خانه ی نارنجی ما
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩  

می خواهند خانه ی نارنجی مان را بفروشند و من دلم گرفته است. "خانه" را، "خانه ی ما" را، "خانه ی نارنجی ما" را. با همه ی روشنی اش و آفتابش که صبح های جمعه پخش می شد همه جا. با همه ی پنج شش سال خاطره اش. با همه ی کثیفی و به هم ریختگی اش. 

من دلم گرفته. من گریه می کنم. من این بار که برگردم با "خانه" غریبه ام. من دیگر نمی دانم خانه ام کجاست. من دیگر مبل های نارنجی مان را نمی بینم و پرده های توری زشت مان را و قفسه های پر ادویه ی شلوغ آشپرخانه را و کمد بزرگ اتاق خواب را و اتاق مهمان را که شده بود انباری. من دیگر توی باغچه ی خانه مان سبزی نمی کارم، دیگر زیر آفتاب ولو نمی شوم به کتاب خواندن، دیگر منتظر مهمان ها که هستم نمی نشینم کنار حمید، روی مبل های نارنجی، موسیقی گوش بدهم و غر بزنم از مهمان هایی که همیشه دیر می آیند. 

من دلم عجیب گرفته از این بی خانگی. از این که دیگر تصوری نداشته باشم از خانه ام. که دیگر نفهمم با حمید که حرف می زنم کجا نشسته است، که صدای خنده ی مهمان ها از کجا می آید، وسایل چه شکلیند، زنگ در را که کسی می زند جقدر وقت دارم تا با حمید خداحافظی کنم. 

دلم گرفته ... برگردم کجا این بار؟


کلمات کلیدی: من و تو