ما سه نفر
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩  

راست می گه ملیکا. 

زندگی راحت تر بود اون موقعی که سه تایی تو یه اتاق کار می کردیم. که روزمون رو با صبحانه های دور همی شروع می کردیم و گپ و گفت. بعد شروع می کردیم ایمیل چک کردن و ایمیل فوروارد کردن و بعد کار و جلسه و غر. اون موقعی که همیشه بهونه داشتیم واسه غر زدن، اما بیشتر از اون واسه خندیدن هم. همیشه بهونه داشتیم واسه شرط بستن و بستنی خوردن. واسه درددل ها و اشک های یواشکی حتا. اون روزا یکی بودیم انگار، همه چی مون مشترک. حتا آرزوهامون، حتا دودلی هامون. و همه می خواستیم بریم. کجا؟ نمی دونستیم. رفتن مشترک بود، نه کجا رفتن. 

بالاخره یکی یکی شروع کردیم رفتن، هر کی یه گوشه. هر کی اول یه راه. بعد دودلی ها زیاد شد، درد دل ها کم. غر ها زیاد، خنده ها کم و کمتر. بی خبر موندیم از هم. دور شدیم. ولی باز یه چیزی مشترک بود. سرگردون بودیم، نمی دونستیم بعدش چی، بمونیم، بریم؟ کجا بمونیم، کجا بریم؟ گیج خوردیم هی. 

راست می گه ملیکا. کاش می شد دوباره سه تایی جمع شیم تو اون اتاق. ولی ملیکا، یادت بیار، می پوسیدیم اونجا. فسیل می شدیم. یادت نیست دلمون هوای تازه می خواست؟ باید می دیدیم بیرون اون اتاق چه خبره. درسته سخته، درسته درد داره، ولی خودمون خواستیم. انتخاب کردیم، نکردیم؟ 

آره، گاهی بهش فکر کن، یادش بیفت، حتا آهی بکش... ولی نباید اسیر اون اتاق می موندیم دختر، باور کن...


کلمات کلیدی: دیگران