلم می خواست کمی دوست داشتم اينجا را. فقط کمی، تا بهانه ای می شد برای تن دادن به تنبلی و رخوت. تا می توانستم هزار توجيه بتراشم برای چسبيدن و ماندن. تا در خانه ی رنگارنگمان لابلای خستگی ها چاق می شدم و پير و ... می مردم. ولی اينجا جای من نيست. اين را حسی به من می گويد که نا اميدانه تلاش می کند زنده بماند، که دلش هوای آزاد می خواهد و دلش آرامش می خواهد و دلش شادی می خواهد از همه ی اينها بيشتر. و من به خاطر همين حس شکننده بايد با همه ی خستگی ام به رفتن فکر کنم. رفتن به نا کجا آبادی که هيچ از آن نمی دانم و خيالش ذره ذره وجودم را می بلعد. دلم کندن و رفتن می خواهد. دلم از ماندن پوسيده شده و فرياد می کشد هی. و من بايد آرام اش کنم بيچاره را و وعده ی آب نبات چوبی و بستنی يخی و توپ و دوچرخه بدمش و هی عقب بيندازم اين وعده ها را. حق دارد اگر ديگر به قول هايم اعتماد نکند. هی برايش خيال روزهای آفتابی تابستان می بافم و هی نگهش می دارم توی اين زيرزمين تاريک بدبو. و هی شرمنده اش می شوم. و او ضعيف تر و درمانده تر ناله می کند و فقط کمی هوای آزاد می طلبد. و من باز شرمنده اش می شوم.


کلمات کلیدی: